یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


یه سری چیزا رو که سانسور کرده بودم که همسر نفهمه رو الان میگم. امیدوارم همسر که می خونه سکته نکنه .

جمعه که اگه یادتون باشه پسرمون تا 2 بود مهدش. وقتی رفتم بگیرمش، مربیش گفت تب داره. زیاد داغ نبود، اما خب یه کمی گرم بود. راست می گفت. گفت هیچی هم نخورده. از صبح هی بهش میگیم مثلا شیر می خوری؟ میگه آره، براش شیر میاریم، بعد سرشو تکون میده که نمی خورم. میگیم پوره می خوری؟ میگه آره، براش میاریم، پس می زنه. تازه الان یه کمی موز خورده. تشکر کردم و بردمش خونه.

یه کمی بی تاب بود. خود مربیش هم گفت فکر می کنم باز داره دندون درمیاره. خونه که رسیدیم همه اش دوست داشت بغلم باشه. تا بهش می گفتم بیا سرتو بذار اینجا، میومد سرشو میذاشت همون جا که می گفتم! گاهی رو سینه ام، گاهی رو زانوم، گاهی رو بازوم. آخرش هم خودم دراز کشیدم، کنارم درازش کردم، سریع خوابش برد. تو مهدش زیاد نخوابیده بود.

نیم ساعت بعد بیدار شد. مثل همیشه نبود. زیاد چیز خاصی دوست نداشت بخوره. اما یه عالمه خرما خورد که خب خیلی خوب بود. چون حداقل می دونستم انرژی می گیره. یه مقداری هم کیک صبحانه خورد. بعدش دیگه نشست بازی کرد برای خودش، انگاری حالش از نظر روحی حداقل خیلی خوب شده بود بعد از خوابش. منم گرفتم خوابیدم!! همچین مادر نگرانیم من . هنوز یه کمی گرم بود. اما خب مشخص بود که چیز نگران کننده ای نیست و سر همون دندونش ایناست.

حالا این وسط زری خانوم هم برا من پیام گذاشته بود که من عصری می خوام بیام پیش ریحانه خانوم، تو هم بیا تا تو و بچه تو هم ببینم. به ریحانه خانوم هم زنگ بزن لطفا و بگو. آخه زری خانوم تلفنش رایگان نیست زنگ زدناش. همیشه با پیام صوتی و تلگرام و واتس اپ و اینا کار می کنه. از اون طرف ریحانه خانوم اصلا اهل این مسخره بازیا نیست . با کسی کاری داشته باشه، زنگ می زنه. دیر به دیر چک می کنه این برنامه هاشو.

منم به زری خانوم گفتم پسرمون حالش خوب نیست. من نمی تونم بیام. اما برات زنگ می زنم به ریحانه خانوم. زری خانوم گفت بگو 5.5 6. گفتم باشه. به ریحانه خانوم زنگ زدم چند بار، ورنداشت. حالا هی می خوابیدم (البته هوشیار می خوابیدم به خاطر پسرمون ). هی پنج دقیقه یه بار که بیدار میشدم ببینم پسرمون در چه حاله، یه زنگی هم به ریحانه خانوم می زدم!! بالاخره ساعت 4 4.5 پیداش کردم. گفت ما داریم از باشگاه میایم با پسرامون، تازه می خوام برم تو شهر. 7 8 خونه ام. دوباره به زری خانوم زنگ زدم. گفت اشکال نداره من 7 8 میام! دوباره زنگ زدم به ریحانه خانوم و گفتم بهش. گفت باشه. خدا رو شکر همه پرروئن برای ریحانه خانوم، نصف شبم میرن خونه اش، فقط ما نیستیم .

خلاصه، این خواب من انقدر هی پنج دقیقه پنج دقیقه شد که اصلا لذتی نداشت و تا هفت طول کشید!! اونم واسه اینکه آخرش پسرمون اومده بود کنارم خوابیده بود خودش. دیگه منم بعدش یه نیم ساعتی فکر کنم راحت خوابیده بودم. 7 اینا دیگه بلند شدم که کارای فردا رو انجام بدم که فردا با پسرمون برم خونه دیدن.

امیدوار بودم تبش تا فردا بهتر بشه.

وسایلشو آماده کردم و گذاشتم جلوی در. نصف شب هم پسرمون هی بیتاب بود. البته انصافا پسر ما خیلی خیلی قویه -ماشاءالله-. مطمئنم خیلی بچه های دیگه تو موقعیت های مشابه پدر و مادرشونو عاصی می کنن. پسرمون به نسبت هر شب خودش که میخوابید و تا صبح نهایتا یه بار بیدار میشد بی تاب بود وگرنه بازم خوب بود. سه چهار بار شب بیدار شد و یه کمی گریه کرد و آب خورد و دوباره خوابید. وسطای شب اصلا دیگه تب نداشت. گفتم خب خدا رو شکر برای فردا خوبه. ولی صبح دوباره داغ بود. حتی شاید بدتر از دیروز.

صبح بهش دارو دادم و دوپینگش کردم و بردمش. البته بازم فقط تبش بود که نشونه ی بدی بود، وگرنه بقیه ی چیزاش خوب بود. صبح هم یه هفت هشت تایی خرما خورد! با یه عالمه آب!

ساعت 8:20 از خونه رفتم بیرون که به همه ی کارا برسیم. باید اول می رفتم اون یکی کالسکه شو از تو ماشین که تو پارکینگ بود ورمیداشتم. wintersack (نمی دونم فارسیشو چی می گین!) شو توی اون کالسکه می بستم و پسرمونو سوار می کردم. بعد باید می رفتم پول برمیداشتم از دستگاه. تو ایستگاه قطار هم باید اول نون می خریدم برای تو راه پسرمون. قطار هم 09:02 حرکتش بود.

خدا رو شکر خیلی به موقع از خونه اومده بودم بیرون. وقتی رسیدم به سکوی مورد نظر، فقط هفت هشت دقیقه مونده بود تا اومدن قطار. همه ی کارا هم انجام شده بود. پسرمون هم تا دلتون بخواد همکاری کرده بود .

تو قطار حالش عالی بود. اصلا بی تابی نمی کرد. تب هم نداشت (البته احتمالا اثر دارو هم بود). از مزایای قطاری که این دفعه سوار شدیم این بود که افتاده بودیم وسط یه عده مست و پاتیل لایعقل! یه عده پسر بودن که پنج شیش ردیف عقب تر هی مشروب می خوردن و می خندیدن. بعد برا خودشون آهنگ گذاشته بودن و باهاش می خوندن. حالا آهنگه چی بود؟ ترجیع بندش این بود: sie hat nur noch die Schuhe an !! جلوتر از ما هم هم سمت چپ و هم سمت راست، دو ردیف رو آدمایی نشسته بودن که با هم نسبتی نداشتن. حالا دوست بودن یا فامیل، نمی دونم. اونا هم ای، کم و بیش مشروب می زدن. اما خب نه مثل عقبی ها. اون وقت اون عقبی ها مثلا یه بار یکیشون پرسید اون ور چه خبره؟ یا یه همچین چیزی. دختره هم جواب داد ما هم برای خودمون مشروب داریم! من فکر کردم اینا با همن. مثلا یه عده شون خواستن کمتر مست کنن، دیگه قاطی اونا ننشسته ان. تو اون چند ساعت چند بار دیگه هم پیش اومد که مثلا اون پسرا آهنگ گذاشته بودن، این دخترا هم باهاشون همخوانی می کردن یا علامت می دادن، یا یه تکونی به خودشون میدادن که مثلا دارن می رقصن. آخر سر تو یه ایستگاهی دیدم این دخترا و زنای جلوی ما پیاده شدن! اصلا هیچ نسبتی هم با اون عقبی ها نداشتن!! البته اینایی که جلوی ما بودن عقلشون سرجاشون بودا!

یکیشون یه بار به پسرمون یه بیسکوئیت تعارف کرد، از اون مدلی که پسرمون عاشقشه و تا وقتی اون باشه هیچ چیز دیگه ای رو نمی خوره. پسرمون نرفت جلو که بگیره. گفتم چقدر پسرمون عاقله، از غریبه ها چیزی نمی گیره. یه نیم ساعت بعد دوباره بهش نشون داد، دوید رفت گرفت .

خلاصه، این شوی مست و پاتیلا برای پسر ما که خیلی خوب بود. قشنگ تمام مدتو سرگرم شده بود. اصلا من اذیت نشدم موقع رفتن. جالب تر اینکه از طرفی هم انگاری ازشون می ترسید. اصلا جلو نمی رفت. از جلوی صندلی خودمون تکون نمی خورد! فقط نیم متر شاید جا به جا میشد. به محض اینکه میدید منو نمی بینه، برمی گشت!

خب این از قطار.

از قطار که پیاده شدیم، 12:30 یه قرارم بود که یه خانومی قبلش زنگ زد، گفت شما میاین 12:30 دیگه؟ گفتم آره. فقط ممکنه یه 5 دقیقه ای دیرتر بشه. گفت اشکالی نداره. همون حدود 12:30 اونجا بودم. همه رو هم با گوگل مپ رفتم. خونه رو دیدم و رفتم خونه ی بعدی و بعید. سه تا خونه رو دیدم. که البته هر کدوم ایرادایی داشتن.

اولی سه تا مشکل داشت: هم کف بود و هم کف اصولا خیلی سرده؛ یکی از اتاقاش که از همه کوچیک تر بود و قاعدتا میشد اتاق کودک اصلا شوفاژ نداشت؛ قراردادو باید حداقل برای 2 سال می بستی، به این معنی که زیر 2 سال اصلا امکان کنسلی قرارداد نداشت.

خونه ی دوم عالی عالی عالی بود از نظر خود خونه، ولی باز دو تا مشکل داشت: طبقه ی سوم بود توی یه ساختمون قدیمی که تعداد پله هاش زیاد بود و آسانسور هم نداشت؛ تازه اونا می خواستن 16 می اسباب کشی کنن و برن.

خونه ی سوم افتضاح بود. اصلا از در وارد شدم، می دونستم که ما این خونه رو نمی خوایم. یه خونه ی خیلی خیلی قدیمی که یه خانوم و آقای سگ دار و سیگاری توش زندگی می کردن و از وضع زندگیشون و سر و وضعشون هم معلوم بود که آدمای درست و حسابی ای نیستن. خیلی خونه هه داغون بود. یعنی اصلا دلم میخواست سریع ازش بیام بیرون.

و اما خونه ی چهارم دیگه نوبرش بود واقعا ماجراش!!

خونه ی چهارم توی یه شهر کوچیک دیگه بود نزدیک شهری که قراره من توش کار کنم. ما گفتیم حالا که خونه پیدا کردن تو خود شهر انقدر سخته، بریم شهرای کوچیک اطراف. این شهر کوچیک رو هم از قبل می شناختیم، چون پدر و مادر یکی از دوستامون اونجا زندگی می کنن. 7 8 دقیقه هم با قطار بیشت راه نیست تا شهر اصلی ای که ما می خوایم. من قرار رو یه روز گذاشتم و گفتم 14:40. اونا هم کانفرم کردن. بعد دوباره ایمیل زدم که میشه یه ده دقیقه من دیرتر بیام؟ دیگه جواب ندادن. خب منم گفتم پس باید همون سر وقت برم دیگه.

از خونه ی سوم اومدم بیرون، یهویی دیدم نوشته 5 درصد شارژ دارم. هنوز دنبال ایستگاه قطار می گشتم که بتونم برم شهر مذکور که گوشیم خامومش شد. حالا من نه آدرس دقیق اون خونه رو داشتم، نه می تونستم به همسر زنگ بزنم و بگم اون برام آدرسو دربیاره، نه می دونستم چطوری باید برم! فقط می دونستم باید برم فلان ایستگاه قطار محلی.

ایستگاه قطارو پرسون پرسون پیدا کردم. قطارم قرار بود 2:11 حرکت کنه که خب من عملا از دست داده بودم، چون من 2:11 هنوز به ایستگاه قطار هم نرسیده بودم. اما وقتی رسیدم، دیدم نوشته قطار 5 دقیقه تاخیر داره و من بهش رسیدم در واقع.

این وسط موفق شدم گوشیمو روشن کنم و سریع بذارمش رو ی power saving که بتونم حداقل به همسر پیامک بزنم. به همسر پیامک زدم لطفا از روی گوگل کلندرم فقط پلاک خونه رو بگو. همسر هم برام نوشت. به ایستگاه قطار شهره که رسیدم، دیدم یه پسر آلمانی بسیار مثبتی واستاده یه جا و منتظر یه قطاریه که معلومه حالاحالاها قرار نیست بیاد! کله اش هم تو گوشی نیست، چیزی هم تو گوشش نیست! دیگه موقعیت از این اکازیون تر واسه سوال پرسیدن؟

رفتم گفتم ببخشید، من یه آدرسی رو می خوام پیدا کنم، ولی گوشیم خاموش شده. الان نمی دونم چطوری باید برم. فقط آدرسو دارم. گفت الان برات چک می کنم. اصلا مشکلی نیست. سریع تو گوشیش زد و گفت از این ور بری بیرون، فلان خیابون. رو گوشیش بهم نشون داد و محل تقریبیش دستم اومد. بدو بدو راه افتادم. پسرمون هم در تماااام مدت سفر به بهترین شکل ممکن همکاری کرد باهام .

وسط راه خب بالاخره باز باید می پرسیدم، چون دقیق که همه رو نتونسته بودم حفظ کنم و اسم خیابونا رو حفظ کنم که از کجا برم و بپیچم و اینا. دو تا آقا رو دیدم که داشتن بیرون از یه مغازه ای سیگار می کشیدن. گفتم فلان خیابون کجاست؟ گفت دیدمش این دور و بر، ولی الان حضور ذهن ندارم که کجاست. گفتم گوشیم خاموش شده و اینا. اون یکی گوشیشو درآورد و چک کرد و بهم گفت. حالا آقاهه هم سیستم قدیمی، می خواد رو گوشی فقط بزنه آدرس اونجا کجاست، بعد خودش جهت یابی کنه. هی بهش میگم بابا خب این start رو بزن، بهت میگه چند متر به کدوم سمت بری، کی بپیچی! آخرش هم گوش نداد. خودش جهت یابی کرد :|.

خلاصه، بدو بدو رفتم و خودمو به همون 14:40 رسوندم. حالا شاید 14:41 یا 2 بود. نمی دونم. اما فکر نمی کنم حتی همون 1 2 هم بوده باشه. رسیده بودم دم در، اما هیچ کس نبود، خونه رو قرار بود یه بنگاهی به من نشون بده. اسم طرف رو هم یادم نمیومد که کیه که بخوام زنگ در خونه رو بزنم. گفتم خب میزنم دیگه. بالاخره همسایه ها میدونن کدوم خونه خالیه. از پایین شروع کردم به زدن! اولی و دومی هیچ کس جواب نداد. سومی درو باز کرد. بعد یه خانم مسن بیییییییییی نهایت مهربون اومد دم در. منم فکر کردم خود طرفه دیگه. باهاش دست دادم و خودمو معرفی کردم. گفت شما با کی کار داشتین؟ گفتم آها! من اومدم خونه ببینم. ببخشید، نمی دونستم کدوم زنگو باید بزنم. گفت اشکالی نداره. خونه ای که خالیه، خونه ی بالای ماست. یه ده دقیقه ای بنده خدا با من واستاد، گفت الان بنگاهی هر جا باشه میاد دیگه. آخرش دیدیم نیومد. گفتم میشه من بیام گوشیمو چند دقیقه تو خونه تون بزنم به شارژ که بتونم به طرف زنگ بزنم. گفت حتما. چرا که نه؟ باهاش رفتم خونه شون. با پسرمون هم کلی صحبت کرد و مهربونی کرد و اینا. نگاه کردم، دیدم 14:34 یه میس کال دارم. یه پیام هم برام گذاشته بود. پیامو گوش دادم، دیدم همون خانوم بنگاهیه است، گفته اگه تا ده دقیقه دیگه به من زنگ زدی، من میام، وگرنه من میرم سر یه سری قرارهای دیگه!! منم بهش زنگ زدم. دقیقا برگشت به من همینو گفت. گفت من بهت زنگ زدم، تو جواب ندادی، منم دیگه امروز نمی تونم بیام. تو الان اونجایی؟ گفتم بله. گفت خب من نمی تونم بیام!! نه معذرت خواهی کرد، نه هیچی. گفت خداحافظ!

منم قطع کردم و به خانومه گفت نمیاد. گفت چه حیف. پیش میاد این طور چیزا دیگه. اشکالی نداره. ولی اگه می خوای، من کلید خونه رو دارم، من می تونم خونه رو بهت نشون بدم. اما خب من در مورد اجاره اش و اینا نمی تونم هیچ توضیحی بهت بدم. گفتم اشکالی نداره. اونا همه تو آگهی بوده. با هم رفتیم و درو برام باز کرد. وقتی درو باز کرد واقعا داشت گریه ام می گرفت. از اون همه بدی اون خانومه که من تو ایمیلم نوشته بودم من از یه شهر دیگه میام، ولی خب براش کوچک ترین اهمیتی نداشت. در حدی که 6 دقیقه به زمان قرار به من زنگ زده که باید تا ده دقیقه دیگه به من زنگ بزنی، وگرنه من نمیام!! و از اون همه خوبی این خانومه که چقدرررر با من و پسرمون مهربون بود. اصلا نمی تونین تصورشو بکنین. بعدا که ازش پرسیدم بچه دارین شما؟ گفت نه. نشد دیگه. سعی هم کردیم، ولی نشد. چقدررر بنده خدا بچه دوست بود. یه موش چوبی هم داد به پسرمون. گفت برای خودت. با خودم آوردمش. دم اومدن بهش گفتم میشه یه عکس از شما با پسرمون بگیرم؟ گفت حتما. نشست رو پله ها، پسرمونم گرفت بغلش، ازشون عکس گرفتم. تو خونه اش هم گفتم یه لیوان آب میشه به من بدین. خیلی دویده بودم، گرمم شده بود، تشنه شده بودم. بنده خدا خیلی با گشاده رویی برخورد کرد و بهم آب داد. هیچ وقت خوبی های این خانومه رو فراموش نمی کنم. آدمای خوب همه جا هستن.

این خونه از خیلی نظرا خوب بود و مطمئنا اگر مال اون بنگاهی نبود، می گفتم می خوام خونه رو؛ مخصوصا با همچین همسایه ی مهربونی. اما خب واقعا حاضر نیستم حتی برای یه امضا کردن قرارداد اون خانوم بنگاهیه رو ببینم.

خب قرار چهارم هم که به این ترتیب تموم شد و من در حالی که سرشار از خوشحالی بودم از آشنا شدن با همچین خانم مهربونی تو این خونه، با 18 درصد شارژ گوشی برگشتم ایستگاه قطار، اومدم شهر اصلی که بعدا قراره توش کار کنم و بعدم با قطار اومدم شهر خودمون.

تو قطار آخری که باهاش اومدم شهر خودمون، دیگه آخراش پسرمون داشت بهونه می گرفت. خیلی خوابش میومد؛ ولی با اون همه نور نمی تونست بخوابه که. یه کمی هم باز به خاطر دندوناش بی تابی می کرد. تو یه ایستگاهی یه خانوم سیاه پوست با یه قیافه ی خیلی مهربون سوار شد. پسرمون اصرار داشت که من کفشاشو پاش کنم. اما من عمدا از پاش درآورده بودم، چون با کفش می رفت تو صندلی. خانومه تا اومد گفت کفشاتو بپوش پسرم (فکر کرد پسرمون دوست نداره کفش بپوشه، من دارم تلاش می کنم بپوشونمش!)، کف قطار سرده. خب من به این فکر نکرده بودم که کف قطار سرده. واسه همین پوشوندمش. البته خانومه سریع نشست کنار من و اون یکی کفش پسرمونو هم اون پاش کرد! بعد هم به پسرمون گفت من همین جا نشسته ام اگه خواستی بازی کنی!

یه دو دقیقه بعد شروع کرد به شکلک درآوردن برا پسرمون. یه دو دقیقه بعد یه ماشین و یه موتور داد به پسرمون که بازی کنه. بعد دیگه یه کمی با هم حرف زدیم. گفت من 4 تا پسر دارم، 14 12 6 و 3.5  ساله. البته شیشش رو مطمئن نیستم درست یادم باشه. دیگه پسرمون کلی باهاش سرگرم شد. خانومه اساسی تجربه داشت تو بازی کردن با بچه ها و معلوم هم بود که خیییلی بچه دوسته . خیلی حرفه ای بود کارش . یه چند دقیقه بعد یه جا که دو تا صندلی رو به روی دو تا صندلی دیگه بود و وسطشون یه میز بود خالی شد. گفت می خوای بشینیم اونجا؟ اونجا راحت تر می تونه بازی کنه بچه. رفتیم نشستیم اونجا. موتور و ماشینو داد به پسرمون که رو میز برونه! خودش هم هی باهاش بازی می کرد. جالب اینکه مثلا می خواست بچه یه کاری رو نکنه، می گفت Nein به زبون مادریش چی میشه؟ می گفتم نه! بعد به پسرمون می گفت نه! واسه بقیه ی چیزا نمی پرسیدا. این کلمه به نظرش خیلی کاربردی بود و لازم بود تو زبون مادری به کار بره . خلاصه، تا وقتی رسیدیم شهرمون کلی از انرژی پسرمونو گرفت که بعد راحت بخوابه و کلی هم به من انرژی داد که خواب از سرم بپره (!!) (خیلی خسته بودم خب، تو قطار دیگه من داشت خوابم می گرفت، اما خب به خاطر پسرمون، نمی تونستم بخوابم). وقتی رسیدیم خونه، پسرمون باز چند تا خرما خورد، بعد رفت گرفت خوابید!!

اینم از ماجرای امروز!


برچسب‌ها: روزمره
[ یکشنبه 13 اسفند 1396 ] [ 01:24 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 76690