یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

این متنو چند روز پیش نوشتم ولی وقت نشد منتشرش کنم:
خب عرضم به خدمتتون که دروغ های خاله وزی هنوز تموم نشده بود دیگه! تو یکی از کامنت ها گفتم.
اون روز دیدم شنگول بهم پیام داده که دختر معمولی من خیلی فکر کردم که این پیامو برات بنویسم یا نه. ولی آخرش تصمیم گرفتم بنویسم برات. این درست نیست که تو به خاله وزی در مورد من دروغ گفتی. من خیلی سعی کردم بهت کمک کنم. اما تو به جای تشکر رفتی به خاله وزی در مورد من دروغ گفتی! تو بهش گفتی که من شماره ی Verband رو بهت دادم. در حالی که من فقط شماره ی چند تا تاگس موترو دادم. یا مثلا در مورد پمپرز من اصلا چیزی بهت نگفتم ولی تو به خاله وزی گفتی من بهت چیزی گفتم!!!
اصلا وقتی خوندم شوکه شدم!! من حتی یه بار هم اسم شنگولو جلوی خاله وزی نیاوردم. فقط اون روزی که به شنگول پیام دادم که برام تو گروه بزن تا تاگس موتر پیدا بشه، گفتم بهتون که فرداش خاله وزی با حالت تشرگونه و طلبکارانه ای گفت تو به شنگول پیام دادی؟ برا چی به شنگول گفتی و اینا و منم بهش گفتم بله. من به شنگول پیام دادم!!! من اصلا هیییچ کلمه ی دیگه ای در مورد شنگول صحبت نکرده ام و اصلا درک نمی کنم در مورد این چیزا خاله وزی چرا منو خواسته جلوی شنگول خراب کنه؟!! اصلا من کی باشم که ارزش خراب کردن داشته باشم؟ من که به عمرم حتی شنگولو ندیده ام!! منم جواب شنگولو دادم و بهش گفتم که من هرگز در مورد اون با خاله وزی صحبت نکردم و این حرفا اصلا صحت نداره. نمی دونم دیگه حرف منو باور کرد یا نه. می خواستم فرداش بهش زنگ بزنم و همه ی دروغ هایی که خاله وزی به ما گفته بودو بهش بگم تا بدونه با کی دوست شده ولی باز بی خیال شدم. یعنی هر روز که از سر کار میام انقدر خسته ام و سر و کله زدن با بچه هم انرژیمو می گیره که دیگه حس و حال درگیری و دعواهای خاله زنکی این زنیکه، خاله وزی، رو ندارم. اینه که بی خیالش شدم. اما خب دیگه مصمم تر شدم که زنگ بزنم به خانومه و اسم یارو رو بدم. البته زنگ زدم، یه خانم دیگه ورداشت. گفتم می خوام با خانم فلانی حرف بزنم. گفت تا سه شنبه نیست. اگر دوست داری کارتو به من بگو. گفتم نه، می خوام با خودش صحبت کنم. همون سه شنبه زنگ می زنم. حالا باید سه شنبه زنگ بزنم ببینم چی میشه. یعنی واقعا هرچی هی اومدم بگم بی خیال شو، نمی خواد بگی، دیگه می بینم این یارو پستی رو به نهایتش رسونده دیگه! حیفه واقعا بچه های مردم زیر دست این بزرگ بشن!
--
اما از سر کارم بگم. کم کم دارم جا میفتم. اما یه چیزی که من نمی فهمم اینه که چرا من همیشه هر جا که میرم انقدر زود باید برم تو سیستم؟!! فلوریان از اول ژانویه شروع کرده. من یه بار ازش پرسیدم چقدر طول می کشه کد رو بفهمم؟ گفت احتمالا مثلا تا آخر می اینا رو لازم داری که یه کمی سیستم دستت بیاد. بعد یه هفته پیش یا شایدم بیشتر توماس بهم میگه تو دیگه کم کم باید بری تو پروژه ی مستقل خودت!! آقا من هنوز یه ماهه تازه دارم اینجا کار می کنم. امیدوارم واقعا نخواد این قدر زود منو بفرسته تو یه پروژه ی دیگه. بهتره واقعا یه سه چهار ماهی اینجا باشم که بفهمم چی به چیه.
البته از اون ورم یه نیم نگاهی به شرکت های دیگه دارم. البته هنوز نمیدونم اینجا چطوری میشه. یه کمی یه جورایی سرم کلاه رفته و از این بابت ناراحتم. قراردادم دو قسمت داشت. یه مقداریش نقد بود، یه مقداریشو هم قرار شد به صورت سهام شرکت بگیرم. معمولا شرکت های استارت آپ این کارو می کنن. چون خیلی پول ندارن که بخوان کل حقوق درخواستی طرفو نقد بدن. اون یکی قرارداد مربوط به سهامو توماس گفت اول باید بیای این شهر بعد امضا کنیم. یه کمی کارای اداری و اینا داره. حالا میگه اون قراردادو بعد از زمان کار آزمایش (که چهار ماهه) امضا می کنیم. البته من اصلا روی اون حساب نکرده بودم. یعنی با این حساب اومدم که همین قدر نقدو بگیرم. حالا یه چیزی اضافه تر هم بود چه بهتر. اما خب این حس که طرف سرتونو کلاه گذاشته اصلا حس خوبی نیست! برای همین گاهی دودلم تو این شرکت بمونم یا نه. از طرفی فلوریان روی یه پروژه ای کار میکنه که من بدم نمیاد روش کار کنم. هرچند فلوریان اصلا توصیه نمی کنه برم تو اون پروژه! از اون طرف تر، الان فقط و فقط به یه کار دیگه تو همین شهر فکر می کنم. دیگه واقعا با بچه نمیشه شهرو عوض کرد و اینم فهمیده ام که اگر احیانا آدم قصد کنه که بره یه شهر دیگه، باید حتما حتما حداقل دو سه ماه بین دو تا کارش فاصله بذاره، خونه شو زودتر ببره اون شهر، دنبال مهد بگرده برای بچه و بذاره زمان عادت کردن بچه تو مهد تموم بشه. بعد با خیال راحت بره سر کار. متاسفانه بعضی تجربه ها برای آدم خیلی گرون تموم میشن. اما خب دیگه. تجربه خاصیتش همینه!
--
در مقایسه با شرکت قبلی بخوام بگم همه چی خیلی خیلی عالی و خوبه. یه جورایی باید بگم اصلا قابل قیاس نیستن. اون آدمای شرکت قبلی بیشتر BWL خونده بودن که میشه یه چیزی تو مایه های مهندسی صنایع ایران. از هر آشی ماشی خونده بودن، هیچی هم بلد نبودن. در واقع بیشتر ادای شرکت داشتن بود تا یه شرکت واقعی. به جز من و توماس (با توماس فعلی اشتباه نشه!) هم که بقیه همه در واقع از دانشگاه پول می گرفتن و به عنوان کار دانشجویی داشتن کار می کردن. آخه بهتون گفته بودم که رن و فیلیکس استاد دانشگاه بودن و از دانشگاه هم پروژه می گرفتن. در واقع باید بگم از دانشگاه پروژه می گرفتن، انجام می دادن، با پولش به من و توماس پول می دادن که شرکتشونو مثلا راه بندازن و اینا. اما واقعیتشو بگم تقریبا همه اش ادا در آوردن بود.
مثلا یادمه یه بار فیلیکس داشت می گفت که تو هد فلان بخشی فلانی، فلانی تو هد فلان بخشی. بعد اینا رو که می گفت من خنده ام می گرفت. آخه مثلا ساشا طبق تقسیم بندی فیلیکس باید کارش زیرشاخه ی کار من می بود و یه جوری زیردست من. اما ما کوچک ترین ارتباطی با هم نداشتیم و کاملا مستقل از هم کار می کردیم!! مخصوصا فیلیکس تو این قضیه ی ادا درآوردن خیلی بیشتر از رن این جوری بود! مثلا زنگ می زد به کسایی که می خواست بهشون پروژه رو بفروشه و اینا، بعد یه سری کلمات تخصصی رشته ی کامپیوترو به کار می برد که طرف فکر می کرد الان این یارو الگوریتمو براش در لحظه می تونه کد بزنه. در حالی که من مطمئن بودم اگر بهش می گفت فقط یه جمله بیشتر توضیح بده، نمی تونست. همون دو سه تا کلمه رو هم از من یاد گرفته بود!! یا مثلا به طرف می گفت ما از الگوریتم های یادگیری ماشینی استفاده می کنیم، در حالی که اون ورژنی که اون به مشتری نشون میداد هیچ الگوریتم یادگیری ماشینی ای توش پیاده سازی نشده بود!! جالب تر اینکه خودش معتقد بود اون نتایج بهتر از نتایج روشیه که یادگیری ماشینی توش استفاده شده و اصلا به همین دلیل اون ورژنو به طرف نشون میداد!! اما اصرار داشت این کلمه ی یادگیری ماشینی رو مثلا به کار ببره.
بعد تو شرکت، بقیه هم رشته شون همین بود. اصل قضیه رو ول کرده بودن، فقط چسبیده بودن به ظاهر پروژه. هرچی من می گفتم آقا اصل پروژه رو باید درست کنیم. هیچ کس گوش نمیداد. کل بحث ها سر این بود که طرف روی دکمه ی ویرایش کلیک کنه مثلا، بعد بتونه ویرایش کنه یا از اول قابلیت ویرایش داشته باشه؟!! این دکمه رو که می زنه، زیرشاخه هاش الان توی مستطیل نشون داده میشن خوبن یا مستطیل نباشه، نوشته باشه فقط بدون مستطیل!! یعنی بحث ها در این حد.
دیگه اینکه گفته بودم یه سری میتینگ هایی هم داشتیم که توش یه جور کارهای مدیریتی رو با کارت و حالت بازی گونه انجام میدادیم دیگه؟ خب این میتینگ ها تو هر شرکتی هستن. مدلش این طوری که شما هر دو هفته یه بار دوشنبه ها میتینگ میذارین و تسک های اون دو هفته رو مشخص می کنین و هر تسکی به یه نفر داده میشه. البته هر شخص ممکنه چندین تسک داشته باشه، نه یکی.
خب الان تو شرکت فعلی این اتفاق میفته، ولی بدون اون بازی ها و اینا. هر قسمت از کار یه نفر داره که مسئول این کاره و تسک های هر کسی رو براش می فرسته. یعنی اونا که باسابقه ترن، مشخص می کنن که کی کدوم کارو انجام بده. تسک ها هم این طوریه که میگه مثلا به ازای فلان ورودی، انتظار میره خروجی این باشه، خروجی دیده شده اینه. این باید اصلاح بشه.
حالا تو شرکت قبلی چطوری بود؟ تسک من همیشه این بود: بهبود سیستم!! بعد هر دفعه هم یه ایرادی می گرفتن و می گفتن نتیجه بهتر نشده! هر دفعه هم من این بحثو باهاشون داشتم که منظور از بهبود سیستم چیه؟!! میگفتن بهبود سیستم!! چیزی که مشتری خوشش بیاد!! بعد خودشون از چیزهای مختلفی خوششون میومد. مثلا یه بار می گفتن خروجی بده، تغییر میدادم در جهت اون چیزی که گفتن. باز می گفتن نه، قبلی بهتر بود!! بسته به اینکه شما با چه فایلی امتحان می کردین، اینا نظرشون عوض میشد که الان مثلا دوست داریم متن طولانی تری نمایش داده بشه، الان می خوایم متن کوتاه تر باشه!! دیگه این آخراش تقریبا ما هر هفته این مشکلو داشتیم که من بهشون می گفتم مادامی که شما خودتون به نتیجه ی واحدی دست پیدا نکنین و نتونین دو تا فایل رو همه تون به صورت یکسان نتایجشو بگین (یعنی همه شون فایل ایکس رو بخونن جدا از هم، بگن خروجی مورد انتظار اینه و من مقایسه کنم و ببینم نظر رن و توماس و فیلیکس یکیه و همه شون خروجی یکسانی از سیستم انتظار دارن)، من نمی تونم برای این سیستم الگوریتم طراحی کنم! شما هر روز هر کدومتون یه چیز میگین. من یه فایلو تو دو روز مختلف به شما میدم، شما دو جور مختلف خروجی می خواین ازش!! من چطوری آخه یه سیستمی تولید کنم که نتایج دلخواه شما رو تولید کنه؟! و از اون جالب تر اینکه بعدا مشتری هم دقیقا همون نظر شما رو داشته باشه و با خروجی دلخواه شما موافق باشه! این بود که در نهایت من اصلا از اون شرکت اومدم بیرون و گفتم من نمی تونم خروجی ای که شما می خواین رو تولید کنم.
15 دسامبر هم اگه یادتون باشه، اونا یه ددلاین داشتن دیگه. حدود 1 دسامبر (فکر می کنم این قسمتو قبلا براتون تعریف کرده ام ولی خب محض یادآوری دوباره میگم) یه بار رن و فیلیکس به من گفتن بریم اتاق میتینگ بالا. با هم رفتیم. بهم گفتن از نتایج راضی نیستن و من باید یه کاری بکنم براش. منم بهشون گفتم الان کار اساسی ای نمیشه کرد تو دو هفته. من بیشتر از یه ماهه که این الگوریتم فعلی رو پیاده سازی کردم و آپلود کرده ام. وظیفه ی خودتون بوده که تست کنین. که رن هم گفت نه، تو باید به من هی یادآوری می کردی که من تست کنم. باید انقدر می گفتی که تست کنم.
خلاصه اون دفعه تموم شد و ما هم یه سری چیزا رو سر هم بندی کردیم برای قرار 15 دسامبر. روز 16 دسامبر رن دوباره بهم گفت که می خوایم باهات صحبت کنیم. دوباره رفتیم بالا و همون غرها رو زدن. منم همون جوابا رو بهشون دادم! گفتم هر وقت سه تاتون (رن و فیلیکس و توماس) تونستین خروجی یکسانی از یه فایل انتظار داشته باشین می تونین انتظار داشته باشین که من همچین چیزی رو براتون طراحی کنم! یه تیکه اش هم یادم نیست رن چی گفت. منم در جوابش گفتم ولی... هنوز فقط ولی رو گفته بودم که رن سرشو تکون داد و تقریبا داد زد "ولی نداریم". منم دیگه چیزی نگفتم. ولی از همون روز مطمئن شدم که دیگه من بیشتر از این نمی تونم تو این شرکت کار کنم. به شکل جدی اپلای کردم و خب تقریبا 22 23 دسامبر هم مصاحبه مو انجام دادم و از دو تا شرکت دیگه پذیرش گرفتم. اما خب مجبور بودم چند ماه دیگه هنوز باهاشون کار کنم. چون واقعا پیدا کردن تاگس موتر و خونه و اینا چیزی نبود که بشه راحت انجامش داد.
روزای آخر کار تو شرکت واقعا برام سخت بود. خدا رو شکر که از اونجا اومدم بیرون. دیگه واقعا روزشماری می کردم برای بیرون اومدن از اونجا. البته شرکت فعلی هم همچین خیلی به دلم ننشسته. نمی دونم آخرش حاضرم اینجا بمونم یا نه. مشکل اصلی این شرکت اینه که بعدش نمی تونم راحت جای دیگه کار پیدا کنم.


[ سه‌شنبه 18 اردیبهشت 1397 ] [ 23:11 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 96360