X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

مدت ها قبل می خواستم این پستو بنویسم، اما نشد (البته امیدوارم این طوری نباشه که نوشته باشم و الان یادم رفته باشه، همه چی تکراری باشه!).

اون موقع ها که دنبال تاگس موتر می گشتم یه تجربه ی خیلی مهم به دست آوردم که گفتم بعدا حتما باید بنویسمش برای اونایی که تو شرایط مشابه قرار می گیرن، اما نشد. اونم این بود که انتخاب تاگس موتر با مهد خیلی متفاوته و آدم باید تا جایی که میتونه تو انتخابش دقت کنه. البته مطمئنا تو ایران هم همین طوره اما خب اینجا یه کمی شرایط جدی تره. آخه شما بچه تونو می سپرین دست یه نفر دیگه که ممکنه فرهنگش کلا با شما متفاوت باشه. حالا تو ایرانم این تفاوتا هست. اما خب اینجا بیشتره، چون طرف مثلا مال مراکشه. یه کشور دیگه که کلا شما به عمرتون ندیدین، اصلا هیچی راجع به فرهنگ و آداب و رسومش نمی دونین. اون وقت اون بنده خدا تمام تلاششو می کنه که بچه ی شما رو خیلی خوب تربیت کنه، اما ممکنه در نهایت نتیجه برای شما مطلوب نباشه.

البته اینجا این قدر تاگس موتر کمه و ادم در به در پیدا کردنش میشه که عملا اختیاری ندارین. اما خب اون چیزی که من دیدم و تجربه کردم تو صحبت کردنام با تاگس موترها خیلی جالب بود. مثلا این طوریه که بعضی ها یه جایی رو اجاره می کنن فقط مخصوص بچه ها و هر روز از خونه شون میان اونجا برای نگهداری بچه ها. اما بعضی ها تو خونه هاشون نگه میدارن. خب این خودش یه فرهنگه. مثلا با تاگس موترها هم که صحبت می کردم، یکیشون گفت من خونه ام زیاد دور نیست از اینجا ، تو خیابون بغلیه. اما دوست دارم هر روز از خونه ام بیام بیرون و حس اومدن سر کار رو داشته باشم. دوست ندارم کار رو ببرم تو خونه ام. درست برعکس اون تاگس موتر دیگه ای بود که تو خونه اش از بچه ها نگهداری می کرد و اعتقاد داشت که باید طوری باشه که بچه ها اینجا رو مثل خونه شون دوست داشته باشن. جالب اینکه هر دو هم مراکشی بودن ها! می خوام بگم چقدر دیدگاه آدما با هم متفاوته، در عین اینکه هر دو میتونه کاملا درست باشه. یا مثلا یکیشون بیشتر این طوری بود که دوست داشت با بچه ها همکاری کنه و مثلا با هم غذا درست کنن و اینا. یکیشون میگفت من بچه ها رو می برم جاهای مختلفی مثل دندون پزشکی و پیش پزشک و اینا تا با چیزایی که براشون جذابه آشنا بشن (از قبل با اون پزشکا و اینا هماهنگ می کرد که چه روزی بچه ها رو ببره که اونا وقت بذارن برای بچه ها و مثلا یه کمی براشون توضیح بدن). در واقع یکی داره بچه ها رو بیشتر با محیط خونه و همکاری تو خونه آشنا می کنه، اون یکی با محیط بیرون و کار.

یا مثلا اکثریت می گفتن بچه ها غذا می خورن، بعد می خوابن. اما یکیشون می گفت من معتقدم بچه ها بعد از خواب بهتر غذا می خورن (کاملا در این مورد باهاش موافقم! حداقل واسه پسر ما که این طوره). اول می خوابن، بعد که بیدار شدن بهشون غذا میدم.

یا مثلا امروز که من پسرمونو بردم پیش تاگس موترش، خانومه گفت می خوای بریم یه کتاب بخونیم؟ سرشو تکون داد یعنی آره و رفت تو. الانم این طوری شده که پسرمون واقعا خیلی خیلی به کتاب علاقه مند شده. تقریبا فقط کتاب می خونه! گاهی هم پازل های عددیشو ورمیداره و باهاشون بازی می کنه. اما این طوری نیست که بگم مثلا ماشین بازی می کنه یا همچین چیزی. همه اش کتاباشو میاره میگه بخون. شبا هم قبل از خواب الان خیلی وقتا یه کتاب میاره که براش بخونم. اینا همه تاثیر اون تاگس موتریه که بچه پیششه.

با اینکه اینجا عملا انتخابش دست خود آدم نیست، اما حداقل دونستن این تفاوت ها به نظرم خیلی می تونه به آدما کمک کنه که با بچه شون تو خونه چطوری رفتار کنن. یعنی حواسشون باشه که بچه چه رفتارهای جدیدی از خودش نشون میده، چیا رو از تاگس موترش یاد گرفته و ... .

--

(این قسمتو دوستان زیر 18 سال نخونن، من برا خودتون میگم ها، شاید بخونین و حالتون بد بشه.)

اون دفعه که رفته بودیم خونه ی ریحانه خانوم اینا ازش پرسیدم ایرانی جدید نیومده؟ دوست جدیدی، چیزی؟ گفت نه بابا. الانم انقدر دوره و زمونه بد شده که هرکی میاد به درد نمی خوره.یه سری ها هم که اصلا وحشتناک. میگم چطور؟

میگه اووه (اووه یکی از آشناهای همسر ریحانه خانومه که توی یه کافه کار می کنه و هم جنس گراست. اووه هم که می دونین اسم آقاست دیگه.) با همسرم که صحبت می کرده، گفته 3 4 نفر از اینایی که من باهاشون در ارتباطم (اووه خودش تو روابطی که داره نقش خانوم رو بازی می کنه) ایرانین. جالب اینه که همه شون هم تازه اومدن. به ریحانه خانوم میگم خب بالاخره تو ایران هم جنس گراها نمی تونن راحت باشن دیگه، پا میشن میان اینجا پناهندگی. میگه خب لامصب همه شونم زن و بچه دارن!! خوب پول میدن، راحت ترین راه واسه پول درآوردنه، میان دیگه. میگه یکیشون از فلان شهر میاد (یه شهر خیلی دور که 3 4 ساعت راهه) واسه یه شب 400 یورو می گیره!!

حالا اینا رو به همسر میگم، میگه مگه اووه چقدر حقوق داره که 400 یورو میده؟ ما کلا ذهنمون دوست داره درگیر حاشیه باشه، تا اصل ماجرا .

خلاصه که آدم نمی دونه چی بگه واقعا. طرف به خاطر پولش این کارو می کنه؟ کلا این طوری بوده؟ خب اون وقت چرا ازدواج کرده؟

به هر حال این جوریه دیگه.

--

از یه رفتار آنی که خیلی خیلی خوشم میاد می دونین چیه؟ اینکه با من مثل دیگران رفتار می کنه. وقتی یه چیز بامزه ای می بینه، مثلا به من نشون میده میگه ببین این جمله رو میدم، این جوابو میده. بعد من اون جوابو نمی فهمم، میگم خب این کلمه یعنی چی؟ میگه یعنی این، بعد تازه من می خندم. اما اینا باعث نمیشه ارتباطشو با من محدود به کارش بکنه و مثلا با خودش فکر کنه این دختره که نمی فهمه چرا باهاش شوخی کنم؟ چرا بهش چیزایی رو نشون بدم که اصلا طنز کلامشونو نمی گیره. واقعا من تفاوت رفتار آنی رو با دیگران نسبت به خودم کاملا متوجه میشم. البته جالب اینه که دیگران هم درواقع برای رعایت حال من خیلی وقتا مثلا سعی می کنن شمرده تر صحبت کنن، یا هی جمله هاشونو عوض کنن و این احتمالو بدن که من نفهمیده باشم، ولی من هیچ وقت از کارشون لذت نمی برم. به نظرم آنی بهترین کارو می کنه .

--

به تجربه بهم ثابت شده هر کس من روز اول ازش خوشم بیاد (حالا تو هر جایی) بعدا قطعا ازش بدم میاد و هر کس نسبت بهش بی تفاوت باشم (نه بدم بیاد، نه خوشم بیاد) قطعا بعدا باهاش دوست میشم! آنی هم از این قاعده مستثنی نبود! روز اولی که اومد هیچ وقت یادم نمیره. از در که اومد سلام کرد و سرشو انداخت پایین و مسیری که همیشه میرفتو رفت. یادم نیست کجا، مثلا شاید اول سر میز یکی از بچه ها، یا به سمت آشپزخونه. ولی یادمه که لحظه ی اول نیومد سلام کنه و خودشو معرفی کنه. بعد هم اومد کنار من نشست و خیلی جدی گفت خب لپ تاپتو گرفتی؟ همه چیش نصب شده و بعد در مورد نصب یه سری برنامه ها با مارکوس صحبت کرد و بعدشم خیلی جدی با هم شروع کردیم کارمو. من اون روز با خودم فکر کردم چقدر این دختره رفتارش سرده. برعکس اون ربه کا بود که خیلی گرم برخورد کرد. حتی اون اول که من می خواستم غذامو گرم کنم، اومد قبل از اینکه من ازش بخوام، بهم گفت که ماکروفرشون چطوری کار می کنه. ولی الان من نسبت به آنی خیلی حس نزدیکی بیشتری دارم نسبت به ربه کا.

کلا نمی دونم چرا، با آدمایی که گرم باشن نمی تونم دوست بشم. دلیل اصلیش هم اینه که من تو روابطم خیلی آدم محافظه کاریم، نمی تونم روز اول برم بشینم مثلا خاطره تعریف کنم و بخندم. باید حداقل 10 بار طرفو ببینم، هر بار احوال پرسی کنم و مثلا هر دفعه یه جمله جلوتر برم تا کم کم روابطم با دیگران شکل بگیره. جالب اینه که اکثر دوست هایی هم که الان دارم و تا الان دوستیم باهاشون حفظ شده رو اصلا به خاطر نمیارم چطوری شد که من با این آدم این قدر صمیمی شدم؟ واقعا تاریخ خاصی برای هیچ کدومشون وجود نداره. همه شون در طی چندین سال اتفاق افتادن، واقعا چندین سال!

خلاصه که فکر کنم منِ یخ کیس مناسبیم واسه دوستی با آلمانی های یخ تر از خودم .

--

وقتی من تو نوشته هام میگم آلمانی ها دنبال اینن که وجهه ی کشورشونو درست کنن و کشورشون نماد هیتلر نباشه، خیلی ها تصور درستی ازش ندارن. یعنی فکر می کنن این فقط سیاست های دولته و اینا. یعنی مثلا مردم خیلی بهش اهمیتی نمی دن. حالا بر همین اساس یه اتفاقی که سر ناهار افتادو براتون میگم.

چند روز پیش سر ناهار، بوریس داشت می گفت با دوستم داشتیم می رفتیم، می گفت اینجا خیابون چی چی آدولفه. هی هم بلند تکرار می کنه. گفتم خیلی خب حالا، انقدر هی این اسم آدولفو تکرار نکن!

میخوام بگم آلمانی ها این قدر حساسن بعضی هاشون. یعنی وقتی آدولف اسم یا شایدم فامیلی یه نفر دیگه است که تازه قبلش هم یکی دو تا اسم دیگه اومده، بازم دلشون نمی خواد حتی اسم کوچیک هیتلرو بگن، علی رغم اینکه این اسم واقعا الان اسم یکی از خیابونای رسمی شهرشونه و این جوری نیست که بگین خب قدیما اسمش این بوده و الان هنوز مردم به همون اسم میگن.

خیلی هاتون هم احتمالا می دونین یا حدس می زدین، بعد از جنگ جهانی دوم دولت اعلام کرده که همه ی اونایی که اسمشون آدولف (و چند تا اسم دیگه ) است می تونن برن اسشونو عوض کنن. اما خب من هنوز هم تک و توک می بینم جاهایی که مثلا یه مغازه ای چیزی به اسم آدولفه. حالا بنده خدا اسم خودش بوده و عوض نکرده اسمشو. اما خب بعضی از مردم حتی رو ی همین اسم کوچیک هم حساسن.

بعد در ادامه ی همین بحث اسما و اینا، چریل گفت محلی که مامان و بابای من زندگی م یکنن، اسم خیابوناش مثلا یکی خیابون هیتلر بوده، یکی خیابون چی چی (همه شخصیت های نازی). الان اسم خیابونا رو عوض کردن، همه شون اسم گل هایین که با همون حرف شروع میشه اولشون . یعنی مثلا خیابون هیتلر شده اسم یه گلی که با ه شروع میشه!

باز در همین امتداد صحبت هامون (!!) هر کس داشت اسم خیابون خونه شونو می گفت. بتینا گفت ما تو خیابون رایش چی چی زندگی می کنیم. رایش یعنی پولدار کلمه اش. اما خب احتمالا همه تون کلمه ی رایش سومو شنیدین دیگه که در واقع به همون آلمان نازی می گفتن. معنیش هم میشه امپراطور سوم وقتی میگیم رایش سوم. در واقع هیتلر هدفش این بوده که سومین امپراطوری رو تو دنیا راه بندازه.

بوریس میگه مممم، اسم خیابون شما هم یه کمی همچین نیمه-نازیه.

حالا شما فکر کنین بیچاره ها دیگه روی کلمه ای با معنی پولدار هم حساس شدن و فکر می کنن اگه اسم خیابونشون این باشه، یه کمی ویژگی نازی بودن داره. دیگه شما حساب کنین وقتی بحث چیزای دیگه ای میشه که واقعا مربوط به خارجی ها و ایناست، این بیچاره ها چه حالی میشن.

--

امروز داشتم تو اینترنت واسه شهرمون دنبال یه گروه/مسجد یا هر چیز ایرانی می گشتم. خدا رو شکر یه انجمن رسمی پیدا کردم. فکر نمی کردم ایمیل بزنم به این سرعت جواب بدن (اکثر انجمن هایی که رسما ثبت میشن واسه ایرانی ها در عمل عین آتشفشان خامومش میمونن!)، ولی همین یه ساعت پیش دیدم جواب داده خانومه . قرار شد فردا برم پیششون تا باهاشون آشنا بشم. الان که خوشحالم. امیدوارم بتونم کمکی بهشون بکنم و تو برنامه هاشون شرکت کنم .

فقط بدی اصلیش اینه که متاسفانه ساعت فعالیتشون دقیقا جمعه بعد از ظهره که من دیگه از هفته ی بعد باید با پسرمون برم کلاس و نمیرسم برم پیششون. اما خب برای مراسم ها و جشن هایی که داشته باشن می تونم کمکشون کنم ان شاءالله . البته باید جوشونو هم ببینم و ببینم به من می خوره یا نه، ولی به نظرم میاد که نباید جو بدی باشه.

--

همسر میگه داداش علی (از علی کوچیک تره، علی خودش متولد اوایل فروردین 70 ه!! ولی خب ما دهه هفتادی حسابش می کنیم دیگه ) یه دختره رو می خواد و اینا. میگه ولی مامانش مخالفه و علی هم همین طور. میگن این دختره به درد تو نمی خوره. میگه داداش علی خیلی بچه مثبته. میگم خب کجا آشنا شده با دختره؟ میگه تو دانشگاه. از لیسانس آشنا شدن و تو ارشد هم ادامه دادن. میگم این عجب بچه مثبتیه. میگه خب دیگه بسیجی که نبوده .

--

در همین راستای بالایی (!!) میگه علی میگه مامان من از اون ماماناس.

با خودم فکر کردم واقعا کیا ماماناشون از اون مامانان؟ مامانای شمام از اون مامانان؟ کیا فکر می کنن خودشون بعدا واسه عروسشون از اون مادرشوهران؟ واقعا چی میشه که یه عده از مامانا از اون مامانا میشن؟

--

باز در همین راستای بالایی (!!) اون روز داشتم با خودم فکر می کردم خیلی از وبلاگایی که می نویسن و از روزمره هاشون هم می نویسن، معتقدن مادرشوهر/زنشون خیلی بده و یه عفریته ی واقعیه و کلا همه اش داره اذیتشون می کنه و اینا. بعد با خودم فکر کردم این آدما با خودشون فکر نمی کنن همچین موجود وحشتناک دهشتناک نفرت انگیز خونخواری (!!!) چطور همچین پسر گل و بلبلی تربیت کرده که این افراد معتقدن ما با خود همسرمون هیچ مشکلی نداریم، فقط با خانواده اش مشکل داریم؟!! مگه میشه همچین چیزی؟!

من خودم تصورم اینه کسی که از مثلا خواهرشوهر/مادرشوهرش (برعکسشم برای آقایون هست دیگه) میناله، دقیقا همون کسیه که بعدا کاری می کنه که زن برادر/عروسش هم ازش بنالن! در واقع به نظرم آدما دارن تو اطرافیانشون خودشونو می بینن، نه چیز دیگه ای.مثلا میگم، می بینی یکی تو وبلاگش ناراحته که واسه من فلان روز کادو نخریدن و کم خریدن و فلانی فقط نمی دونم 100 تومن داده بود واسه من چیزی خریده بود که اونم بنجل بود و اینا و معتقد هم هست که بهش بی احترامی شده. بعد خب از اون ور که نگاه می کنی وقتی کسی کادوی شما رو می بینه و میگه کم بود و بنجل بود و اینا (و به گوش شما می رسه) خب به شما بی احترامی کرده دیگه! پس یه جوری در و تخته با هم جورن دیگه. غرغر کردن نداره که .

نمی دونم تونستم اون چیزی رو که می خواستم بگم یا نه. اگه فهمیدین که هیچی. اگر هم نفهمیدین، اونایی که فهمیدن لطفا واسه اونایی که نفهمیدن توضیح بدن* .

--

* این قسمت برگرفته از جوکی بود که نمی دونم شنیدین یا نه. میگن طرف میره یه جا سخنرانی میگه میدونین میخوام امروز چی بگم؟ همه میگن بله بله. میگه خب اگه می دونین که دیگه نمیگم. میره. دوباره میرن میارنش، میگه میدونین امروز چی می خوام بگم؟ همه میگن نه. میگه خب اگه کلا نمی دونین چی می خوام بگم که چرا اومدین تو جلسه؟ دوباره میره. دوباره میرن میارنش، میگه می دونین امروز چی می خوام بگم؟ یه عده میگن آره، یه عده میگن نه. میگه خب پس اونایی که میدونن واسه اونایی که نمی دونن تعریف کنن .

حالا شمام خودتون واسه همدیگه توضیح بدین دیگه. میدونم که اکثریت فهمیدن حرفم چیه .

--

در راستای همون سه چهار مورد بالاتر (همون اصل ماجرا که اول گفتم!!)، همسر میگه مامان علی رفته خونه ی دختره و گفته قبل از خواستگاری می خوام صحبت کنم و خودم بیام خونه تون. اونا هم قبول کردن. چون خیلی مخالفه مامان علی و قصدش اینه که انقدر کشش بده که از سر پسرش بیفته، رفته اونجا و گفته ما پول و مهریه و هیچی نمیدیم ها. اونام گفتن قبول.

حالا میگن طرف یه مشکلی داره که هیچی هم نمی خواد دیگه.

به همسر میگم ببین طرف مهریه بگیره، میگن مگه معامله است، نگیره، میگن حتما یه مشکلی داره. خب الان مردم چیکار کنن؟!!

چرا واقعا این جوریه خب؟! به نظر شما هم دختری که مهریه نمی گیره مشکلی داره؟!

--

چقدر این پست نظرسنجی داشت توش !




[ چهارشنبه 14 شهریور 1397 ] [ 12:36 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 100526