X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


می خواستم چیز دیگه ای بنویسم، ولی بعد دیدم اصلا نوشتنی نیست، یه چیزایی فقط حس کردنیه.

--

اون روز ساشا ساعت 12:30 اینا گفت بریم سلف؟ من و یکی دیگه از بچه ها گفتیم بریم. همون موقع رن به ساشا و همون یکی که گفته بود بریم سلف گفت کارتون تا ساعت سه تموم میشه؟ مثل اینکه یه کاری رو قرار بود تحویل بدن تا ساعت سه. کارشون هم به همدیگه ربط داشت. یعنی ساشا باید یه کاری می کرد، بعد بقیه شو اون یکی دوستمون انجام میداد. هیچی دیگه، طفلکی ها یه ساعتی دوباره نشستن پای لپ تاپشون. کارو تموم کردن، بعد ساعت 1.5 رفتیم ناهار .

--

مسواک رن دقیقا شکل مسواک منه! بنفشه .

--

برای سر کارم یه ماگ با خودم بردم مدت ها پیش. گذاشتمش همون جا. اینو دوستمون یه بار آورده بود برامون، روش هم نوشته Merry Christmas با قرمز. هر روز می شستمش، میذاشتمش روی میز خودم. یه بار که شستمش، گذاشتمش کنار همون دستگاه قهوه ساز. از اون روز دیگه قسمتم نشده لیوانمو پس بگیرم! یکی دو روز که ناپدید بود. بعد فهمیدم سباستین برای خودش قهوه میریزه، می بره بالا. الانم یکی دو روزه یا چایی داره توش، روی میزی فیلیکسه یا قهوه! حتی یه بار نشده خالی گیرش بیارم، دوباره بشورمش برای خودم!! البته لیوان هست ها. ولی خب من دوست داشتم لیوان خودم بود.

--

حسین آقا به دنیا اومد . همون که اسمشو همسر لو داده بود آخر هفته. دو هفته زودتر از موعد به دنیا اومد. من هنوز با دوستمون صحبت نکردم که بدونم طبیعی بود یا سزارین بود یا چی شد که اصلا دو هفته زودتر به دنیا اومد. فقط تو تلگرام بهش تبریک گفتم. گفتم بعدا زنگ می زنم. حالا یکی دو هفته یا شایدم یه ماهی حتی باشه که بنده خدا سرش خلوت بشه و یه کمی به زندگی برگرده، بعدا بهش زنگ می زنم. همه اش 2050 گرمه. یعنی تقریبا نصف بچه ی ما موقع تولد . قدشو بهمون نگفتن. ولی با این وزن به نظر میاد خیلی ریزه میزه باشه.

--

برای یلدا یکی از بچه ها توی گروه فیس بوکی شهرمون دعوت کرده خونه اش. قصد داشتم برم اونجا. البته خیلی هم جدی نبود قصدم. آخه دعوتش رو دقیقا گذاشته شب یلدا که پنج شنبه است. گفته 9 شب. خب 9 شب بچه معمولا خوابه. گفتم حالا اگه بیدار بود اون شب تا 8 اینا، خب ما باید 8 راه بیفتیم، پس میشه یه جوری بیدار نگهش داشت. ولی الان یه طوری شده که کلا نمیشه برم اونجا. برنامه عوض شده.

قراره بریم یه شهر دیگه. از اونجا با دوست همسر میریم اشتراسبورگ یه روز. البته اشتراسبورگ رو شنبه میریم، ولی خب به هر حال برنامه ی یلدا کنسل شد دیگه.

--

برای ماشین خریدن، قرار شد همسر به دوستمون بگه که اون یه آشنا داره، اون برامون ماشین جور کنه. یعنی اون بنده خدا تعمیرگاه داره، تو کار خرید و فروش هم هست. یعنی اگه کسی رو بشناسه که ماشین داره برای فروش، معرفی می کنه به کسی که بخواد ماشین بخره. همسر مشخصات ماشین هایی که می خوایم رو با قیمت حداکثری که حاضریم بدیم رو یه پی دی اف کرد و برای دوستمون فرستاد. اونم فرستاده بود برای اون بنده خدا. شاید دو سه هفته پیش همسر این کارو کرد. منم اون روز به همسر گفتم میری مهمونی، این دوستمون هست، یه خبری بگیر بگو چی شد این ماشین؟ گفتی به اون تعمیرکاره؟ چه جوریه؟ آخه همسر نوشته بود برای دوستمون که عجله نداره. گفتم نکنه طرف فکر کرده وقتی میگیم عجله نداریم یعنی مثلا برای شیش ماه یه سال دیگه می خواد برامون جور کنه. ما منظورمون در حد یکی دو ماه بود دیگه، ولی الان که کلا ازش خبری نشد.

خلاصه، همسر تو مهمونی با دوستمون صحبت کرده بود. گفته بود آره، منم باهاش تماس گرفتم خودم، گفتم خبری نشد. گفته اون ایمیلم دیگه فعال نیست، به این یکی ایمیلم بزن!! دو قرنه ما به ایمیل غیرفعال طرف ایمیل زدیم، منتظر هم هستیم برامون ماشین پیدا بشه . حالا الان هنوز پنج شیش روزه که طرف در واقع فایل ما رو داره. امیدوارم زودتر یه ماشین برامون جور کنه. این جوری سخت شده زندگیمون!

--

فردا رن و فیلیکس از 11 تا 2 قرار دارن با شرکت مشتریمون و معلوم میشه بالاخره پروژه رو به ما میدن یا نه. امیدوارم همه چی به خوبی و خوشی براشون پیش بره.

شهری که قراره برن، حدود دو ساعت تا شهر ما راهه. بلافاصله بعد از قرارشون برمی گردن و قراره بعدش جشن بگیریم دیگه، یعنی حدود ساعت 17. ولی متاسفانه من نمی تونم شرکت کنم. چون یه سری مشکلاتی تو خونه پیش اومده که به صاحبخونه گفتم. اونم گفت من پونزدهم، ساعت 18 میتونم بیام. منم اون موقع حواسم نبود و قبول کردم. حالا نمی تونم تو جشنمون شرکت کنم. از اینکه تو جشن شرکت نمی کنم اصلا ناراحت نیستم، ولی دوست داشتم موقعی که برمی گشتن بودم و بهم می گفتن نتیجه چی شد. واقعا نگرانم. خدا کنه همه چی خوب باشه. همه تمام تلاششونو کردن دیگه. ببینیم چی پیش میاد .


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 23 آذر 1396 ] [ 23:20 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 100526