یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


گفته بودم که خیلی از خودم عقبم! هنوزم یه عالمه پست قرضی دارم که باید بنویسم! سعی می کنم یه سری از عقب مونده ها رو اینجا تو یه پست بگم:

مدت ها پیش (!!) باید می رفتیم ویزامونو تمدید می کردیم. درست بعد از روزی که از آتن برگشتیم (یه پست عکس دار هم به خاطر آتن قرض دارم بهتون، میدونم!). اون روز ما ساعت 2 وقت گرفته بودیم از اداره اقامت. همسر قرار شد بیاد دنبالم که بریم ویزامونو تمدید کنیم. قبل از اینکه بریم آتن، همسر تمام مدارکی که لازم داشتیمو آماده کرد و گذاشت روی میز که روزی که برمی گردیم همه چی آماده باشه. فقط مونده بود نفری دو تا عکس که باید می گرفتیم. آخه عکسی که آدم می گیره باید کمتر از شیش ماه ازش گذشته باشه. اینه که ما هر سال باید بریم 4 تا عکس بگیریم، دو تاش می مونه تو آرشیومون (!!)، دو تاشم تحویل می دیم.

گفتیم خب قبل از زمانی که قرارمون هست، میریم، همون اداره اقامت دستگاه داره که اتومات آدم عکس بگیره، عکس می گیریم و می ریم. اما خب پسرمون چی؟ اونو که نمی تونینم بشونیم جلوی دستگاه اتومات. اول اینکه دستگاهش احتمالا اصلا مناسب بچه نبود، دوم اینکه اصلا نمیشه بچه رو مجبور کرد به رو به رو نگاه کنه. دفعه ی قبلی که هنوز یکی دو ماهش بود، درازش کردیم و با هزار ترفند و شکلک و اینا کاری کردیم که به بالا نگاه کنه، با دوربین عکس گرفتیم ازش، آنلاین ویرایشش کردیم و دور و برشو درست کردیم و پرینت گرفتیم. خدا رو شکر اداره اقامت هم قبول کرد، با اینکه بچه یه کمی لبخند داشت رو لبش.

این دفعه تو آتن روز آخری دیدیم عکس نگرفتیم ازش، خیلی هم دیر شده بود. دیگه فرداش می خواستیم برگردیم. اون موقع هم که یادمون اومد دیروقت بود و هوا تاریک شده بود. ولی خب مجبور بودیم با همون نور اتاق ازش عکس بگیریم دیگه. پسرمونو دراز کردیم روی یه ملافه ی سفید و یکیمون براش شکلک درمیاورد بغل دوربین که به دوربین نگاه کنه و خلاصه یه عکسی ازش گرفتیم که بد هم نشد. همون شب من نشستم با همون نرم افزارهای آنلاین عکسه رو ویرایش کردم و آماده اش کردم برای پرینت.

وقتی اومدیم آلمان، همسر قبل از اینکه بخوایم ما بریم عکس بگیریم، عکس بچه رو پرینت زده بود و خیلی هم خوب شده بود. یعنی بچه عکس داشت ،ما دو تا نه .

قبل از اینکه نوبتمون بشه، ساعت 1.5 اینا، رسیدیم نزدیک اداره اقامت. همسر ماشینو پارک کرد. گفت تو تا موقع برو عکستو بگیر تا منم بیام. من رفتم دیدم یه عده اون پشتن و در هم بسته است. یه آقایی اونجا گفت 2 باز می کنن. ما هم درست 2 قرار داشتیم. دیدم خب این طوری که نمیشه واستیم و عکس بگیریم، بعد بریم تو، ما 2 قرار داریم. اومدم به همسر گفتم. گفتیم بریم ایستگاه قطار. تو همه ی ایستگاهای اصلی قطار (هر شهری یه ایستگاه اصلی قطار داره)، حتما یکی دو تا از این دستگاها هست. بدو بدو رفتیم اونجا، دیدیم پول نداریم. اینجا هم فروشگاها اصلا برات پول خورد نمی کنن. از چند جا پرسیدیم، همه میگن ما اجازه نداریم. ما هم فقط 20 یورویی داشتیم، ولی دستگاه قبول نمی کرد. رفتیم دو تا نون خریدیم از نونوایی تو ایستگاه، دو تا 20 یورویی دادم، گفتم هر کدومو جدا حساب کن . خانومه هم بنده خدا جدا حساب کرد و بقیه ی پولمون یه طوری شد که میشد انداخت تو دستگاه. دستگاه کلا 6 یورو لازم داشت. اما مدل دستگاهاش این طوریه که اولا بقیه ی پولو پس نمیده، دوما 10 یورویی به بالا قبول نمی کنه (البته هر دوی این موارد به دستگاه بستگی داره، بعضی ها هم این طوری نیستن).

خلاصه، دوباره رفتیم سراغ دستگاه و این دفعه دیدیم اصلا کار نمی کنه!

همسر گفت بریم ایستگاه قطار نزدیک خونه مون. استثنائا شهر ما یه ایستگاه قطار دیگه هم داره که نزدیک خونه مونه و اتفاقا حرکت های اصلیش از اونجاست. یعنی قطارهای تندروش از اونجا میرن و ایستگاه قطار اصلیش عملا خیلی کاربردی نداره و فقط برای قطارهای محلی به درد می خوره. خلاصه، همسر گفت بریم اونجا. ولی خیلی ریسکی بود رفتنش. چون تا خونه مون 10 15 دقیقه ای راه بود. گفتم به نظر من نمی خواد. میریم اداره اقامت، حالا یا دو سه دقیقه دیرتر میریم و عکسه رو می گیریم و میریم، یا عذرخواهی می کنیم و میگیم عصری میاریم دیگه.

رفتیم اداره اقامت. باز همسر تا ماشینو پارک می کرد، قرار شد من برم ببینم می تونم عکس بگیرم یا نه. ساعت هنوز 2 نشده بود، ده دقیقه به دو اینا بود ولی درو باز کرده بودن. وقتی من رفتم یه خانومی اون جا بود که داشت عکس می گرفت. منم واستادم تا بیاد. یه دوری زدم و برگشتم، دیدم خالی شده. اون خانومه ولی همون بغل بود، گفت دستگاهش کار نمی کنه. میشه شما امتحان کنین؟ حالا من نگاه کردم، دیدم باز من فقط 20 یورویی دارم و این دستگاه 20 یورویی قبول نمی کنه. بقیه ی پولا پیش همسر بود. مجبور شدم صبر کردم و همسر اومد و دوباره امتحان کردیم و دیدیم بعله، این دستگاه هم کار نمی کنه!

آخرش با سرافکندگی همون طوری رفتیم سر قرارمون. در زدیم در اتاقی که باید 2 میرفتیم، یه آقای جدی آلمانی اومد درو باز کرد و گفت چند دقیقه منتظر باشیم. گفتیم هیچی دیگه. الان ما رو قورت میده که چرا عکس همراهتون نیست. ولی وقتی رفتیم تو انقدرررررررر آقای مهربونی بود که نهایت نداشت. به آقاهه گفتیم عکسمون این طوری شده، نتونستیم بگیریم و عذرخواهی کردیم. گفتیم میریم الان می گیریم و دوباره برمی گردیم میاریم میدیم، رو به پسرمون میگه باشه، ما هم تا موقع میریم بستنی می خوریم با هم . خیلی هم با پسرمون خوب بود، خیلیییی.  بهش می گه ببین تو عکست آماده است ولی مامان و بابا نه! همسر کیف پولشو داده بود که پسرمون بازی کنه و سر و صدا نکنه، یهویی دیدیم همه ی اسکاناسا رو درآورده نزدیکه که مچاله شون کنه، آقاهه میگه آفرین آفرین، خوب کاری میکنی، درستش همینه . خلاصه، آقاهه کلا بچه مونو به راه راست هدایت می کرد .

مدارکو تحویل دادیم و رسیدیم به اطلاعات شخصی. آخرش که مدارکو میدی، یه بار همه چی رو چک می کنه و میگه این اطلاعات درسته دیگه؟ از جمله اطلاعاتی که وارد می کنن، قد آدم و رنگ چشمشه. خب قد ماها که دیگه تغییر نمی کنه، ولی قد بچه تغییر می کنه. گفت می دونین قد بچه تون چقدره؟ آخرین بار 56 بود فکر کنم وقتی ویزاشو تمدید کردیم. گفتیم دقیق نمی دونیم، ولی آخرین بار فکر کنیم 76 بود وقتی اندازه گرفتن. گفت پس من می نویسم 79، گفتیم باشه. حالا فرداش پسرمونو بردم دکتر برای معاینه اشت، قدشو گرفتن، درست 79 بود!!

راجع به رنگ چشم چیزی نپرسید، چون معمولا رنگ چشم آدم تغییر نمی کنه. ولی خودم بهش گفتم آقا ببخشید رنگ چشمشم فکر کنم باید تغییر بدین. اون زمانی که تمدید کردیم ویزا رو برای بار اول، رنگ چشم بچه هنوز خاکستری بود، منم گفتم خب بزرگ میشه، میشه قهوه ای دیگه، مثل خودمون میشه. به خانومه گفتم بنویس قهوه ای. اونم نوشت. اما الان با گذشت یه سال، این بچه چشماش این رنگیه که می بینین! شما اینو چه رنگی می بینین، همونو بنویسین. آقاهه کله شو آورد چسبوند به کله ی بچه مون، مثل وقتی که کسی می خواد با بچه بازی کنه، زل زده بود به چشمای بچه، بهش می گفت چشات چه رنگیه؟ هان؟ چه رنگیه؟ پسرمونم زل زده بود به آقاهه . آقاهه گفت من کوررنگی دارم خودم، درست رنگا رو تشخیص نمیدم، ولی به نظر من سبز-خاکستریه. موافقین شمام؟ ما هم گفتیم آره. گفت پس می نویسم سبز-خاکستری. خلاصه، بالاخره رنگ فعلی چشم بچه مون هم تعیین شد! آخه یه رنگ نامعلومیه چشماش واقعا. یه مدت آبی بود! اولا خیلی رنگ چشماش بستگی به لباسی داشت که می پوشید، ولی الان دیگه ثابت شده رنگش به نظر من. البته بازم با بعضی لباسا روشن تر دیده میشه، اما در کل تقریبا دیگه تغییری نمی کنه رنگ چشماش.

آقاهه یه مقداری هم راهنماییمون کرد و باهامون صحبت کرد که چه آپشن هایی داریم و این حرفا، نتیجه این شد که یه ویزای سه ساله بهمون بده. قبل از اتمام این ویزا هم دیگه می تونیم برای اقامت دائم اقدام کنیم. اما چون پاسپورت من زیر 3 سال اعتبار داشت، عملا ویزامون تا آخر پاسپورت من تمدید شد، یعنی حدود 2.5 سال. ولی خب بازم خیلی خوشحالیم که مجبور نیستیم باز سال دیگه بریم همین بساط تمدید ویزا رو داشته باشیم.

این تمدید ویزا با اینکه صرفا یه پروسه ی اداریه، ولی زندگی آدمو خیلی تحت تاثیر قرار میده. مثلا یه خارج از کشور میخوای بری، اگه طوری باشه که وقتی برمی گردی مثلا فقط چند روز از ویزات مونده باشه، خب ریسکیه دیگه. مثلا اگه پروازو از دست بدی، یا اتفاقی برات بیفته و این حرفا. می خوای خونه اجاره کنی، میگن تو ویزات مثلا 6 ماه دیگه تموم میشه، معلوم نیست بعدش تمدید کنی یا نه، ما خونه رو به کسی میدیم که طولانی بخواد.می خوای دنبال کار بگردی، میگن تو ویزات کوتاه مدته، معلوم نیست بعدش ویزات تمدید بشه یا نه. اینه که کل زندگی آدم تحت تاثیر همین ویزاست. واسه همین خیلی خوشحالیم که این دفعه ویزامون طولانیه .

همسر یه سری مدارک اضافه هم گذاشته بود، گفت یه وقتی لازم شد، به طرف بگیم اینا رو هم داریم، مثل مدرک زبون آلمانی و اینا! به آقاهه می گیم اینا رو هم داریم، میگه بدین به من، هرچی بیارین، من ورمیدارم . واقعا بعضی هاشون دقیقا همین طورین این آلمانی ها. هرچی مدرک بهشون بدین میگیرن، اصلا نمیگن خب این چه ربطی داره اصلا به کار ما؟!! علاقه دارن به تشکیل پرونده کلا .

هر نفر یه پوشه داره تو اداره ی اقامت. هر بار که میری ویزاتو تمدید کنی، باید یه سری مدارک رو تحویل بدی. حالا این مدارک خیلی وقتا تکرارین ها، ولی خب باید تحویل بدی. مثلا نامه ی شهرداری که نشون میده خونه ی شما کجاست. حالا ممکنه شما خونه تونو عوض نکرده باشین ها، ولی باز این مدرکو باید دوباره تحویل بدین. خلاصه، واسه همین تحویل مدرکا، من و همسر یه پرونده ی قطور داشتیم که فکر کنم دیگه برگه هاش صد صفحه ای می شد! اون وقت مال پسرمون، یه پوشه ی نازک بود با دو سه تا برگه که اونم گواهی تولد و ایناش بود . حالا مونده تا پرونده ی پسرمون بخواد رشد کنه .

برای عکسامون، آقاهه گفت یه پاکت نامه بهتون میدم. عکساتونو که گرفتین، پشت این پاکت اسم خودتون و منو بنویسین، بدین به قسمت اطلاعات. ما هم رفتیم ایستگاه قطار نزدیک خونه مون، عکس گرفتیم و برگشتیم، بردیم دادیم به اطلاعات. کلش شاید نیم ساعت یا 40 دقیقه هم طول نکشیدها، ولی خب کلی استرس بهمون تحمیل شد تو همون یکی دو ساعتی که این عکسا رو نداشتیم.

به این ترتیب ویزامونم تمدید شد .

--

و اما بگم از نذری شله ی ریحانه خانوم.

اون روز که رفتم تعداد مهمون ها زیاد نبود، برخلاف پارسال. هر کس به دلیلی نتونسته بود بیاد. فقط 4 5 نفر دیگه بودن که اونا هم هیچ کدوم سناشون به من نمی خورد و موضوع حرفاشون هم چرت و پرت بود. اول که اومده بودن که همه با آرایش و تریپ مهمونی زنونه و لباس های مخصوص مهمونی زنونه و این حرفا. همسر ریحانه خانوم هم اول بود وقتی من رفتم (اون موقع هنوز کسی نیومده بود، به جز یه خانومی که از همسایه های ایرانی نزدیک ریحانه خانوم اینا بود)، بعد که دیگه مهمونی شروع شد، ایشون رفت. حالا دو دقیقه بعدش یکی از خانوما به من میگه تو چرا این حجاب داری؟! خب حالا من روسریمو یادم رفته بود دربیارم، چون اصلا عادت ندارم به مهمونی زنونه رفتن. همیشه مهمونی هامون قاطی بوده. حالا نمی دونم چه اهمیتی داشت. مجبور شدم درآرم روسریمو.

من کلا بیشتر ترجیح میدادم دنبال پسرمون باشم و با اون بازی کنم تا اینکه بخوام تو بحثاشون شرکت کنم. واقعا بحث های مزخرفی بود. مثلا یکی از خانوما آلمانی درس میداد (لهجه اش هم واقعا خوب بود وقتی یه کمی بعضی جمله ها رو آلمانی می گفت). بعد اون یکی بهش می گفت من عروسم تازه اومده (پسرش اینجا بزرگ شده، با یه کسی ازدواج کرده که ایران بوده و تازه اومده آلمان)، اگه خونه تون نزدیک بود، می گفتم بیای به عروسم درس بدی. خیلی هم اصرار داشت که عروسش هم لیسانس معماری داره، هم ارشد! تکرار هم می کرد که بدونیم عروسشون فوق لیسانس دارن! بعد می گفت عروسم تا آ یک تو ایران خونه آلمانی رو. ولی اینجا کلاس مجانی نیست که بره. رفته پرسیده از اداره اقامت، گفته چون حقوق پسرم خیلی زیاده (خیلی رو هم با تاکید می گفت!)، نمی تونه از کلاس های رایگان استفاده کنه. منم راهنماییش کردم گفتم اگه ویزای همراه داره، می تونه بره فلان کلاسا رو، بعد که امتحان داد، بهش نصف پولو بر می گردونن. گفت نه، خب گفتن چون حقوق شوهرش خیلی (دوباره با تاکید!) بیشتره، نمی تونه از این کلاسا استفاده کنه. گفتم خب اگه حقوقش کافیه که خب کافیه دیگه برای کلاس رفتن. گفت نه که کافیه، خیلی بیشتره (دوباره با تاکید!). منم گفتم خب اگه حقوقش خیلی بیشتره که دیگه مشکلش چیه؟ چرا انقدر منتظره کلاس مجانی و ارزون و اینا پیدا کنه دیگه؟ هم زمان با من اون خانومی هم که آلمانی درس میداد، همینو گفت. دیگه خانومه ساکت شد .

--

بقیه شو بعدا میگم. الان دیگه پسرمون بیدار شد. وقت بازی شده .


برچسب‌ها: روزمره
[ شنبه 27 آبان 1396 ] [ 10:18 ] [ دختر معمولی ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 76690