X
تبلیغات
زولا

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ

اول یه چیزایی راجع به اسباب کشی بگم که جا مونده بود، بعد راجع به شهر جدید و محل کار جدید صحبت می کنیم.
گفته بودم که اون دوستمون گفته بود من فقط تو این شهر می تونم کمکتون کنم تو اسباب کشی. وقتی وسایلو سوار کردیم، یه جوری شد که قرار بود یه چیزیو بذاریم تو انباری اونا. واسه همین از جلوی خونه ی اونا رفتیم. دم خونه شون دوباره خداحافظی کردیم و اینا. خانومش گفت چقدر تا شهر جدید راهه؟ 5 6 ساعت هست، نه؟ گفتم نه بابا! چه خبره؟ بعد دیدم این طفلکی ها خیلی اشتباه تخمین زدن! فکر کردن با خودشون که اگه با ما بیان شهر جدید، مثلا تا بخوان برگردن فردا صبح شده!
در مورد کلید خونه هم دردسری داشتیم. آخه صاحبخونه گفته بود باید اول پول به حساب من بیاد تا من کلیدو تحویل بدم. اون دختری هم که تو شرکت کار می کرد و این کارای منو انجام میداد، فقط دو روز تو هفته کار می کرد. واسه همین تا من ایمیل می زدم به دختره که مثلا شماره حساب طرفو بده و اون جواب میداد، کلی طول می کشید! خلاصه، با ایمیل بازی های ما این قدر دیر شد که ریسکی بود که کلیدو با پست بفرستن. آخه تعطیلی هم بود اون روزا دیگه. در نهایت دختره به من گفت که کلیدو میدم به توماس. توماس رئیس جدیدمه با اون توماس قبلی شرکت قبلی قاطی نشه لطفا :D. توماس شنبه ها هم کار می کنه!! بعدا که با توماس صحبت کردم، گفتم تو شنبه ها هم کار می کنی؟ گفت آره، یکشنبه ها هم!! می گفت کار برای من تفریحمه، Hobby مه!
خلاصه، بگذریم. کلیدو ما وقتی رسیدیم رفتیم از شرکت گرفتیم و وسایلو بردیم خونه.
تو مشخصات خونه ای که گرفته بودیم، هیچ چیزی راجع به انباری نوشته نشده بود. ما هم کل وسایلو بردیم بالا. کارتنامونو دو مدل بسته بودیم، وسایلی که برای زیر سه ماه لازم داشتیم و وسایلی که تا سه ماه نمی خواستیم. اخه این خونه مبله است و خیلی از وسایل دیگه لازم نبودن.
وقتی رسیدیم خونه، به این نتیجه رسیدیم که باید بازبینی کنیم تو کارتنامون. چون یه سری وسایلو که حساب کرده بودیم داره، یا نداشت یا زیاد خوب نبودن، مثل قابلمه هاش. واسه همین تصمیم گرفتیم از وسایل خودمون استفاده کنیم و برعکس، یه سری از وسایلو که قصد داشتیم استفاده کنیم، دیدیم اصلا لازم نیست و باید بسته بندیشون می کردیم. خلاصه، کارتنا رو باز کردیم و اون چیزایی که می خواستیمو ورداشتیم و اون کارتن هایی که حالا حالاها لازم نداشتیم رو  این ور و اون ور خونه گذاشتیم. بعضی ها رو تو فاصله ی بین مبل و کنار دیوار، بعضی ها رو پشت در. خلاصه، یه جوری همه چیزو جا دادیم تو خونه دیگه. تخته ها رو هم همه رو گذاشتیم زیر تخت.
تا یکی دو روز هم هیچ ظرفی نشستیم به این امید که اینجا ماشین ظرفشویی داره! روز سوم که رفتیم براش قرص ماشین ظرفشویی خریدیم و اومدیم روشن کردیم، فیوز پرید! چند بار دیگه هم امتحان کردیم و فیوز پرید. کلا آشپزخونه اش خیلی قدیمیه. اصلا وسایل خونه اش خیلی قدیمیه. در همین حد بهتون بگم که توش از این ضبط های قدیمی داره که علاوه بر سی دی نوار هم می خوره!! خلاصه، همسر با صاحبخونه تماس گرفته بود و اونم گفته بود ببینین هزینه ی تعمیرش چقدر میشه تا ببینیم چیکار کنیم. یه سری سوال دیگه هم داشتیم که طرف گفته بود اینا رو به اون دختره که مال شرکته گفتم. اون دختره هم خودش فرداش به من ایمیل زد که صاحبخونه گفته شما فلان مشکلو دارین و این حرفا. یه سری توضیح هم داده بود راجع به نحوه ی استفاده از لباسشویی. آخه لباسشویی داخل خود خونه که توی آشپزخونه نصب شده خرابه (روش نوشته خراب) و ما هم جایی نیست که لباسشویی خودمونو بتونیم بذاریم و نصبش کنیم و استفاده کنیم. واسه همین باید از لباسشویی توی زیرزمین استفاده کنیم که سیستم خودشو داره. باید سکه بندازی که روشن بشه و سکه رو باید از مدیر ساختمون بگیری. خلاصه، دختره تو ایمیلش یه توضیحی هم راجع به این داده بود که تو زیرزمین که انباریتون هست، لباسشویی ها هم هست!! یه همچین چیزی!! بعد فهمیدیم که ما این همه الکی وسایلو بردیم بالا. می تونستیم از اول ببریم انباری. دوباره با همسر لباسشویی رو گذاشتیم رو قرقره و همسر خودش برد پایین. کارتنای دیگه رو هم همسر برد پایین و یه کمی دست و پامون خلوت شد.
این خونه رو از اول که می خواستیم بگیریم، توی مشخصاتش نوشته بود برای بچه مناسب نیست. اون موقع نفهمیدیم منظورش چی بوده. ولی الان می فهمم! فکر کنم تو این خونه هیچی نه، بیست تا گلدون تزئینی هست!! مدام باید به بچه بگی به این دست نزن، اونو ورندار، این ور نرو، این کارو نکن!!
خلاصه، اگه شما از این به بعد دیدین تو آگهی ای نوشته این خونه مناسب بچه نیست، لطفا بهش اعتماد کنین. راست میگه طرف!!
خب اینم از خونه مون.
از شهرمون بخوام بگم، (اگه باز به کسی برنخوره) شهر واقعا باکلاس و خوبیه. سطح زندگی مردمش به وضوح از شهر قبلیمون بهتره. ما هنوز تمام مناطق شهرو در عمل باهاش برخورد نداشتیم، اما یه روز با ماشین رفتیم منطقه های مختلف شهرو دور زدیم که بدونیم مثلا اگه یه آگهی زدن تو منطقه ی فلان جاش چطور جاییه، چقدر تا مرکز شهر و محل کار من فاصله داره و اینا. همه ی منطقه هایی که ما دیدیم که خیلی خوب به نظر میومدن.
درست دیوار به دیوار خونه مون یه کافه ی شیک و خوبه که صبح ها بعضی وقتا برای پسرمون ازش یه نون می خرم. فقط حیف که ما نمی تونیم بریم اونجا چیزی بخوریم! اخه توش خیلی گرمه. بیرونش هم اگه بشینیم، پسرمون که نمی شینه!! پا میشه میره تو خیابون! فکر نکنم قسمت شه اینجا چیزی بخوریم. تا وقتی هوا بخواد سرد بشه که داخلش بشینیم هم که دیگه احتمالا ما اینجا نیستیم.
دیگه اینکه محل کارم تو مرکز شهره که جای پرترافیک و شلوغ پلوغیه. کلا شهر شلوغیه به نسبت شهر قبلیمون و ترافیکش زیاده. مردم هم زیاد بوق می زنن و نفر جلویی اگه نیم ثانیه دیرتر ببینه چراغ سبزشو با واکنش بوقی ماشینای پشت سرش مواجه میشه!
حتی من یه بار داشتم رد می شدم، دیدم که یه ماشینی داشت نزدیک می شد به چراغ زرد و سرعتشو کم کرد که واسته. دو تا ماشین پشت سرش همزمان چنان بوقی زدن که بنده خدا گازشو گرفت و رد شد. اون دو تای پشت سری هم با سرعت برق همون چراغ زردو رد کردن!!
حالا شما فکر کنین من دقیقا قراره تو همچین شهری برم رانندگی یاد بگیرم و بشینم پشت ماشین!!
در مورد شروع کارم و اینا هم بعدا میام می نویسم :)

برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 24 فروردین 1397 ] [ 00:36 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 89174