X
تبلیغات
زولا

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


آخر هفته ای که گذشت مهمون داشتیم: همسر و دوستش. همون دوستش که می خواستم واسه تولد همسر دعوتش کنم، اما در نهایت دعوتش نکردم.

گفته بودم که شهرمون مهمون خیزه. الان واقعا انتظار اینو دارم که هر کدوم از دوستامون بیاد. قبلا تو شهر قبلی می دونستیم کسی گذرش به این ورا نمیفته ولی الان یه جوری آدم استرس مهمونو هم داره!! آخه واقعا احتمالش هم هست که همین طوری یکی زنگ بزنه بگه ما میایم اونجا!

مثل یکی از دوستای شهر قبلیمون که گفته میایم! وقتی ما اومدیم اونا رفته بودن ایران. الان آقاهه برگشته، ولی خانومش هنوز نه. گفته هر وقت خانومش بیاد، یه اخر هفته میان پیش ما.

می خواستم بیام تو این پست بگم که بهمون خیلی خوش گذشت و اینا، ولی فهمیدم فقط به من انگاری خیلی خوش گذشته :/

دوست همسر هم که گفتم بهتون قبلا دیگه، شیرازیه! من کلا زیاد شیرازی نمی شناسم، ولی همونایی که دیدم واقعا آدمای آسون گیر و خوش گذرونی بودن. دوست همسر هم از جمله ی اوناست. خیلی خوب بود و دو روزی با هم بودیم و رفتیم بیرون و شهرو با هم گشتیم. یه خوبیش دقیقا همین بود که خودمون هم برامون همه چیز جدید بود.

یه خوبی دیگه اش این بود که دوست همسر از اوناست که از هر جایی باید عکس بگیره. کلی عکس تکی و دو تایی و سه تایی و اینا ازمون گرفت. خدا رو شکر عکس دار شدیم. مدت ها بود عکس درست و درمون نداشتیم!!

تازه هر عکسی رو هم هم عادی می گیره هم با سه چهار تا افکت. سه چهار تا افکت هست که خیلی دوسشون داره و هر عکسی رو با همه ی اونا هم ازت می گیره!!

دوست همسر خیلی خیلی آدم گرم و صمیمی و اهل حرف زدنیه، خیلی ها، خیلی! تا الان من آدم این جوری ندیده ام!

شب که اومده بودن، ساعت 11 اینا رسیدن. پسرمون خواب بود. ولی چون خوابش سنگین بود، اصلا مشکلی نبود که بخوایم بلند بلند حرف بزنیم و بخندیم. دوست همسر هم  (فرض کنید اسمش علی باشه) همه اش بلند بلند حرف می زد و می خندید و اینا. منم چیزی نمی گفتم. بعد خودش میگه همسر می دونه، من چون پسرتون خوابه الان زیاد شلوغ نمی کنم . واقعی می گفت ها!! اون خنده اش مال خودم بود بعد از شنیدن حرفش!!

چیزایی که تعریف می کنه رو خیلی بامزه تعریف می کنه. شاید اصل قضیه اون قدر بامزه نباشه ها، ولی با لهجه ی شیرازیش و سبک حرف زدنش بامزه می گه.

این دوست همسر دو سال پیش تقریبا از ایران اومده. هم زمان یکی از دوستای کلاس زبانش تو ایران هم اومده آلمان. ولی اینا همدیگه رو ندیده بودن دیگه از اون موقع. حالا یه طوری شد که علی رفت شهر بغلی صبح شنبه و این دوستشو دید و یه کاری داشت انجام داد و برگشت. وقتی برگشت، میگه رفتم تو فکر. دوستم بهم گفت چقدر شکسته شدی! می خواستم نرم ایران، ولی دیگه الان حتما باید برم تا از این شکسته تر نشده ام! این دوستم که بگه، مامانم اینا چی میگن؟

حالا این به کنار، مثل اینکه واقعا شکسته شده آخه! من که قبلا ندیده مش ولی خودش می گفت حالا این بنده خدا منو قبلا دیده بود، می گفت شکسته شدی، همسر که اصلا منو ندیده بود قبلا، ولی از روی عکسام گفت شکسته شدی .

اینم راست میگفت انصافا. یه بار همسر وقتی اولین بار با علی دوست شده بود و راجع بهش حرف می زد، بهش گفتم خب عکسشو نشونم بده، بدونم راجع به کی حرف می زنی. واتس اپ علی رو نشونم داد، اون موقع یه دونه عکس داشت. همسر گفت این عکسشه، ولی الان خیلی پیر شده، اصلا این شکلی نیست . خوب بود اون موقع علی اونجا نبود، وگرنه اصل نابود شده بود طفلکی دیگه .

البته به نظر من که شکسته نشده، خب بالاخره تو یه سنی آقایون بیشتر موهاشون می ریزه دیگه. فقط موهاش ریخته به نظرم ولی خب نمی دونم دیگه. شایدم واقعا پیر شده. آخه خب خودش کار می کنه و خرجشو درمیاره. اون دوستش که از ایران اومده، باباش داره از ایران ساپورتش می کنه. تازه طرف متاهل هم هست. یعنی باباهه داره دو نفرو ساپورت می کنه. حالا این بنده خدا داره با کار دانشجویی زندگیشو می گذرونه. خب معلومه که سختی میکشه دیگه.

حالا خلاصه، الان داره برنامه می چینه بره ایران.

حتما ما هم هر دفعه که میریم ایران، خانواده هامون فکر می کنن چقدر پیر شدیم ولی به رومون نمیارن . البته به من که قبلا گفته ان!! یه بار شاید سال 88 89 اینا بود، داشتم نمی دونم چیکار می کرد که یه عکس 3*4 از مثلا دبیرستانم اینا پیدا شد. همچین خیلی هم قدیمی نبودا!! فقط 4 5 سال گذشته بود. خواهر زاده ام که اون موقع 8 9 سالش بود گفت خاله چقدر جوون بودی :|

هیچی دیگه، من اون موقع اصلا نابود شدم .

یه چیز دیگه هم که علی می گفت، رفت شلوارشو عوض کرد که بریم بیرون. شلوارشو تازه خریده بود و داشت افتتاحش می کرد در واقع (با کفش هایی که همسر واسه تولدش خریده بود که تازه خودش می گفت اصلا این شلوارو خریدم واسه این کفشا!). در همین حین داشت تعریف می کرد که بابام هیچ وقت درست و حسابی نظر نمیده وقتی ازش نظر می پرسم. هر چی ازش می پرسم بابا این لباس خوبه؟ میگه شما جوونین هر چی بپوشین بهتون میاد، قشنگه، بپوش. بعدش از من پرسید معمولی خانوم شلوارم خوبه؟  منم از تو اشپزخونه پاچه ی شلوارشو دیدم، یعنی اندازه ی گشادی پاچه و رنگشو دیدم دیگه. آخه شلوار مگه غیر از این چیش مهمه خب؟ گفتم عالیه. تا آخر وقتی که اینجا بود اینو دست گرفته بود، می گفت شما که اصلا ندیده می گی خوبه، لااقل یه نگاه می کردی .

خلاصه که دوستان الان براتون تجربه بشه، از من نپرسین این لباس بهم میاد یا نه. من درست و حسابی نظر نمیدم. به نظرم هر کس هر چی رو که دوست داره باید بپوشه. خب یکی دوست داره تنگ بپوشه، یکی دوست داره گشاد بپوشه (البته همین جا بگم که این موضوع شامل همسر در مورد شلوار جین پوشیدن نمیشه ها! اونو من باید نظر بدم که گشاده یا نه ).

با علی رفتیم بغل رود و کلی عکس ازمون گرفت. یه جا داره عکس می گیره، همسر یه کمی با من فاصله داشت به همسر میگه یه کم بغلش کن! می خندیم، میگه من پرروئم. میگم. این جوری عکستون قشنگ تر میشه!

یه جا داشتیم رد می شدیم از بغل رود، دیدیم یه پنج شیش نفری با دوربین حرفه ای، دارن انگاری یه چیزی رو زیر آب ازش عکس می گیرن. گفتیم حتما چیز مهمیه، ولی وقتی رفتیم پایین دیدیم هیچی نیست! نمی دونم همه ی اون عکاسا دقیقا داشتن چیکار می کردن.

یه جای دیگه، داشتیم از روی پل رد می شدیم، باز یه عکاس حرفه ای واستاده بود، از یه ساختمونی که بغل پل بود، انگاری داشت از توش عکس می گرفت. با خودمون مشورت کردیم که خب این الان از چه چیز زیبایی داره عکس می گیره؟ من گفتم فکر می کنم می خواد از درون این ساختمون، یه جای دیگه ای رو بگیره. دیدین این مدل عکسا رو دیگه. عکس هایی که مستقیم مثلا از غروب گرفته نشدن، انگاری غروب رو از توی کادر یه پنجره یا آینه یا هرچی گرفتن. داشتیم راجع به همین صحبت می کردیم و می رفتیم، از عکاسه رد شدیم، یهو دیدیم عکلی نیست! برگشتیم، دیدیم رفته داره با عکاسه صحبت می کنه از چی عکس می گیری؟!! به عکاسه گفته بود چیکار می کنی؟ گفته بود spiegelung. کلمه اش برام جالب بود. حالا سرچ کنین کلمه شو، متوجه میشین چه مدل عکسی می خواسته بگیره. اما بازم قضیه همون از توی یه کادر عکس گرفتن و اینا بود. یعنی هدف یه چیزی بود اون ور ساختمون. طرف می خواست از این ور ساختمون و از درون پنجره های ساختمون ازش عکس بگیره.

اینا رو گفتم که علی رو معرفی کرده باشم تا حدی بهتون. چون این احتمال وجود داره که دوباره بخوام راجع بهش بنویسم. گفتم بد نیست یه پیش زمینه ای نسبت بهش داشته باشین.

گفته بودم قبلا بهتون که علی برای تولد همسر قرار بود براش بلیت Europapark بگیره دیگه. خب کنسل شد! یه وسیله ی بازی تو شهرمون بود. علی گفت بریم سوار شیم. خیلی وحشتناک به نظر نمی رسید. گفتیم بریم. البته اولش علی فکر نمی کرد منم بخوام سوار بشم به همسر گفت بریم سوار بشیم، همسر هم گفت باشه. بعد که همسر اومد، دیدم دو تا بلیت خریده. بهش می گم باید 4 تا می خریدی. تو باید یه بار با من بیای، یه بار با علی. بعد آخرش این طوری شد که علی گفت پس شما دو تا با این بلیتا برین، من خودم تنهایی میرم (یعنی برام مهم نیست که کی صندلی بغلیم باشه). خلاصه، من و همسر رفتیم. انقدر هیجانش زیاد بود و بالا و پایین شدیم که همسر از Europapark رفتنش منصرف شد! من که چشامو یه جاهاییش می بستم. اخه می چرخید، ما هم اون بالا هی رودو می دیدیم، آدم حس می کرد الان اگه ول بشه میفته تو رود!! با این وجود من بازم حاضرم یه بار دیگه امتحانش کنم .

خلاصه، آخر هفته رو قشنگ رفتیم گشتیم دیگه. دو تا رستوران ایرانی هم رفتیم. دفعه ی بعد می خوایم یه رستوران دیگه رو امتحان کنیم. رستوران اولو قبلا هم من و همسر یه بار رفته بودیم. خیلی نزدیک بود به خونه مون. این رستورانه مشکلش اینه که اولا اصلا بهت رسید نمیده. روی یه کاغذ می نویسه قیمت غذا چقدر شده و برات میاره. دقیق تر بگم، طرف از مالیات فرار می کنه و تقلب می کنه. تازه بار دوم هم همسر از غذاش راضی نبود و می گفت توی کبابش استخون ریز داشته.

رستوران دوم از نظر رتبه بندی بهتر از رستوران اول بود، ولی وقتی رفتیم دیدیم جاش خیلی بده. اصل انگاری ساندویچی بود. به قول علی اینجا واسه سالن رقص خوبه این قدر فضای باز داره! یه سری صندلی شبیه سلف گذاشته بود تو گوشه و کنار و سط سالن کاملا باز بود. دیوارا هم همه بی روح. ظرف پیش غذا لبه هاش پریده، اصلا از نظر خدماتی افتضاح واقعا. علی می گفت حتما من میرم براش یه ریویوی بد می نویسم. گفتم خب شاید غذاش انقدر خوب باشه که دهنمون بسته شه . گفتیم حالا ببینیم دیگه. غذاش ولی خوب بود. از قبلی بهتر بود حداقل. البته تا حدی. من که جوجه سفارش دادم و نمی تونستم مستقیم مقایسه کنم. چون تو قبلی کوبیده سفارش داده بودم. اما به هر حال از جوجه ای که گرفته بودم راضی بودم. ولی از کباب برگ همسر که خوردم، به نظرم خوب نپخته بود. همسر خودش هم همین نظرو داشت. کوبیده اش ولی از قبلیه بهتر بود. نتیجه اش این شد که قرار شد ریویوی خوب براش ننویسیم، اما غذاش هم طوری بود که از ریویوی بد نوشتن منصرف بشیم!!

البته من فکر می کنم بعدا برم یه ریویوی صادقانه بنویسم براش و همه چیو توضیح بدم.

شب آخر هم پیتزا از بیرون سفارش دادیم آوردن خونه و روز بعدش هم که روز کاری بود و روز از نو، روزی از نو. به این ترتیب یه آخر هفته ی خوب با کلی خاطره ی خوب هم  برا خودمون ساختیم .


برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 31 فروردین 1397 ] [ 00:44 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 89174