X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


بعد از مدت ها امروز مهمون داشتیم، اونم تو خونه مون!

چند روز پیش یکی از دوستامون زنگ زدن (از دوستای همین شهرمون)، گفتن میخوان شب بیان خونه مون، البته نه برای شام. اول قرار شد بگیم باشه. بعد یه کاری برای همسر پیش اومد که مطمئن نبود تا قبل از زمانی که اونا می خوان بیان تموم میشه یا نه. این شد که بهشون زنگ زد و گفت بذاریم برای شنبه، شام بیایم. اونا هم قبول کردن.

منم گفتم برای اینکه کارمون ساده بشه، یه قورمه سبزی می ذاریم که بذاریم بجوشه دیگه. نیازی به سیب زمینی سرخ کردن و پای گاز وایستادن و این حرفا نداشته باشه. برای من که خیلی خوب بود. واقعا خیلی راحت تر بود از غذاهای دیگه. فقط هر از گاهی باید بهش سر می زدم.

البته اینم بگم که ما شاید یه کمی زیادی ریلکسیم! صبح که تا لنگ ظهر - ساعت نه- خوابیده بودیم! بعد هم که بیدار شدیم خوش خوشان صبحونه خوردیم. منم برنجو آب گذاشتم، همسر گوشت و سبزی و اینا گذاشت بیرون از فریزر. بعد تازه دیدم لوبیا نداریم اصلا .

از اون جایی که ماشین ندارین، رفتن به مغازه ترکا هم سخت بود برامون. فروشگاهای آلمانی هم توشون لوبیا نیست! نمی دونم چرا حبوبات نیست اصلا کلا. اگر هم هست ما بلد نیستیم کجاست. تو Penny دم خونه مون که حداقل همچین چیزی نبود. خلاصه، قرار شد همسر با پسرمون برن خرید، منم تا موقع خونه رو جارو بزنم و جمع و جور کنم. همسر یه دور رفت از پنی سر خونه خرید کرد و آورد خونه. منم تو این مدت خونه رو مرتب کردم و جارو زدم. از اون جایی که همون طوری که حدس زده بودیم لوبیا نبود اونجا، همسر بعد از اینکه یه بار اومد خریدا رو تحویل داد، رفت مغازه ترکا تا لوبیا و یه سری چیز دیگه بخره.

منم دوباره رفتم سراغ بقیه ی کارا. اون موقع دیگه ساعت یک اینا بود! دیدم خب این طوری که دیر میشه غذا. اخه بچه ها قرار بود ساعت 5 بیان. گفتم پس بذار غذا رو بذارم. کم کم پیاز و گوشتا رو سرخ کردم. بعد هم آبا ریختم که بپزه. لوبیا رو هم گفتم هر وقت همسر آورد می ریزم تو دیگه یه راست!! بدون تو آب گذاشتن و این حرفا . اونم با ریسک اینکه لوبیاش پختش چطوریه!! آخه اینجا دو مدل لوبیا هست که البته من نمی دونم چطوری میشه تشخیص داد از کدوماش خریدین!! گاهی لوبیا می خریم با 4 ساعت هنوز تکون نخورده، گاهی لوبیا می خریم دو ساعته پخته، له هم شده!!

بچه ها هم که قرار بود 5 بیان، چون بچه دارن و بچه ها رو باید حساب کنیم که 8 مثل آلمانی ها خوابن . حالا نیست بچه های ما خیلی آلمانی می خوابن؟

رو همین حساب، گفتیم شامو ساعت 6 باید بیاریم دیگه. شاید اونا بچه شون خوابش گرفت و خواستن زودتر برن.

تا وقتی همسر لوبیاها رو آورد، فکر کنم ساعت از دو هم گذشته بود. منم مستقیم گرفتم چند مشت شستم و ریختم تو غذا. توکل کردیم به خدا و گفتیم از اون مدل زود له شو نیست دیگه . خدا رو شکر لوبیاها هم همکاری کردن و له نشدن . از همین جا ازشون تشکر می کنم .

دو تا لیمو هم همسر از زیر مبل پیدا کرد، اونا رو هم انداختم تو غذا . یکی از تفریحات پسرمون اینه که بیاد در کابینتو باز کنه. ظرف لیموها رو ورداره، تکون بده تا صدای به هم خوردن لیموها رو بشنوه! بعد بره بشیه درشو باز کنه، دونه دونه درشون بیاره، مثل توپ باهاشون بازی کنه! واسه همین ما از گوشه و کنار خونه مون هر از گاهی باید لیمو پیدا کنیم .

قبل از اینکه همسر بیاد، یه مقداری هم انگور دون کرده بودم برای سالاد میوه. ولی وقتی همسر و پسرمون اومدن، پسرمون دوست داشت انگور بخوره. اومدیم با هم همه ی اون انگورای دون کرده رو خوردیم .

سالاد شیرازی رو هم من گوجه و پیازشو خورد کرده بودم قبل از اینکه همسر بیاد. خیارشو باید همسر میاورد!

وقتی همسر اومد تقریبا کار خاصی نمونده بود، غیر از اونایی که وابسته به اومدن همسر بود. سالاد میوه رو خود همسر درست کرد. منم سالاد شیرازی رو کامل کردم و گذاشتم تو آشپزخونه و اومدم قشنگ نشستم رو مبل با خیال راحت.

یهویی یادم اومد، گفتم ئه، بادمجونا هم که هست که!! قرار بود برای پیش غذا کشک و بادمجون درست کنیم . پا شدم دوباره رفتم تو آشپزخونه، بادمجونا رو پوست کنم و گذاشتم سرخ بشن. تا اونا سرخ شدن، گردو هم خورد کردم و لپ کلام اینکه همه چی خوب و همزمان پیش رفت و آماده شد دیگه.

برنجو هم یه جوری گذاشتم بجوشه که حدود ساعت 5 دمش کنم که وقتی مهمونا میان حدود نیم ساعت، چهل دقیقه بعدش بتونیم شام بخوریم. البته مهمونامون دیر اومدن، 5.5 اینا اومدن و غذا شیش و ربع یا شاید هم دیرتر سرو شد، ولی همه چی خوب بود. تمام گازها رو کم کرده بودم که غذاها نسوزن، ولی همه گرم بودن. نه کشک و بادمجون سرد شده بود، نه خورش، نه برنج. از نظر همزمانیش همه چی خیلی عالی بود. قبلا نمی دونم چرا این طوری نمیشد هیچ وقت، همیشه آخراش باید می دویدیم .

خلاصه، مهمونا اومدن و با هم صحبت کردیم و گفتیم و خندیدیم و شام خوردیم و بچه هامونم بازی کردن. البته پسر ما که پر رو بود، هی می رفت کیف اسباب بازی بچه ی دوستمونو می گرفت، میاورد می داد به من که براش زیپشو باز کنم. منم هی می دادم به بچه ی دوستمون، ولی طفلکی حریف بچه ی ما نمی شد. نمی تونست محکم نگه داره که بچه مون ازش نگیره. ما بچه مون خیلی پرروئه فکر کنم! باید یه فکری به حالش بکنیم. قبلا هم تو برخورد با بچه های ریحانه خانوم دیده ام که اصلا نمیذاره حقشو بخورن . حالا اینجا که دیگه خودش می خواست حق یکی دیگه رو بخوره!

یه لحظه تل بچه ی دوستمونو زدن به سرش، واااااای انقدر بهش میومد که نگو. چشاشم روشن بود، قشنگ قیافه اش دخترونه شده بود . باید یه بار به دوستمون بگم دوباره بیاد این تلو بزنه برای بچه مون، ازش عکس بگیرم. اون لحظه یادم نبود. حیف شد.

دوستامون تا نه اینا اینجا بودن. بعد دیگه گفتن برن که بچه شون بخوابه. پسر ما که یه نیم ساعت قبل ترش علائم خواب آلودگی از خودش نشون داد، بردیم خوابوندیمش .

من هنوز تازه داشتم از مهمونی لذت می بردم تو اون نیم ساعت که دوستامون گفتن می خوان برن. آخه هنوز بچه ی ما تازه خوابیده بود. قبلش که همه اش آدم باید دنبال بچه می دوید که به چیا دست نزنه، چیزیو نندازه، اسباب بازی بچه رو ازش نگیره و ... . ولی خب بالاخره اونا هم بچه شون خسته بود دیگه. باید می رفتن.

اینم از مهمونیمون. کلا اینجا اولین باری بود که مهمونی دعوت می کردیم که می خواستیم غذا درست کنیم براشون. هم تجربه ی خوبی شد، هم خاطره ی خوبی .


برچسب‌ها: روزمره، مهمونی
[ یکشنبه 17 دی 1396 ] [ 00:52 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 100526