X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


امروز با پسرمون قایم موشک (همون قایم باشک) بازی کردم. قبلش نشسته بودیم و داشتیم با هم بازی می کردیم. رفت پشت پرده که از اون ور دربیاد، بگه دالی. منم با خودم گفتم برم سریع تو اتاق (بغل چهارچوب وایستاده بودم، واقعا قایم نشده بودم) که بیاد ببینه من نیستم، بیاد دنبالم بگرده. اولش که از اون پشت دراومد یه کمی صدام زد، دیدم جواب نمیدم، داشت نگران میشد، یه کم گریه اش گرفته بود. همین طوری مامان مامان گویان اومد تا وقتی منو دید. بهش خندیدم. دوباره دوید پشت پرده. این دفعه رفتم یه جای دیگه قایم شدم. باز مامان مامان گویان اومد، ولی اون جایی که دفعه ی پیش منو دیده بود نبودم، باز یه کمی صداش نگران شد. چند بار دست زدم، فهمید دارم بازی می کنم باهاش. اومد پیدام کرد. سه چهار بار باهاش همین جوری بازی کردم.

بعد بهش گفتم من میرم پشت پرده. تو برو قایم شو. رفتم پشت پرده. اونم دوید تو اتاق. از پشت پرده هنوز تازه در اومده بودم، دیدم اون باز صدا میزنه مامان مامان :|

جلوی در اتاق به هم رسیدیم!! اونم داشت میومد منو پیدا کنه انگاری .

--

امروز رفتم دو تا خونه دیدم. هر دو تاش خوب بودن و به هر دو تا گفتم ما خونه رو می خوایم ولی احتمالا هر دوشون ریجکتمون می کنن! من نمی دونم چه جوریه ما همیشه از توقعامون عقبیم!! اون زمان که ما بچه نداشتیم، کار درست و حسابی هم نداشتیم و دانشجو بودیم و راحت نمی تونستیم خونه پیدا کنیم. حالا که کار دائم داریم، باز انقدر زوج بی بچه هست که دیگه کسی به ما خونه نمیده!!

--

چند وقت پیش یه اتفاقی افتاد (که حالا مهم نیست چی بود) ولی باعث شد ما باز برای بار ان ام بفهمیم که تحصیلات شعور نمیاره. تو یه جمعی متشکل از ریحانه خانوم (که اخرین مدرک تحصیلیش دیپلمه) و یه عده دانشجوی ارشد و فارغ التحصیل و هزار و یک مدل دوره گذرونده، تنها کسی که متشخصانه برخورد کرد ریحانه خانوم بود و همسرش (که حتی فکر کنم آخرین مدرک تحصیلیش دیپلم هم نیست). خدا خیر بده پدر و مادرهایی رو که همچین بچه هایی تربیت کرده ان. خدا کنه ما هم بتونیم از اونا باشیم.

--

اون روز که راجع به آدریان نوشتم، یه سری چیزا رو یادم رفت راجع بهش بگم. آدریان مشخصه که کاملا هر دو تا فرهنگ رو درک کرده؛ هم آلمانی، هم ایرانی. نمی دونم چی شد که خودش شروع کرد راجع به تفاوت فرهنگی ایرانی ها و آلمانی ها گفتن. اولین چیزی که گفت تعارف بود. داشت برای فلوریان توضیح میداد که ایرانی ها یه چیزی دارن به اسم تعارف و مثلا یه چیزی رو باید چند بار بهشون بگی بخور تا بخورن. اگه دفعه ی اول بخورن بد می دونن و اینا.

یه چیز دیگه هم که برای فلوریان گفت این بود که غذاهاشون اکثرش برنج داره. البته من اینجا به فلوریان گفتم اینو قبلا بهش توجه کردین البته . آخه مونی یه بار سر ناهار ازم پرسید شما هر روز برنج می خورین تو خونه تون؟ آخه تو هر روز برنج میاری. گفتم آره. غذای ایرانی این جوری معمولا .

حالا اینا به کنار! رو به من آدریان یه چیزی گفت که فلوریان خب نمی دونست چیه. آدریان داشت می گفت ایرانی ها غذای گیاهی خوب هم زیاد دارن (جالبه من فکر نمی کردم در کل غذاهای ایرانی خیلی مناسب حساب بشن برای گیاهخوارا، ولی مثل اینکه به نسبت غذاهای سایر ملل، ما غذای گیاهی هم خوب داریم، مثل همون کوکوها و شامی ها و غذاهایی که با بادمجون درست می کنیم). نمی دونم چی شد که راجع به ته دیگه هم صحبت کرد. دیگه اونجا مطمئن شدم این آدم قشنگ داره ایرانی بزرگ میشه از لحاظ غذا خوردن .

--

اگر قصد سفر به آلمانو دارین، بهتون توصیه نمی کنم واقعا تو روزای خیلی گرم بیاین. امروز قشنگ بخارپز شدم تو قطار و اتوبوس و اینا تا برم همین خونه ها رو ببینم!! هیچ کدوم تهویه ندارن یا اگه دارن روشن نمی کنن. تازه امروز که دما 29 بود اینجا. خیلی وقتا می بینی دما 35 اینا شده، همچنان فقط لطف می کنن پنجره ها رو باز می کنن!!

--

همسایه پایینیمون اصلا تحمل بچه مونو نداره! تا بچه یه ذره میدوه، سریع با یه چیزی می زنه به سقف. من واقعا برام سواله این مثلا طی به دست راه میره یا چی؟ چطوری به محض اینکه صدای پای بچه میاد، تند و تند یه چیزی رو می کوبه به سقف خب؟!! واقعا فاصله نمیشه بینش ها. به جرئت می تونم بگم زیر 3 ثانیه است فاصله ی دویدن بچه و شنیدن صدای چیزی که طبقه پایینی میزنه به سقف!

البته منم هیچ وقت توجهی نمی کنم. چون قانونا اون هیچ حقی نداره. تو آلمان شما برای آلودگی صوتی همسایه تون می تونین شکایت کنین ازش و زنگ بزنین به پلیس. اما صدای بچه و گریه اش و کلا هر چیزی که مربوط به بچه باشه جزو آلودگی صوتی حساب نمیشه. شما نمی تونین مثلا نصف شب زنگ بزنین به پلیس بگین طبقه بالایی بچه اش داره تمام شب گریه می کنه!!

البته اینم یه حد و حدودی داره. اما خب مورد ما توی همون محدوده ی حد و حدودشه! مثلا اگه بچه خیلی سر و صدا کنه و بالای 12 سال باشه (این طوری که من تو اینترنت خوندم) میشه یه کاری کرد. یعنی معتقدن بچه ی 12 ساله می فهمه که بهش بگی ندو، بشین، سر و صدا نکن. اما برای بچه ی یکی دو ساله که بدوه، کسی نمی تونه شکایت کنه.

تازه من تمام سعیمو می کنم که بچه مونو آروم نگه دارم. ساعت 8 هم که می خوابه. یعنی کل زمانی که پسر ما هست میشه از ساعت 5.5 تا 8. ولی تو همون مدت خیلی وقتا همسایه پایینی هشدار میده به ما که بچه داره راه میره تو خونه!!

حالا امشب ساعت 10 اینا (که هنوز اذون تازه میگن و هوا روشنه) یه بنده خدایی نمی دونم براش کاری چیزی پیش اومده بود و اضطراری بود، انگاری صدای جوشکاری میومد از خونه اش. یهو دیدم این پایینی باز داره می کوبه به سقف!!! نمی دونم دیگه فکر کرده بود بچه ی ما جوشکاری هم بلده یا چی واقعا؟!! بعد فکر کنم خودش متوجه شد که این دفعه باید به یه جای دیگه ای می کوبیده. اومد از بالکنش به اون طرف (که نمی دونم کجا بود، اصلا همدیگه رو دیدن یا نه) یه چیزایی گفت. من فقط شنیدم که این یارو یه چیزایی گفت، یه نفر هم جوابشو داد. ولی چند ثانیه بعدش صدای جوشکاریه قطع شد.

طرف جوون هم هستا. نمی دونم چرا این قدر تحمل نداره. خب تو که هنوز بیداری، اصلا هوا هم که هنوز روشنه، اون بنده خدا هم قطعا کار اضطراری ای داره وگرنه همه خودشون رعایت می کنن تو ساختمون، من هیچ وقت صدای اضافی ای نشنیده ام تو این ساختمون با اینکه 5 طبقه است و هر طبقه اش یه عالمه خونه توشه، شاید 4 تا اینا.

ولی خب نمی دونم دیگه. این بنده خدا مثل اینکه با سر و صدا خیلی مشکل داره.

حالا ساعت یازده شب هم نمی دونم چه خبر بود که انگاری یه جا آتیش بازی بود، صدای آتیش بازی میومد. گفتم الانه که باز این پایینی بکوبه به سقف! ولی خدا رو شکر دیگه اینو از ما طلبکار نشد!!


[ یکشنبه 6 خرداد 1397 ] [ 03:13 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 100526