X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


امروز فهمیدم نگاه آدما با هم چقدر متفاوته. نمی دونم بهتون گفتم یا نه، یکی از دوستامون تازه بچه دار شده. بچه شون الان باید دو ماهش اینا باشه. می گفتن خیلی بچه مون کولیکیه و گریه می کنه و دل درد داره همه ش و خانومه همه اش بیداره و اذیت میشه و فلان.

امروز دوستمون اومده بود تو تلگرام با من چت می کرد. از من می پرسید پسر تو که اندازه ی پسر ما بود، چقدر می خوابید. گفتم تقریبا هر دو ساعت یه نیم ساعتی می خوابید. گفت نه، بچه باید یه ساعتی بخوابه. گفتم نمی دونم. بچه ی ما هم گاهی یه ساعتی می خوابید. اما این طوری نبود که هر وقت بخوابه یه ساعت حداقل خوابش باشه. اما خب بچه ی ما شبا خوب می خوابید. مشکلی نداشت. گفت بچه ی ما هم شبا میخوابه کامل. در کل، وقتی توضیح داد دیدم بچه ی اینا هم اندازه ی بچه ی ما می خوابه. فقط تعریف آدما متفاوته و این باعث میشه یه نفر خیلی نالون باشه و فکر کنه بچه اش همه اش بیداره و خوش به حال بقیه که بچه هاشون خوبن!!

--

همین دوستمون یادمه قبل از زایمانش یه بار باهاش صحبت می کردم، می گفت دوست داشتم سزارینمو میذاشتم روز تولد شوهرم، ولی دکتره گفته از فلان تاریخ به بعد بیاد و اینا. با خودم فکر کردم واقعا چقدر همه چی فرق کرده. آدما الان تاریخ تولد بچه شونو هم خودشون تعیین می کنن. من که اصلا حس خوبی پیدا نکردم. یعنی اصلا یه جوریم شد وقتی به این فکر کردم که آدما به خاطر اینکه تولد بچه شون بیفته توی فلان روز حاضرن بچه رو زودتر از روزی که باید بیاد وردارن. حالا جدا از اینکه اصلا خود اونایی که بی دلیل سزارین می کننو درک نمی کنم، این دیگه به نظرم خیلی یه جوریه. مثلا یکی بگه من می خوام تاریخ تولد بچه ام رند باشه، پس 2.2 میام برای سزارین. نمی دونم، فکر کنم چند سال دیگه مردم میرن یه بچه سفارش میدن برای فلان روز و اون روز میرن تحویل می گیرن!

--

امروز سر کار روز خوبی بود. کلا روز مفیدی بود. توماس اومد به من و بوریس و چریل گفت بیاین با هم یه گفت و گویی داشته باشیم برای حل مشکلاتی که دارین. منظورش مشکلات برنامه هامون بود. رفتیم صحبت کردیم. من نفر آخر بودم. مشکلم هم از همه بیشتر طول کشید. اما خب خدا رو شکر که سوالم الکی نبود و خود توماس هم کلی درگیرش شد .

توماس میگه این مشکل روش حل اصلیش اینه که فلان بشه، اما من الان یه راه حل سریع می خوام نه یه راهی که دو روز پیاده سازیش طول بکشه. پس بیا فلان کارو بکنیم. بعد توی اون کلاسی که می خواست تغییر بده یه تابع بهم نشون داد، بالاش نوشته بود این یه راه حل سریعه برای حل فلان مشکل (یه مشکل دیگه بود). بعدا این تابع باید حذف بشه. همه چی درست پیاده سازی بشه. ولی نشون به اون نشون که تابع روز به روز گنده تر شده بود و هیچ وقت حذف نشده بود .

--

همون نشستی که با توماس داشتیم خیلی خوب بود. کلا توماس شخصیت جالبی داره. گاهی عین یه همکار میاد سر لپ تاپت خیلی دوستانه میگه خب چه خبر؟ الان داری چیکار می کنی؟ فقط در حد اینکه بدونه چیکار می کنی، نه اینکه بخواد مواخذه ات کنه نتیجه چی شد؟ کی حل میشه مشکل و این حرفا. گاهی عین باباها سر ناهار یه گپ کوتاهی می زنه قبل از اینکه بره بیرون (همیشه میره بیرون ناهار می خوره) یا بعد از اینکه اومد. گاهی هم عین رئیسا میاد تو جلسه میگه فلانی، تو فلان کارو باید بکنی.

--

امروز رفتم خونه ی جدیدو یه کمی تمیز کنم برای اسباب کشی. اخه اون روز که خونه رو رنگ زدیم خیلی کف زمین رنگی شد. اون روز سعی کردیم زمینو تمیز کنیم. ولی خب بازم یه سری هاش موند دیگه. لکه های کوچیکش موند. البته با آب پاک میشه. کافیه یه دستمال خیس بکشی.

خلاصه، امروز رفتم، یه جارو زدم... . هنوز وسط جارو زدن راهرو بودم که دیدیم پسرمون نیازمند پوشک عوض کردنه و منم اینجا اصلا پوشک ندارم. لباس پوشیدم رفتیم بیرون از سوپری پشت خونه که صد متر اینا بیشتر فاصله نداشت یه بسته پوشک خریدم و برگشتیم. اتاقا رو جارو زدم. بعد دیگه راهرو و آشپزخونه و پذیرایی و اتاق خواب خودمونو دستمال خیس کشیدم، دیگه خسته شدم. اتاق پسرمون موند واسه بعدا.

حالا نمی دونم فردا حس و حالش هست که دوباره برم یا نه. با بچه ی کوچیک خیلی خسته کننده میشه. مثلا وسط همون تمیز کردنا که من نشسته بودم رو زمین، پسرمونم سوارم شده بود، من اسبش بودم!! مثل یه اسب داشتم کار می کردم و دستمال می کشیدم رو زمینو . خب سختم بود دیگه هم پسرمون سوارم باشه، هم من بخوام همون جوری پشت خم پشت خم بدون اینکه پسرمون بیفته راه برم و تمیز کنم. ولی خب بازم خوب بود. موفقیت آمیز بود. راضیم. بالاخره سه تا اتاقو تمیز کردم دیگه .

--

انباری خونه مون خیلی مزخرفه. از این قدیمی ها که آدم علاقه ای نداره بره توشون!! پسرمون که می ترسه، تا ما نریم تو، نمیاد . اون روز که اون آقای ایرانی اومد کلیدا رو بهم داد، انباری رو هم بهم نشون داد. گفت مال شما اینه. مال ما نزدیک سطل آشغالاست متاسفانه!! اینجا یه اتاق هست تو زیرزمین هر خونه ای که سطل های آشغال بزرگ اونجاست و همه آشغالاشونو میندازن اونجا. تو بعضی شهرها این اتاقه توی ساختمون نیست. بلکه سطل های آشغال توی یه جای مشخصی مثلا پشت ساختمون یا کنار ساختمون هستن. ولی خب تو این شهر همه آشغالاشون تو ساختمونه. خلاصه، جاش خوب نبود دیگه. البته خدا رو شکر اینجا چون رعایت می کنن جدسازی و تمیز بودن و این چیزا رو، همه چی نسبتا تمیزه. یعنی اون مدلی نیست که آدم بگه رفتیم وسط مگس و پشه ها و کثیفی ها. اما خب بالاخره هیچ کس دوست نداره انباریش بغل آشغالا باشه . حالا اینم مهم نبود، خود انباریه هم خیلی داغون بود. کلا یه جای نمور و مزخرفیه!!

خلاصه، اون روز آقاهه گفت اگر می خواین براتون صحبت می کنم، ببینم اگه میشه یکی دیگه از انباری ها رو بگیرم. دو تای دیگه اش هنوز خالی بود آخه. گفتم آره، اگه بشه که خوبه. گفت بهم خبر بدین که کدومو می خواین. بعدا بهش زنگ زدم و گفتم من با همسرم مشورت کردم و فلان انباری رو اگه بشه بدین خیلی بهتره. گفت تا فردا بهت خبرشو میدم. بعد خبر داد که من پرسیدم، انباری اول متاسفانه مال کیوسک بغل خونه است. اگه میشه خودتون باهاشون صحبت کنین، شاید قبول کنن که جا به جا کنن انباری ها رو. به همسر گفتم. گفت خب حالا می خوای صحبت کن. ولی خب چه دلیلی داره طرف انباری خوبشو با بد عوض کنه؟! خب راست هم می گفت.

امروز که برمی گشتم از خونه، گفتم حالا تیری تو تاریکی می پرسم از کیوسکیه دیگه. رفتم تو. از آقای جوونی که اونجا بود پرسیدم، گفتم مثل اینکه انباری اول مال شماست. گفت من اصلا نمی دونم کدوم مال ماست. ما هیچ وقت استفاده نکردیم از انباریمون. گفتم خب منم همینو می خواستم بگم. اگه شما اصلا استفاده نمی کنین، میشه با مال ما عوض کنین؟ ما می خوایم اینجا زندگی کنیم، واقعا می خوایم انباریمونو پر کنیم از کارتن و این جور چیزا. بهتره که جاش خوب باشه (آخه اون انباری اخری یه لوله ی آبی هم انگاری ازش رد میشه که باز نمورترش می کنه). گفت من باید با رئیسم صحبت کنم. ولی چرا که نه. حالا باید یه بار رئیسم بیاد، بریم ببینیم، بعد بگیم. حالا باید دوباره ازش بپرسم که قبول می کنن یا نه. خدا کنه قبول کنن.

--

همسر از این هفته تا مدتی طولانیییی (دو سه ماه یعنی!) شنبه ها رو نمیتونه بیاد. حالا نمی دونم دیگه به جاش میتونه روز دیگه ای بیاد. یا کلا ما قراره تا مدت ها همدیگه رو کمتر از 24 ساعت ببینیم تو هفته؟!


برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 1 تیر 1397 ] [ 01:02 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 100526