X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


تو جواب یکی دو تا از دوستان گفتم که یه موضوعی رو راجع به ریحانه خانوم براتون می نویسم. گفتم بیاد بنویسم تا یادم نرفته.

یه بار که رفته بودیم بیرون با ریحانه خانوم اینا، تو راه داشت با من صحبت می کرد. گفت مامان من هر ماه روضه داره (یا شایدم داشت، نمی دونم). اینو بگم که کل خانواده ی ریحانه خانوم اینا از نظر مالی خیلی وضعیت خوبی دارن و خیلی هم آدمای اهل سفره انداختن و نذری دادن و این چیزایی هستن. جالب ترش اینکه من یه بار پرسیدم گفتم خب خیلی این چیزا هزینه داره. گفت مامان من میگه به من چه؟ مگه مال منه؟ من فقط اعلام می کنم می خوام روز عاشورا نذری بدم. امام حسین خودش همه رو جور می کنه. دقیقا یادم نیست عددش، ولی در این حد بود که مثلا شصت تا شتر که نذر شده بود رو می پختن. یعنی انقدر از این ور اون ور هی بهشون میگن ما هم یه گوسفند قبول می کنیم، ما هم یه شتر میدیم به نذری شما، یه عددی تو این مایه ها بود واسه شتراشون که گفت!! من واقعا باور نمی کردم یه نفر بدون اینکه خودش قصد داشته باشه هیچی (حالا درسته هیچی هیچی منظورم نیست، اما خب شما مقیاسو در نظر بگیرین دیگه!) هزینه کنه، اعلام کنه من می خوام نذری بدم و بعد هم میلیون ها تومن هزینه ی اون غذاها خودش جور بشه.

حالا من کاری به درستی و غلطی این آداب و رسوم ندارم ها. الان نیاین بگین خب اون پولو ببرن بدن به فلانی و فلانی! دارم صرفا توصیف می کنم که خانواده ای داره که کلا اهل این مدل سفره انداختنا و روضه گرفتنا و مهمون دعوت کردنا هستن. اونم در مقیاس بسیار زیاد و چند هزار نفری دیگه!

خلاصه، داشت می گفت که مامانم هر ماه روضه داشت. بعد یه مدت خیلی دلخوری و کدورت پیش اومده بود بین فامیل. ریحانه خانوم اینا ده تا بچه بودن. پدرش هم وقتی ریحانه خانوم کوچیک بوده فوت کرده. مامانش تنهایی بچه ها رو بزرگ کرده. طبیعتا تو این جور خانواده ها تعداد خیلی زیاد میشه دیگه. می دونین که تصاعدیه خب . هر کسی چند تا بچه داره و عروس و داماد و این حرفا. خلاصه، می گفت یه مدت بود هی یکی از یکی ناراحت شده بود. یکی قهر بود و از این حرفا دیگه.

یه روز موقع روضه، مامانم یهویی اعلام کرد که خانوما ماه دیگه روضه برگزار نمیشه. همه تعجب کردن، چون مامان من اصلا آدمی نبود که روضه شو بخواد تعطیل کنه و یه ماه مهمون نداشته باشه. یه دلیلی هم آورده بود، یادم نیست چی بود.

بعد که مهمونای غریبه رفتن، به فک و فامیل خودمون (که خودشون روضه ای بودن برای خودشون!) گفت که ماه بعد همه تون باید همین جا جمع بشین. کارتون دارم.

روز روضه شد و همه جمع شدن. مامانم گفت شما چند وقته هی از هم دیگه دلخور می شین و قهر می کنین و اینا. امروز باید "هر کس" "هر چی" از "هر کس" شنیده و ناراحت شده و اینا بگه. باید تکلیفاتونو با هم مشخص کنین. اینکه یکی بره پشت سر یکی بگه فلانی اینو گفته. بعد اون باز بره به اون یکی بگه من اینو نگفتم و اینا نمیشه. باید همه رو کنن هرچی ناراحتی دارن.

اون روز فکر می کنم ریحانه خانوم گفت از چیزی حدود 10 صبح (اگه درست یادم باشه) تا حدود یازده شب ما تو اون خونه تو سر و کله ی هم زدیم، حرف زدیم، سر هم داد زدیم، گریه کردیم، از هم ناراحت شدیم، از دل هم در آوردیم و خندیدیم، سوء تفاهم ها رو رفع کردیم و به تفاهم رسیدیم. خلاصه، همه کار کردیم. آخر شب همه راضی بودن. تمام مشکلاتی که مدت ها بود به صورت پنهان درگیرش بودیم حل شده بود. دیگه هیشکی از هیشکی ناراحت نبود.

می گفت مامانم گفت از این به بعد هیچ کس حق نداره پشت سر کسی حرف بزنه. هر کس هر حرفی داره باید مستقیم بره تو صورت خود طرف بگه. بره بگه تو این حرفو همین الان زدی، منم ناراحت شدم. الکی هم نگه ندارین برای بعدا و یه جوری بهش رسوندن. همون موقع باید مستقیم بگین.

ریحانه خانوم می گفت از اون زمان سال ها می گذره، ولی من همون روالو نگه داشتم. هم تو خونه مون (یعنی مامانش اینا)، هم اینجا. الان ده ساله با فلانی و فلانی دوستم، دقیقا همین روالو پیش گرفتم. همیشه هم مشکلاتمون راحت حل شده.

--

این که گفتین ممکنه روش نشده باشه بگه بچه رو نگه نمی دارم، به خاطر اینه که مطمئنم اگر نخواد، بی تعارف می گه.

کلا هم هرگز حرفی از ریحانه خانوم نشنیده ام که باعث بشه فکر کنم از کسی توقعی داشته. واقعا اگر کمکی می کنه، کاملا بی چشمداشته.

--

میگم اسم وبلاگو تغییر بدیم به دختر معمولی و ریحانه خانوم غیرمعمولی .

برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 26 دی 1396 ] [ 20:27 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 83285