X
تبلیغات
رایتل

یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


یه جلسه ای جدیدا اختراع شده تو شرکتمون که هر دو هفته یه باره! تو این جلسه، هر وظیفه ای که به کسی سپرده میشه و قراره انجام بشه رو توماس راجع بهش توضیح میده. بعد میگه هر کس یکی از این اعدادو برای درجه ی سختی این وظیفه انتخاب کنه. عددها هم پیوسته نیستن. تقریبا شبیه سری اعداد فیبوناتچین. البته از یه جایی به بعد و به قبل نه! عددا ایناست: 0 1/2 1 2 3 5 8 13 20 40 100 و بی نهایت.

دیروز دومین بار این جلسه ها بود. یه وظیفه بود که رن برای من تعریف کرده بود و الان عملا انجام شده است یه جورایی. اما خب بستگی به تعریف آدم داره. نوشته بود نتایج "بهتر" برای فلان چیز. بعد سر جلسه معمولا توماس وضعیت فعلی اون وظیفه رو هم با کسی که مسئولشه بررسی می کنه که بقیه هم در جریان باشن و بهتر بتونن تخمین بزنن درجه ی سختی این کار چقدره. خلاصه، توماس به من گفت الان وضعیت چطوریه؟ میگم خب بستگی داره تعریفت از بهتر چی باشه. همین الان هم نتایج بهتر از قبله. اما خب اینکه آیا خوب هست یا نه، یه چیز دیگه است. رن هم تو جمله ای قصار فرمود: خب آره، نتایج بهتر، بهتر از نتایج بدتره . هیچی دیگه، جواد خیابانی رو که میشناسین! این رنشونه .

--

اون روز رن رفته خمیردندون زده رو مسواکش، اومده تو اتاق نشسته کاراشو می کنه و مسواک می زنه. خیلی هم پسر خوب و تمیزیه !

--

چیزایی که میخوام اینجا بنویسمو همیشه هر وقت که یادم میاد توی یه استیکی نوت رو دسکتاپ لپ تاپم اضافه می کنم. یه روز دیدم نوشتم "روحیه". بعد هر چی فکر کردم یادم نیومد چی بود. دو سه روز هم بود اون اونجا بود، ولی من یادم نمیومد منظورم چی بوده. راجع به چی قرار بوده بنویسم. بعد از چند روز شروع کردم ازا روی اون لیست نوشتن. گفتم خب اینم که یادم نیست چی بوده. به جاش یادم اومد که اون قضیه ی جشنی که قرار بود بعد از اتمام کارمون بگیریمو بنویسم. وقتی شروع کردم به نوشتن یادم افتاد که منظورم از اون روحیه دقیقا همین مطلب بوده!!

--

اعتراف می کنم بعد از یه سال و خورده ای اینجا بودن، تازه یاد گرفتم چطوری با شیر آب اینجا کار کنم :| همیشه می رفتم یخ می زدم، می گفتم چرا آب گرم اینجا گرم نیست، فقط گاهی گرمه. شیر آب از اوناست که یه دونه دستگیره است که به سمت راست می چرخونی سرد میشه، به سمت چپ می چرخونی گرم میشه. سمت راست آبی کشیده، سمت چپ هم قرمز. من می دیدم همیشه وقتی روی سمت قرمزه سرده. امتحان هم فکر کنم کرده بودم که نکنه برعکسه، ولی خب برعکس هم نبود. تازه چند وقت پیش فهمیدم، با اینکه خط قرمزشو مثلا یه سانت کشیده، ولی می تونی شیرو قشنگ بچرخونی، مثلا اندازه ی 2.5 سانت تا آب درست و حسابی گرم بشه :|

خب آقا خطتونو تا آخر بکشین! مردم فکر می کنن این جا که قرمز تموم میشه آخرشه!! همه که باهوش نیستن که .

--

راستی اون مدل زبانی ذهن من کلا اشتباه بوده آقا! دوباره امروز اون شعره رو گوش می دادم، می فرمود "برسی بهش". آخه "برسی بهشت" چیه مغز من میگه؟!! باید رو ذهنم بیشتر کار کنم. خیلی مدلش داغونه .

--

اکانت Xing ام رو پرمیوم کردم برای سه ماه. حدود 25 یورو بود. تو این سه ماه باید بگردم هرچی شرکت مرتبط با رشته ام هستو پیدا کنم و یه جا ذخیره کنم. چون بعدش دیگه قصد ندارم تمدید کنم اکانتمو. کلی پولشه . با اکانت غیرپولی هم که نتیجه ی سرچا رو همه رو بهت نشون نمیده.

--

یه جا برای کار اپلای کردم. دعوت شدم به مصاحبه. هر دفعه هم آقاهه تو ایمیل بگم میگفت Dear Mr. Mamooli! منم تا وقتی تاریخ مصاحبه رو فیکس نکردم، رو نکردم که خانومم! آخه تجربه داشتم. قبلا یه بار یه جا اپلای کردم. طرف ایمیل زد که ما می خوایم مصاحبه بذاریم. منم تو جوابش گفتم اکی، فقط یه نکته اینکه منو آقا خطاب کردین، ولی من خانومم. طرف دیگه جواب ایمیلمو نداد :| اینه که اینجا هم از این تبعیضا هست و آدم باید حواسش باشه. اول طرفو تو عمل انجام شده قرار بدین تو موقعیت های این چنینی، بعد رو کنین که خانومین!!

خلاصه، طرف کلی معذرت خواهی کرد و اینا. بعد گفت من حتی در مورد اسمت هم یه کمی گیج شدم.

قبلش اینو توضیح بدم که اسم من دو قسمت داره. واسه همین سه قسمته.  اینه که نصف مردم برای خوندن اسم من دچار مشکلن که الان دو قسمت اول اسممه، سومی فامیلیم یا اولی اسممه، دو تای آخر فامیلیم. حالا جالبش اینه که اسم همسر برعکسه! فامیلیش دو قسمته که جدا نوشتن تو پاسپورتش. یعنی کلمه ی اول اسمشه، دو تا کلمه ی بعدی فامیلیشه!! حالا ما هر وقت هر جا میریم که اسممون نوشته است، باید توضیح بدیم که مال من دوتای اول اسم کوچیکه، مال اون فقط کلمه ی اول!!

حالا بگذریم. بریم سر اون قضیه ی بالا. طرف گفته بود من اول فکر کردم که فامیلیت قسمت آخریه که نوشتی. از طرفی تو فقط با فامیلیت امضا کردی ته ایمیلت. این تو آلمان مرسوم نیست. شاید اگه بیست سال پیش بود، اکی بود. اما الان آلمانی ها حتما هم اسمشونو می نویسن تو ایمیل های رسمی، هم فامیلیشونو. اگر قرار باشه یکیشو بنویسن، فقط اسمشونو می نویسن (که این اتفاق تو ایمیل های غیررسمی میفته). ولی تو با سیستم انگلیسی، مثلا نوشتی Regards, Mamooli. فقط فامیلیتو نوشتی.

یعنی چون من فقط یه کلمه نوشته بودم، اول فکر کرده بود اون اسم کوچیکمه. بعد باز تو رزومه نگاه کرده بود، دیده بود خب این کلمه رو من آخر نوشتم تو اسم کاملم. پس قاعدتا فامیلیمه. اسممم که دو تیکه بوده. کلا گیجش کرده بودم طرفو .

خلاصه، آقا اگر جایی اسمتونو تو ایمیل رسمی به آلمانی نوشتین، بدونین و آگاه باشین که باید اسم و فامیلیتونو هر دو رو بنویسین!!

--

دعای این روزام اینه: خدایا این روزای قشنگ و این دوستای خوبو از ما نگیر .

یکی از دوستامون که تو شهر اولمونه، دعوتمون کرد برای هفته ی دیگه. همه ی بقیه ی دوستامونو هم دعوت کرده. به دلایلی، شرایط یه جوریه که همسر باید خودش می رفت (با فرض اینکه می خواستیم بریم)، من باید خودم می رفتم، یعنی باید جدا جدا می رفتیم. اول همسر گفت من نمیام، ولی شما برین. گفتم حالا ببینیم چی میشه. بعد قضیه برعکس شد. قرار شد همسر بره، من و پسرمون نریم. از طرفی قبلا همسر این تصمیم اولیمونو (که همسر بره و ما نه) به دوستای صمیمیمون گفته بود. بعد که تصمیمون عوض شد و دوستمون تو گروه دوستا همه رو دعوت کرد، همه اومدن جواب دادن. همسر هم گفت من میام، دختر معمولی و پسرمون احتمالا نمیان. حالا تو گروهی که با دوستای صمیمیمون داریم (فقط دو تا خانواده ایم)، دوستامون زدن چی شد که برعکس شد تصمیمتون؟ همسر هم توضیح داد که مجبوریم جدا جدا بیایم اگه بخوایم بیایم. دختر معمولی هم سختشه تنها با بچه و قطار و کالسکه و اینا. نمیاد دیگه. اونا هم گفتن خب اگه می تونی تا شهر ما بیا (تا شهر اونا حدود 1.5 ساعت راهه)، از اینجاشو با ما بریم (از اونجا تا شهر قبلیمون حدود 1 ساعت راهه). یعنی نصف راهو می تونم با اونا برم.

حالا من که بازم سخته و حس و حالشو ندارم که بخوام برم؛ مخصوصا که باید علاوه بر کالسکه، صندلی ماشین بچه رو هم با خودم ببرم تا شهر اونا که عملا نشدنیه دیگه؛ کالسکه و بچه و صندلی ماشین و بند و بساط بچه، واقعا سخته! ولی واقعا خوشحال شدم از اینکه این قدر دوستای خوبی داریم. دوستایی که به فکر دادن راه حلن و به فکر کمک کردن به ما.

ماشینمون هم که خراب شد، چقدر ریحانه خانوم اینا، آقا سیامک اینا، آقا شهریار اینا بهمون کمک کردن. آقا شهریار یه مکانیک ایرانیه تو شهرمون. اون روز اولی که تصادف کردیم و پلیس گفت باید برین به بیمه بگین و اینا، همسر از آقا شهریار هم کمک خواست راجع به اینکه باید چیکار کنه. اون بود که گفت باید بری پیش کارشناس. جالبش این بود که به همین بسنده نکرد بنده خدا. به همسر گفت من آدرس یه کارشناس خوبی که می شناسمو بهت میدم. فردا صبح ساعت 8 اونجا باش، منم میام از این طرف. همسر فکر کرده بود خب بنده خدا خودش اونجا کار داره، گفته ما هم همون ساعت بریم که کمکمون کنه. نگو بنده خدا دقیقا به خاطر ما فقط اون موقع صبح بلند شده بود اومده بود اونجا! بعدم رفته بود سر کار و زندگی خودش! خب آدمی که واسه این آدمای خوبی که دور برشن خدا رو شکر نکنه، دقیقا برای چه نعمت دیگه ای ازش انتظار میره خدا رو شکر کنه؟ واقعا خیلی آدمای خوبی دور و برمونن . دست همه شون درد نکنه .

--

می خواستم یه پست جدا راجع به این موضوع بذارم. اما دیگه گفتم خلاصه اش می کنم و همین جا میگم.

هیچ وقت هیچ حسی نسبت به سی سالگی نداشتم. یعنی از اونایی نبودم که بی صبرانه منتظر سی سالگیم باشم یا از سی سالگیم بترسم و دوست نداشته باشم بیاد. اما الان که اومده احساس می کنم قشنگ ترین لحظات عمرمو دارم. مطمئنا حس آدما نسبت به سی سالگیشون کاملا بستگی به شرایطشون داره. اونی که -خدای نکرده- تو سی سالگی شکستی رو تجربه کنه، قطعا اون سنو دوست نخواهد داشت و برعکس؛ یه آدم موفق که موفقیتشو تو سی سالگیش به دست آورده، قطعا از سی سالگیش به خوبی یاد می کنه.

برای من سی سالگی سرشار از عشق و آرامش بوده تا الان. وای اگر می شد همیشه تو همین حس و حال و سن بمونم. چقدر خوب میشد . حیف که میگذره، حیف . کاش میشد آدم حس روزای خوبشو توی یه بطری نگه داره. بعدها مثل عطر بزنه به خودش هر وقت دید حالش خوب نیست. پس این مهندسا دارن چیکار می کنن؟ این چه عصر تکنولوژی ایه خب؟!!

واقعا هر چی فکر می کنم چیزی پیدا نمی کنم که دوست داشته باشم تو سی سالگی داشته باشم و نداشته باشم. حتی جالبه که شرکتمو هم که می گفتم دوست دارم بزنم و این حرفا، هرگز جزو برنامه های سی سالگیم نبوده. خودم تصورم اینه که یکی دو سال دیگه باید بزنمش. واسه همین اصلا فکر نمی کنم از زندگیم عقبم (اینو گفتم چون من یه وقتایی خیلی حس می کنم از خودم عقبم!!! از دیگران نه ها، از خودم عقبم! من خیلی کم خودمو با دیگران مقایسه می کنم. خودمو با انتظاراتی که از خودم داشتم و چیزایی که انجام دادم مقایسه می کنم).

خلاصه که سی سالگی برای من خیلی دوست داشتنی بود . الان می دونم از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود! الان می دونم می خوام کجا برم، می دونم می خوام چیکار کنم. به شما هم میگم، خیلی ساده است. می خوام زندگیمو "زندگی" کنم. به همین سادگی، به همین خوشمزگی .

--

میخوام برم کلاس رانندگی. البته باید پرس و جو کنم ببینم برم یا نه. چون اینجا قوانین -از نظر ما- عجیب غریبی دارن برای گواهی نامه. اینجا آدما حتما همیشه باید آدرسی که الان زندگی می کنن رو تو شهرداری ثبت کنن. داخلی و خارجی هم نداره. همه باید این کارو بکنن. بعد برای اکثر کارهای اداری، یه نامه لازم دارین از شهرداری که شما کجا زندگی می کنین. حالا برای گواهی نامه، شما فقط تو شهری که زندگی می کنین میتونین گواهی نامه بگیرین. اگر برین شهر دیگه، کل کارو باید از اول شروع کنین. یعنی عملا پرونده قابل انتقال نیست. نمیگن بقیه شو برو یه جای دیگه. اینه که اگه بخوایم بریم یه شهر دیگه، اگه بخواما یه جای دیگه کار پیدا کنم و پروسه ی رانندگیم زیاد طول بکشه، همه اش می پره. هزینه اش هم سنگینه. آدم اول باید فکراشو بکنه. اینجا مثل ایران نیست که هر کس تا 18 سالش شد بره گواهی نامه بگیره. واقعا کسی میره که میدونه می خواد ماشین بخره.

من تو ایران گواهی نامه گرفتم. ولی انقدر دیر که من آلمان بودم که گواهی نامه ام صادر شد!

اما به خاطر همون گواهی نامه، الان من می تونم اونو ترجمه اش کنم (دقت کنین که اینجا ترجمه اش رو لازم دارین، نه گواهی نامه ی بین المللی رو)، یه پروسه ی تقریبا چند هفته ای براش طی بشه. بعد من به واسطه ی اون، کلاس های تئوری رو نرم! زحمت می کشن والا! وگرنه هم امتحان تئوری رو باید بدم، هم کلاس های کمک های اولیه رو باید برم، هم کلاس های عملی رو باید برم، هم امتحان عملی رو باید بدم! البته اگه واقعا بلد باشین، خب طبیعتا کلاس های عملیتون کمتر میشه. البته اینم بگم که این مشروط به خوب بودن مربیتون هم هست. چون بعضی مربی ها برای پول بیشتر میگن تو هیچی بلد نیستی، هی میگن هنوز باید چند جلسه دیگه هم بیای.

حالا خلاصه باید برم پرس و جو کنم ببینم چی میشه دیگه. امروز قصد داشتم بعد از سر کارم برم، ولی هوا سرد بود، منصرف شدم . گفتم بعدا زنگ می زنم. اومدم خونه، زنگ زدم. شماره ای که گذاشته بودن موبایل بود. آقاهه هم بنده خدا انگار تو خیابون بود. گفتم می خوام بدونم پروسه ی این تبدیل گواهی نامه چیه؟ باید چیکار کنم؟ چقدر طول می کشه و از این حرفا. گفت می خوای تلفنی توضیح بدم یا حضوری می تونی بیای؟ گفتم حضوری کیا هستین؟ (حالا دیده بودم تو سایتشون ها، ولی گفتم شاید آپشن بهتری بده. تو سایتشون نوشته بود سه شنبه، پنج شنبه ساعت 16:30 تا 20:00.) گفت تو طول هفته این روزا، یا شنبه، ساعت 10. البته در حالت عادی شنبه ها برای کارهای اداری باز نیستیم. ولی چون کلاس داریم شنبه ها، ساعت 10 همیشه یه نفر اونجا هست که کلاس ها برگزار بشه و بچه ها بیان و اینا. واسه همین می تونه کمکت کنه. گفتم پس شنبه میام دیگه. حالا باید برم ببینم چی میشه. دلم می خواد زودتر سر و ته این گواهی نامه رو هم بیارم. از اون چیزاست که خیلی رو اعصابمه!!


[ سه‌شنبه 14 آذر 1396 ] [ 22:06 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 71376