یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ
خب، قرار بود بیام از اسباب کشی بگم.
برای اسباب کشی ما روی این حساب کرده بودیم که بالاخره به یه سری از بچه ها میگیم واسه ی اینکه بیان کمکمون کنن دیگه. البته وسیله ها رو هم همه رو یا مجانی رد کردیم رفت یا فروختیم که راحت باشیم. وگرنه بردن مبل و کمد و این چیزا خیلی سخت بود. جالب بود که ما واسه اینکه از شر یه سری چیزا خلاص بشیم، خیلی با قیمت ارزون گذاشتیمشون و قیمت ها رو هم گذاشتیم VB یعنی قابل چونه زدن :D. ولی اونایی که اومدن با همون قیمتی که گذاشته بودیم بردن. از بس که ارزون گذاشته بودیم و می ترسیدن کس دیگه ای با همون قیمت حاضر باشه ببره.
مثلا یه کمد داشتیم که خیلی وقت پیش خریدیمش 100 یورو. ما به عنوان دست دوم خریدیمش، ولی اون بنده خدایی که خریده بودش، هنوز اصلا استفاده اش نکرده بود، حتی یه بار. نمی دونم یادتونه یا نه. فکر می کنم قضیه شو همون زمان تعریف کردم. طرف کمدو خریده بود و از اون فروشگاهی که خریده بود، خودشون اومده بودن و براش نصب کرده بود. اینجا مدلش اینه که هرچی بخواین بخرین، باز شده و به صورت یه سری تخته و پیچ و اینا بهتون تحویل میدن، یا خودتون باید نصبش کنین تو خونه، یا از خود فروشگاه پول می گیرن و میان براتون نصب می کنن. واسه همین هیچ وقت یه کمد دست اول آماده رو در حال جا به جایی نمی بینین (علی الخصوص پشت وانت ;-) ). خلاصه، این آقاهه هم گفته بود و اومده بودن براش نصب کرده بودن. بعد بلافاصله براش شرایطی پیش اومده بود که مجبور شده بود اسباب کشی کنه. کمدشو گذاشته بود تو اینترنت با 100 یورو. در حالی که قیمت اون کمد بالای 400 یورو بود. آخه دیده بود کمد به این بزرگی رو که نمی تونه خودش جا به جا کنه. به این هم فکر نکرده بود که خودش می تونه باز کنه و بعدا بره دوباره ببنده، حالا شاید هم حوصله شو نداشته یا هر چیز دیگه ای. اون موقع هم که ما می خواستیم ازش بخریم، گفت فعلا رزرو شده، اگه طرف تا فلان روزی که گفته نیومد ببره، به شما میگم. ما هم گفتیم کمد به این خوبی، حتما طرف می بردش دیگه. ولی بعدش به ما خبر داد که طرف اومده، ولی تو ماشینی که واسه اسباب کشیش کرایه کرده جا نشده نبرده. خلاصه، بعد ما رفتیم و قشنگ با حوصله همسر و دوستمون قشنگ همه ی کمدو باز کردن و دسته دسته تخته هاشو چیدن و بعد در ابعاد مثلا دو متر در بیست سانت (که عرض تخته های روی هم چیده شده اش بود) بردنش :D بدون اینکه نیازی به یه ماشین خیلی بزرگ باشه.
خلاصه، این کمده خیلی برای ما عزیز بود. خیلی کمد جادار و خوبی بود. مخصوصا که توش حتی دراور هم داشت. فقط تنها ایرادش همین بود که خیلی بزرگ بود دیگه. نصف اتاقمونو تو خونه ی قبلی گرفته بود. اما خب به جاش نصف خونه مون هم توش بود :D
بالاخره وقتی می خواستیم بیایم این خونه ازش دل کندیم و گفتیم ردش کنیم بره. یه کمی هم توی اسباب کشی های قبلی روش خط افتاده بود. همسر می گفت حتی اگه مجانی هم شد بدیمش بره دیگه. ما 3 4 سال ازش استفاده کردیم. انگاری سالی 20 30 یورو دادیم فقط براش. واقعا ارزششو داشت. خلاصه، گذاشتیمش تو اینترنت با 60 یورو. طرف اومد با همون 60 یورو برد و اتفاقا خودش هم گفت شما نوشتین قابل چونه زدن، ولی من همون 60 یورو رو میدم، می ارزه کمدش.
خلاصه، به این ترتیب یکی از عزیزترین دارایی های خونه مون با ما خداحافظی کرد و رفت پی زندگی جدیدش :D.
یه سری میز و فرش و چیزمیزای کوچیک هم بود که رد کردیم رفت؛ همین طور دوچرخه ی همسرو و لباس های کوچیک شده ی پسرمونو (که البته اونا رو انداختیم تو ظرف های صلیب سرخ). از کل تیکه های بزرگ، فقط یه لباسشویی داشتیم برای آوردن. بقیه ی چیزا رو چیده بودیم تو کارتن ها و چمدون ها. 14 تا کارتن پر کردیم و چهار تا هم چمدون داشتیم. یه سری هم که خب تخته های وسایل بازکردنی بودن دیگه؛ مثل تخت پسرمون و یه سری کمد خیلی کوچیک برای توی آشپزخونه و سرویس و این حرفا.
تخت و تشکمونو هم دادیم رفت. جالب اینجا بود که همسر می گفت تشکو اصل نمی خواد بذاریم تو اینترنت. آخه کی تشک دست دوم می خره. گفتم خب ما که باید یه جایی پیدا کنیم اینو بندازیم، خب بذاریم تو همون اینترنت، بلکه یکی آومد برد دیگه. آخه تشک جزو آشغال های عادی نیست که همین طوری بذارین بغل خیابون، بیان ببرن. باید حتما زنگ بزنین یه شرکت های مخصوصی بیان ببرن، یا اینکه هماهنگ کنین با قسمت مربوط به این کار تو شهرداری که اونا روزای مشخصی از سال این مدل وسایلو می برن. خلاصه، این جور اسبابا دردسرن. آخرش گذاشتیم تو اینترنت، فکر کنم بیست نفر هی پشت سر هم پیغام می دادن این تشکه هست هنوز؟! معمولا هم روش کار اینه که نفر اول که میگه مثلا من پس فردا میام می برم، دیگه آدم به بقیه میگه این تا فلان روز رزروه، اگه نیومد ببره، بهت خبر میدم. من این پیغامو فکر کنم تا دو روز تو پیست گوشیم داشتم!! بس که هی برای این و اون کپی کرده بودم.
اون فرشی هم که گذاشتیم همین طوری شد. ولی خب خلاصه، خدا رو شکر که همه چیو بردن و دردسر دور ریختن اسبابامونو لااقل نداشتیم.
خب، به این ترتیب انتظار داشتیم یه اسباب کشی راحت داشته باشیم با کمک بچه ها. ولی خب بعدا فهمیدیم کار سخت تر از این حرفاست. یکی از دوستامون که همسر روش حساب کرده بود، گفت من تا شهر جدید نمیام باهاتون. فقط همین جا می تونم کمکتون کنم. اما خب ما یکیو اون ور هم لازم داشتیم که مثلا لباسشویی رو که اینجا میذاریم تو ماشین، اون ورم بتونیم پیاده کنیم دیگه! علاوه بر اون، ما ماشین خودمون هم بود. در هر صورت، باید اون روز اسبابا رو میذاشتیم و برمی گشتیم. فرداش با ماشین خودمون می رفتیم.
خلاصه، این دوستامون که این جوری شد. یکی دیگه هم که کلا رفته بودن ایران. همسر ریحانه خانوم اینا هم که خب سنشون زیاد بود، اصلا درست نبود مثلا به یه آقای 56 ساله بگی پا شو بیا اسباب کشی کمک ما، تازه اونم روز شنبه که اصلا همسر ریحانه خانوم سر کار بود. آقا سیامک هم که سن و سالش همین حدوده و اصلا برای خودشون هم خودش اسباب کشی نمی کنه. ما هم دیر جنبیده بودیم و تعطیلات عیدپاک بود و همه جا تعطیل که آدم بخواد کارگر پیدا کنه.
یکی دیگه از دوستامون هم که از قبل خیلی تاکید کرده بود که برای اسباب کشی بهش بگیم (همین دوستامون که بعد از اوت لت رفتیم خونه شون و یه شهر دیگه زندگی می کنن)، همسر وقتی بهش زنگ زد، بعدش به من گفت گفته میام ولی انگاری زیاد دوست نداشت که تا شهر جدید باهامون بیاد. اگه بتونیم کس دیگه ای رو پیدا کنیم بهتره.
خلاصه، ما هرچی گشتیم، کس دیگه ای پیدا نکردیم. آخرش روز جمعه (شنبه قرار بود اسباب کشی کنیم) ناهار که رفته بودیم بیرون (چون دیگه هیچ قابلمه ای نداشتیم و همه رو جمع کرده بودیم!)، سر ناهار به همسر گفتم اصلا بیا بی خیال اینا شیم. خودم بچه رو میذارم پیش ریحانه خانوم، با هم می ریم شهر جدید، وسایلو خودمون پیاده می کنیم، برمی گردیم، بچه رو ورمیداریم و فرداش میریم دیگه. گفت خب می تونی؟ لباسشویی رو چیکار کنیم؟ گفتم یه کاریش می کنیم دیگه. از اینکه این جوری هم خودمون اذیت بشیم که اونا دلشون نمی خواد بیان ولی میان و هم اونا اذیت بشن که این همه راه رو بخوان بیان که بهتره.
آخرش، همسر زنگ زد به دوستمون و گفت خودمون یه کاریش می کنیم، نمی خواد شما تو زحمت بیفتین. اونم از خدا خواسته گفته بود باشه :D. ولی اون یکی دوستامون که گفته بودن که واسه سوار کردن وسایل کمک می کنن، اصرار داشتن که حتما بیان. آخه خانومش هم گفته بود میاد که خداحافظی کنه با من. همسر بهش گفت پس دیگه 10:15 خونه ی ما باش. همسر قرار بود ساعت 10 ماشینو تحویل بگیره از شرکتی که ماشین کرایه میداد.
از اون طرف، واسه اینکه راحت تر بتونیم وسایلو جا به جا کنیم، همسر روز قبلش یه دونه از این تخته ها خریده بود که زیرش قرقره داره که بتونیم روش مثلا دو سه تا کارتن بچینیم و جا به جا کنیم وسایلو. ولی چیزی که خریده بود کوچیک بود. برای لباسشویی بهتر بود یه تختهی  بزرگتر می خرید که گرون تر بود. اما دیدیم ارزششو داره که بخوایم عوضش کنیم. واسه همین همسر برد عوضش کرد، البته این نتیجه گیریو صبح شنبه کردیم و همسر صبح شنبه برد عوض کرد تخته رو.
از اون طرف، این طوری برنامه ریختیم که برای اینکه راحت تر و سریع تر بشه کار، صبح زود، قبل از اینکه همسر بره ماشینو بگیره، همه ی کارتن ها رو ببریم پایین بچینیم که دیگه همسر که اومد و دوستمون هم که اومد، سریع بذارن تو ماشین و بریم.
صبح، من و همسر کارتن ها رو با هم با کمک همون تخته قرقره ای کوچیک وسایلو بردیم پایین. البته بیشترشو همسر برد، چون پسرمون خیلی تو دست و پا بود. نمی شد باهاش زیاد کار کرد. همسر رفت ماشینو بگیره، من هنوز مجبور بودم تو خونه بمونم و هیچ کاری نکنم، چون قرار بود یکی بیاد یه دونه میز و یه فرشو ببره (یادم بندازین قضیه ی اینم اگه جا افتاد تعریف کنم، اگر هم تعریف کردم تو همین پست که چه بهتر). طرف قرار بود 9 خونه ی ما باشه. تازه 9:20 اینا اومد. اومد میزو ببره، گفتم صبر کن، صبر کن. همین الان فرشو هم بذار بیرون. چون من خودم می خوام برم بیرون، می خوام درو قفل کنم. دیگه فرشم گذاشت رو همون میز و با هم هل داد (میز قرقره داشت خودش). منم سریع پسرمونو بردم خونه ی ریحانه خانوم گذاشتم و برگشتم. وقتی برگشتم، از اون تخته های باقی مونده و چمدونا و اینا، هرچیشو که تونستم بردم. آخه این دفعه همسر اون تخته قرقره ایه رو برده بود عوض کنه، نمیشد دیگه خودم کارتنا رو ببرم. خلاصه، تا همسر اومد خونه یازده شده بود. دوستامون هم هنوز نیومده بودن!!
یه کمی از یازده گذشته بود که دوستامون هم اومدن، ولی بازم نمیشد کاری کرد. چون دقیقا از شانس ما، یه ماشین گنده اومده بود تو پارکینگ هتل و یه سری چیزای مربوط به هتلو داشت خالی و پر می کرد و ما مجبور بودیم صبر کنیم کارشون تموم بشه و برن. خلاصه، اونا رفتن و ما بار زدنو شروع کردیم.
وقتی بچه مونو گذاشتم پیش ریحانه خانوم بهش گفتم که ما 8 9 شب می رسیم تو زودترین زمان ممکن. گفت اشکال نداره.
خلاصه، ساعت 11 12 تازه وسایل سوار ماشین شد و ما راه افتادیم به سمت شهر جدید. تو راه که مشکل خاصی نبود. وقتی رسیدیم کارتنا و چمدونا و اینا هم که هیچ مشکلی نداشتن و همه رو راحت بردیم. فقط مونده بود لباسشویی و یه سری تخته ها که همسر خیلی نگران بردن لباسشویی بود. گفتم تو که استرس اینو داری، بیا اول اینو ببریم، خیالت راحت بشه. هدف همسر از اول این بود که یکیو تو خیابون خفت کنیم بیاد کمکمون کنه و صدالبته که فرد مذکور باید ترک یا افغانی یا ایرانی و از این حرفا باشه. وگرنه اگه به یه آلمانی بگین بیا سر لباسشویی ما رو بگیر، میگه نه و رد میشه. یه واقعیت فرهنگی ای که هست اینه که مرام خیلی اینجا معنی نداره. به هر حال، وقتی رسیدیم  به ساختمون خونه مون فهمیدیم شهر چنان باکلاس و این محله چنان باکلاس تره که نه تنها هیچ ترک و ایرانی و از اینایی توش نیست، بلکه اصلا از اون محله های باکلاس خلوته که کلا آدم ازش رد نمیشه!! خلاصه، با همسر سر لباسشویی رو گرفتم و با هم گذاشتیمش رو قرقره. کار سختی هم نبود واقعا! خب زور می خواست یه کمی، ولی نه در اون حد که ما واسه خودمون غول ساخته بودیم که لباسشویی رو چیکار کنیم. خلاصه اینو که رد کردیم، دیگه همسر خیالش راحت شد و بعدش تخته ها رو با خیال راحت بردیم بالا.
آخرین سری رو همین طوری رو قرقره گذاشتیم، یه استراحت 10 دقیقه ای کردیم و راه افتادیم، برگشتیم شهر خودمون. البته الان دیگه اسمش شهر قبلیه!! رفتیم ماشین کرایه ای رو گذاشتیم تو پارکینگ هتل، ماشین خودمونو ورداشتیم و رفتیم خونه ی ریحانه خانوم اینا.
ساعت 9 شده بود.
آها اینم یادم رفت بگم. تو راه که می خواستیم بیایم، تو نویگیشن زدیم آدرسمونو و یه مسیری بهمون داد که می گفت 10 می رسین، چون یه جاش به خاطر کار روی جاده، ترافیک بود. به همسر گفتم چطوری بزنم یه راه آلترناتیو بده؟  شاید راه سریع تری هم باشه. گفت نمی دونم. خودت بگرد. هنوز اومدم بگردم، دستم خورد روی صفحه ی گوشیم، دیدم گوگل خودش پیشنهاد داد که با این راه برین 9 می رسین. منم سریع زدم خب پس همین راهو بگو!
از این مسیر رفتیم و همون 9 هم رسیدیم.
تا ماشینو عوض کردیم و اینا، تقریبا 9.5 رسیدیم خونه ی ریحانه خانوم اینا. فکر می کردم پسرمون خواب باشه، ولی اصصصصلا!! داشت برا خودش میدوید و بازی می کرد با بچه ها.
ریحانه خانم و همسرشون هم از قبل گفته بودن که شامو حتما با ما می خورین، شبم پیش ما می خوابین. چیزی ندارین تو خونه تون. ما هم با اینکه یه تشک بادیو نگه داشته بودیم، ولی دیگه شب بعد از شام به خاطر اصرار زیادشون قبول کردیم و همون جا خوابیدیم.
صبح هم تا همسر رفت ماشینو تحویل بده (باید حتما قبل از 10 تحویل میداد) و برگرده، ساعت شد یازده اینا. اون موقع تازه صبحونه خوردیم و رفتیم خونه مون که وسایل باقی مونده رو ورداریم!
یه جاروبرقی و یه سری وسیله برای تمیز کردن مجدد سرویس و اینا رو نگه داشته بودیم. دیوارا رو قبلا رنگ زده بودیم جاهایی که لازم بود. ولی باز صبح یه سری جاها که لازم بودو لکه گیری کردیم. خونه رو تمیز کردیم و بالاخره ساعت 4 اینا موفق شدیم خونه رو برای همیشه ترک کنیم و کلیدشو بندازیم تو صندوق پستی.
به این ترتیب این خونه مون و شهر قبلیمون با تمام خاطرات تلخ و شیرینش (که بیشترش شیرین بود، مخصوصا به دنیا اومدن پسرمون) برامون به خاطره ها پیوست .

برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 23 فروردین 1397 ] [ 00:40 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 76690