X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


حالا این قضیه ی افتادو آخر کار می گم . فعلا فقط تو ذهنتون داشته باشینش .

--

خب فکر کردین سالگرد ازدواجمونو چیکار کردیم؟ دقیقا هیچی! هر کار کردیم، نشد برنامه ریزی درست و حسابی بکنیم. یعنی برای همه کار خیلی دیر بود! هم برای آتلیه رفتن و عکس گرفتن. هم برای هماهنگ کردن با دوستامون و جاهایی مثل بولینگ رفتن. اما خلاصه، در نهایت تصمیم گرفتیم به چند تا از دوستامون بگیم و با هم بریم یه کافه . یه خانواده که گفتن نمی تونن بیان، چون مامان و بابای آقاهه (که آلمان زندگی می کنن) الان شهر ما هستن. یه خانواده ی دیگه (همونی که خانومش تو ساختمون ما کار می کنه) گفتن میان. یه خانم دیگه هم بود که یه دختر مجرد بود و ما یه بار فقط موقع بولینگ باهاش آشنا شدیم، گفتیم به اونم بگیم. ولی من شماره شو نداشتم. فقط می تونستم تو تلگرام بهش پیام بدم، چون توی یه گروهی عضویم با هم. اما همین دوستامون شماره ی اونو داشتن. گفتیم شما پس به اونم بگین. که اونم گفت نمی تونه بیاد!

عملا شدیم ما و یه خانواده ی دیگه. کلا هم یادمون رفت زنگ بزنیم و میز رزرو کنیم . ولی خب چون دیگه تعدادمون زیاد نبود، خیلی مشکل ساز نبود. قرار گذاشتیم واسه ساعت 5. ما ساعت 5 اونجا بودیم ولی دوستامون یه ربعی دیرتر اومدن. خدا رو شکر تا موقع ما یه میز خوب پیدا کردیم.

با هم نشستیم و سفارش دادیم. برخلاف همیشه این دفعه چیزای جدیدی رو امتحان کردیم. سفارشامون بد نبودن، ولی پدرمون دراومد واقعا! پسرمون کلا علاقه ای نداشت بشینه سر جاش. بلند می شد راه میفتاد. ما هم نوبتی دنبالش! عملا فکر کنم اندازه ی ده دقیقه هم صحبت نکردیم با دوستامون :|

جالب اینکه اصلا پسرمون خوابش میومد قبل از اینکه برسیم به کافه. ولی وقتی رسیدیم و سر و صدا و شلوغی رو دید، تصمیم گرفت دیگه اصلا نخوابه و تا میتونه شلوغ کنه.

آخرش دیدیم این طوری نمیشه، گفتیم بریم بیرون، بلکه هوا سرد باشه - پسر ما یه کمی میونه اش با هوای سرد بهتره- اون طوری ساکت بشه. ولی دوستامون گفتن بریم فلان فروشگاه که ما هم خریدامونو بکنیم. ما هم گفتیم باشه. ولی توی فروشگاه گرم بود و باز پسر ما آروم نبود. ولش می کردیم راه بره، صاف علاقه مند شده بود بره جلوی پله برقی!! اصلا یه بلبشویی شده بود دنبال این بچه دویدن.

حتی من نتونستم یه جوراب بخرم برای خودم از اون فروشگاه! آخرش اومدیم بیرون و خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه مون. از دوستامونم عذرخواهی کردیم که پسرمون خیلی امروز ناآروم بود.

اون روز شنبه بود. یکشنبه هم پسرمون پدر ما رو درآورد. ما فکر می کنیم که علتش اینه که داره دندون درمیاره. همه چیو گاز می گیره، دقیقا همه چی!! یعنی اصلا بیکار میشه میگه بذار من یه جا رو گاز بگیرم . هنوز ده تا دندون داره که فقط دو تاش کرسین. خدا رحم کنه تا این بچه دندوناش بشه 20 تا .

عصری همسر زنگ زد به همسر ریحانه خانوم که حالشو بپرسه. اون بنده خدا هم دعوت کرد، گفت بیاین اینجا یه چایی دور هم بخوریم. گفت هر وقت می تونین بیاین، یه نیم ساعت قبلش فقط خبر بدین. ما هم بعدا زنگ زدیم و گفتیم 4 میایم. این خانواده واقعا خیلی مهمون دوستن. اصلا نمی تونن تک خوری کنن انگاری. واسه یه چایی هم دوست دارن مهمون داشته باشن . البته اسمشه یه چایی ها. وقتی می ری ماشاءالله اون انگشتای ریحانه خانوم از هر کدومش یه هنر می باره. باقلوا درست کرده بود بیست. من کلا باقلوا دوست ندارم، از بس شهدشون زیاده و شیرینن. ولی باقلواهای ریحانه خانومو خیلی دوست دارم. خودشم یه بار قبل ترها گفته بود من با دستورایی که تو سایتا و اینا هست باقلوا درست نمی کنم. اونا همه اش ضرره، همه اش شکره. من پودر بادومشو بیشتر می کنم، هم خاصیتش بیشتره، هم شکر و شهدشو کمتر می کنم که شیرینش و ضررش کمتر باشه. همه هم میگن باقلواهات خیلی ماه میشه. اون موقع من که به عمرم باقلوا درست نکرده بودم نمی دونستم این تغییر چه تاثیر شگرفی داره روی مزه اش و چطوری باقلواها رو تبدیل به ماه می کنه . ولی اون روز واقعا فهمیدم. باقلواهاش واقعا ماه بود .

خلاصه، رفتیم خونه ی ریحانه خانوم اینا و بچه رو انداختیم به جون اسباب بازی های بچه های ریحانه خانوم اینا که تا دلش می خواد همه رو گاز بگیره . اصلا رسیدیم خونه ی اونا کلا این بچه یادش رفت که تو خونه چقدر داشت نق می زد و غرغر می کرد. گریه نمی کردها، چیزی هم نمی خواست. به همه چی اشاره می کرد. هرچی رو هم بهش می دادی، می گفت نمی خوام. به معنی واقعی کلمه بهانه گیری می کرد. ولی تا رسید به خونه ی ریحانه خانوم اینا پا شد راه افتاد. می رفت برای خودش اسباب بازی ورمیداشت و گاهی هم جیغ بچه های ریحانه خانومو بلند می کرد . همسر هم که نشسته بود و صحبت می کرد با آقای خونه. خیلی خوب بود. ریحانه خانوم هم که اصصصلا سخت گیر نیست. هرچی بچه بخوره، بریزه، بپاشه، هی میگه چیکار دارین به بچه؟ بذارین آزاد باشه. بعدا جارو می زنیم. بعدا تمیز می کنیم.

یکی از خوبی های ریحانه خانوم اینه که خودشه. واقعا خود خودشه. مثلا پسر ما یه چوب رختی رو ورداشته بود آورده بود. خب یه کمی خطرناک بود دیگه. وقتی انداختش، ریحانه خانوم ورش داشت. دادش زیر تشک کرسی (ریحانه خانوم یه کرسی داره که خودش درست کرده، هم لحافشو، هم خود کرسی رو!). میگه من تنبلم، حوصله ندارم ببرم .

خلاصه که خیلی خوش گذشت با ریحانه خانوم اینا. ما هم که نشسته بودیم حرف می زدیم و پسرمون هم برای خودش راه می رفت و هر لحظه با یه چیزی بازی می کرد. من فکر نمی کردم به همسر خیلی خوش گذشته باشه، اما خب همسر هم خیلی راضی بود. جالبه برام واقعا که چقدر آدما می تونن با هم متفاوت باشن. الان واقعا اگر بخوام نقطه ی مشترکی بین خودمون و ریحانه خانوم اینا پیدا کنم، واقعا هیچی نیست ها. نه از نظر تحصیلات مشابهیم و دغدغه های یکسانی داریم، نه از لحاظ شرایط زندگی و ثبات وضعیتمون، نه از هیچ وجه دیگه ای. اما باهاشون خیلی بهمون خوش می گذره. برعکسش چندین دانشجوی دیگه هستن که بارها جاهای مختلفی باهاشون آشنا شدیم، اما خب فقط در حد همون سلام و علیک مونده رابطه مون. واقعا چند روزه دارم با خود فکر میکنم خب آدم باید چی رو تو خودش تغییر بده که بشه ریحانه خانوم؟!!

اینم بگم که ریحانه خانوم واسه همه عزیزه ها. نه اینکه فکر کنین فقط برای ما این جوریه. بقیه هم خیلی دوسش دارن .

خلاصه، یکشنبه مون از شنبه مون که هی تلاش می کردیم براش برنامه بریزیم بهتر شد!!

--

و اما در مورد اون افتاد بگم. بالاخره اون اتفاقی که منتظرش بودم افتاد. یه قرارداد کار جدید امضا کردم برای اول آپریل . تو یه شهر دیگه. دوباره اسباب کشی، دوباره چالش های جدید! ولی خب دیگه. زندگی همینه . فعلا بزرگ ترین چالشمون پیدا کردن مهد کودک تو شهر جدیده. امیدوارم بتونیم چیزی پیدا کنیم.

حدود یکی دو ماه پیش بود که شروع کردم به گشتن برای کار پیدا کردن. چون گفتم که کم کم داشتم با اینجا به مشکل می خوردم. اینا هم رشته ای من نیستن و خیلی درک متقابلی نداریم. حتی امروز هم یه بار دیگه بهم ثابت شد!

فکر می کنم یه مشکل اصلیمون دقیقا همین اختلاف رشته مون باشه. آخه اینا رشته هاشون طوریه که رگه های اقتصادی توش داره! بعد همه چی رو پول می بینن. مثلا من حدود 5 6 ماه پیش، یه چیزی رو پیشنهاد دادم و به صورت پاورپوینت براشون ارائه دادم و گفتم من پیشنهادم اینه که این کارو بکنیم. روش "درست" اینه. روشی که ما الان داریم انجام میدیم، گرچه جواب میده، اما مبناش غلطه. گفتن نه. آخر ارائه، فیلیکس شونه هاشو بالا انداخت و گفت دختر معمولی ممنون از ارائه ات. این که میگی چیز خوبیه، اما به درد ما نمی خوره. ما "فعلا" اینو لازم نداریم. حالا الان بعد از 5 6 ماه، ساشا و نیلز گفتن که دارن بررسی می کنن که از روش فلان استفاده کنن (همونی که من بهشون گفته بودم باید استفاده کنیم).

یا مثلا یه چیز دیگه اش این که اینا میان تو کار تخصصی من دخالت می کنن و برای خودشون تز میدن که بیا این کارو کن. از اون طرف رن اون دفعه به من می گفت که تو باید head بخش خودت باشی و ما بهت نگیم چیکار کن. تو باید کارو خودت انجام بدی. منم بر همین مبنا، روشی که میدونستم - و مطمئنم- بهتر جواب میده رو پیاده کردم. امروز هم به رن گفتم این روشی که شما گفتین جواب نخواهد داد. اما خب رن اصرار داره که اول پیاده سازی بشه، بعد با نتایج بد من بهشون ثابت کنم که این روش به درد نمی خوره :|

حالا من که در هر صورت روش خودمو پیاده کردم و پیاده کردن یه روش اشتباه هم کار سختی نیست قطعا. اما واقعا این همه اصرارشونو مبنی بر امتحان کردن روش های اشتباه نمی فهمم. اونم وقتی یه سری چیزا از روز روشن تره.

حالا این کل کل های محل کارمو بعدا یه بار باید مفصل براتون تعریف کنم . الان بیشتر بگم شیرینی اون قرارداد جدیده از بین میره .



برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 25 دی 1396 ] [ 23:49 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 71375