X
تبلیغات
زولا

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


امروز رسما نامه ی انصراف از کارمو تحویل دادم به فیلیکس. با لبخند  تاسف باری گرفت ازم، گذاشت جلوش، یه نگاه بهش کرد، خوندش. آروم دستگاه پانچ روی میزشو ورداشت؛ برگه رو پانچ کرد؛ با صندلیش دور زد؛ از کمد پشت سرش یه پرونده رو درآورد؛ برگه رو گذاشت لاش؛ برگشت بقیه ی کارشو کرد.

یه حس بدی بهم دست داد؛ حس تموم شدن؛ حس اینکه پرونده ام بسته شد و من برای همیشه برای این شرکت بایگانی شدم. نمی دونم چرا تموم شدن هیچ وقت خوب نیست. همیشه آخرش که میشه، آدم تمام اون لحظات سختی که توی اون مدت داشته رو فراموش می کنه و به این فکر می کنه که انگار یه عالمه خوشی تموم شده. من این حسو همیشه با تموم شدنای مراحل مختلف زندگیم داشتم؛ واسه تموم شدن دبیرستان؛ لیسانس؛ ارشد؛ دکترا؛ کار؛ بچه دار شدن... .

--

اون روز که خونه ی ریحانه خانوم اینا بودیم، یه تیکه اش من و خانوم آقا سیامک (اسم داشت تو وبلاگ؟!! اگه نداشته تا الان، زهرا، اگر داشته، بگین اسمش چی بوده تا همونو بگم از این به بعد ) و ریحانه خانوم تو آشپزخونه بودیم و داشتیم راجع به اینکه چرا ما نمی تونیم به آلمانی مسلط بشیم حرف می زدیم. زهرا خانوم در حالی که دستشو به حالتی مستاصل به پیشونیش زده بود و آرنجشو به میز تکیه داده بود می گفت آره، دقیقا میدونم چی میگی. من تمام این مدت (بچه اش متولد اینجاست و الان فکر کنم 12 13 سالش هست) در حال درس خوندن و گذروندن دوره (های weiterbildung و fortbildung) بودم، اما الان بازم حس می کنم هیچی بلد نیستم، هیچی. از اون روز نمی دونم چرا چهره ی مستاصلش اصلا از ذهنم بیرون نمی ره.

به نظرم اون فشار روانی ای که به خاطرحس بلد نبودن زبون به آدم وارد میشه، از فشار روانی ای که خیلی ها فکر می کنن (به خاطر دوری از فامیل و خانواده و اینا) خیلی بیشتره. وقتی زبون کشوری که توشی رو خوب بلد نیستی، انگاری نشستی پشت یه در بزرگ بسته! هر از گاهی اگر کسی بیاد درو باز کنه، تو شاید از لاش یه چیزایی بتونی ببینی، ولی هنوز نتونستی وارد دنیاشون بشی. حالا این اصلا بد نیست، خب آدم میگه با همون هم وطن های خودم پشت همین در، دور هم می شینیم و صحبت می کنیم، خیلی هم بهمون خوش میگذره (و همین طور هم هست برای خیلی ها). مشکل اونجا شروع میشه که بچه ی شما هی این درو وا می کنه و میره اون ور و شما نمی تونین دنبال بچه تون بدوین!

البته نمی دونم، شایدم من چون زیادی حساسم رو پردازش زبون، حسم اینه.

--

دارم به این فکر می کنم که باید از این به بعد جشنای اینجا رو جشن بگیریم. این طوری عادلانه نیست. ما نه جشن های ایرانی ها رو جشن می گیریم، نه جشن های اینا رو. طفلکی بچه مون چه گناهی کرده این وسط؟ از عید و بریز و بپاشاش، از عید مبعث و غدیر و نیمه ی شعبان و شیرینی و شربتای خیابونیش، از سیزده به در و چهارشنبه سوری و یلدا خبری نیست، چون ما ایران زندگی نمی کنیم؛ از جشن عید پاک و کریسمس هم خبری نیست چون ما آلمانی نیستیم!

--

واسه مصاحبه ی یکی از کارا که رفته بودم، با مصاحبه کننده ها رفتیم ناهار بعد از مصاحبه، آقاهه می گفت یه ایرانی رو میشناختم، ازش می پرسیدی کجایی ای؟ میگفت I come from Persia. می گفت چرا بعضی ها این جورین؟ خب کشور پرشیا نداریم که. ایرانی ای، بگو ایرانیم!

خب راست میگه دیگه. ایرانی های خارج نشین، محض رضای خدا از طرف خودتون اسم درست نکنین برای کشورمون! خیلی ضایع است باور کنین. این جوری مسخره مون می کنن.

--

اون روز با ریحانه خانوم صحبت می کردم. چیز جالبی می گفت. می گفت تو مدرسه ی پسرش، به بچه ها برگه میدن که خودشون خودشون رو ارزیابی کنن. مثلا هر بچه ای باید به مرتب بودنش، سر وقت انجام دادن تکلیفاش، بازیگوشی نکردنش و اینا نمره بده که ضعیفه یا متوسطه یا خوبه یا عالی. بعد مربی باهاشون صحبت می کنه که این ارزیابی هات از خودت درسته، ایناش غلطه. یعنی نظر بچه رو با نظر خودش مقایسه می کنه. برام روششون خیلی جالب بود. نمی دونم همه جا الان روش همینه یا فقط این مدرسه این طوریه.


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 3 اسفند 1396 ] [ 00:40 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 89174