یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


فقط اومدم چند تا چیزو کوتاه بگم و برم.

اتفاقا امروز و دیروزمون خیلی هم روزای کوتاهی بودن . اصلا هم از اون روزای طولانی خوش گذرونندگی نبودن! آخه بیشتر تو خونه بودیم. حالا در حد یه دور زدن می رفتیم بیرون. اگه قبلا بود و خودمون دو تا بودیم همونم نمی رفتیم. اما خب الان به خاطر پسرمون هر روز میریم بیرون. میگیم گناه داره، بره یه دور بزنه حاجی!

راستی نمی دونم بهتون گفتم یا نه، ما بچه مونو گاهی حاجی هم صدا می زنیم! آخه قبلا که تازه به دنیا اومده بود، خیلی درشت بود، پاهای بچه ها هم که تپله. همسر صداش میزد حاجی! می گفت پاهاش عین این حاجی بازاری ها تپله. البته اون موقع که میگفت حاجی من بیشتر یاد روحانی های چاق میفتادم ! اما خب در هر صورت کلمه ی حاجی مصداق خوبی بود براش . خلاصه، حاجی رو هر روز می بریم یه دور بزنه.

متاسفانه پارکای دور و برمون اون قدری براش مناسب نیستن. بیشتر وسایلشون برای بچه های بزرگتره. پسر ما نهایتا می تونه تاب بخوره. تازه اونم با تابی که مخصوص سن خودش نیست و باید مواظبش باشی. اما خب دیگه، کاچی بهتر از هیچی.

به هر حال، این دو روزو بیشتر خونه موندیم و غذا درست کردیم. آخه روزایی که همه اش بیرونیم و فقط واسه یه استراحت کوتاه یا لباس عوض کردن برمی گردیم خونه، بیرون غذا می خوریم و در نتیجه اش پسرمون خوب غذا نمی خوره.

البته این دو روز هم چیز خاصی نخورد، اما باز بهتر از روزای قبلش بود. ولی تا دلتون بخواد شیر می خوره! اصلا معتاد شیره تو خونه! جالبه که مربی مهدش میگه من فقط صبح بهشون شیر میدم. بعدش دیگه فقط آب. پسرتون هم خوب آب می خوره. زیاد می خوره.

ولی تو خونه اصلا لب به آب نمی زنه، همه اش بهونه می گیره و شیر می خواد.

--

خیلی وقت پیشا، وقتی پسرمون تازه کلمه ی دالی رو یاد گرفته بود، یه بار همسر داشت با اعصاب خوردی گوشتا رو تو جایخی یخچال جا می داد (آخه جایخیش خیلی کوچیک بود یخچالمون، کل یخچالمون اندازه ی یه کابینت بود، دیگه چه انتظاری میشه از جایخیش داشت؟!). پسرمون هم بغلش بود. یهو تا اومد درو ببنده، یکی از بسته های گوشت افتاد پایین. پسرمون به گوشته گفت "دالی" . کل اعصاب خوردی همسرو از بین برد دالی کردنش با گوشته .

--

باید یه روز تو همین هفته ببرم موهای پسرمونو کوتاه کنم. دیگه خیلی بلند شده. داره فر می خوره پشتش و کناراش .

--

به تاگس موتر پسرمون ایمیل زدم و پرسیدم که همه ی کارای قرارداد ما رو انجام دادین یا ما باید کار خاصی بکنیم، آخه پولی که باید هر ماه از حسابمون کم باشه بابت تاگس موتر از حسابمون کم نشده هنوز. گفت نه کار خاصی لازم نیست بکنین. من همه ی کارا رو کردم. یه چند ماهی طول می کشه تا یوگند امت بررسی کنه. بعد براتون نامه می زنه و شما باید در جواب اون نامه پولا رو براش واریز کنین.

خدا به خیر کنه کارای اداری این شهرو! اینا واسه پول گرفتنشون هم عجله ندارن، چه برسه به کارایی که لازم باشه پول بدن به آدم .

--

همسر کلا این مدلیه که خیلی حرص می خوره واسه اتفاقایی که هرگز نمیفتن!! همه اش نگرانی های الکی داره تو ذهنش. هرچی هم من میگم بالاخره یه طوری میشه، نگران نباش گوش نمیده. دارم دلداریش می دم، میگم ببین خب اصلا بهش فکر نکن. ممکنه فردا یه شهاب سنگ بیفته ما همه مون بمیریم. امروزتو لذت ببر پس. میگه نه، نه! اونو نگو که اصلا باز به این فکر می کنم اگه یکیمون فقط موند چی؟ اگه ما هر دو تامون مردیم، فقط پسرمون موند کی اونو بزرگ کنه؟ نه نه، بهتره راجع به همین درگیری های ذهنی خودم فکر کنم :/!

--

با یه آقایی آشنا شدیم (حالا اگه خدا بخواد میام بعدا جزئیات بیشتری ازش می نویسم) که ایرانی بود ولی فارسیش خوب نبود. فکر کنم متولد اینجاست (البته بازم خیلی عالی صحبت می کنه ها، کج و کوله حرف نمی زنه.). تو واتس اپ برای همسر پیام صوتی گذاشته، یه جاش میگه "من لطف می کنم براتون ایمیل می کنم" . واقعا ما آلمانیمون که خوب بشه، تازه میشه این؟ . یا خود خدا .


برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 14 خرداد 1397 ] [ 01:15 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 96371