یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.

دقت کنید که:

1- کامنت های خصوصی امکان جواب دهی ندارن.

2- استفاده از گزینه ی "تماس با من" هم امکان جواب دهی نداره.

3- سوالاتونو ترجیحا شماره بزنین.

4- دقیق بپرسید (نپرسین آلمان خوبه یا نه، من بیام یا نه و ... .)

5- سوالات شخصی راجع به من هم نپرسید.


--

به لطف یکی از دوستان، یه فایلی از سوال و جواب هایی که شده تو وبلاگ قبلی به صورت فایل ورد موجوده که من همین جا براتون میذارمش. البته اگه سوال ها خیلی قدیمی بود، دوباره بپرسین. ممکنه اون زمان اطلاعات من ناقص بوده باشه.

برچسب‌ها: از من بپرسید
[ شنبه 3 تیر 1396 ] [ 00:21 ] [ دختر معمولی ]


یه سری آهنگ جدید پیدا کردم. من کلا هر آهنگی رو به یه دلیلی گوش میدم. یعنی لزوما این نیست که از خواننده خوشم بیاد یا آهنگ یا متن یا هر چیزی. مثلا یکی از این آهنگا توش یه چیزی میگه تو این مایه ها:  اشتباه من این بود/هی همه اش سکوت. تو این آهنگ از اینکه طرف بود رو با سکوت قافیه کرده خوشم میاد. خوشم میاد از این ورداشتن مرزهای شعر سنتی. کار طرف هم اشتباه نیست. چون از نظر زبانی واقعا تلفظ اون تو و اون د به هم نزدیکه.

--

متین از ایران برگشته بود و برام گز آورد. گزاشو آوردم خونه. ولی جمعه تو کیفم جا نمیشد. امروز آوردم. همسر هی نگران بود. می گفت یکشنبه بریم بیاریم از محل کارت. حالا امروز باز می پرسه آوردی؟ میگم آره. میگه نخورین همه شو. واسه منم نگه دارین .

--

اون روز رو تخت نشسته بودم، پسرمون اومد کنار تخت، به من میگه غذا خوردی؟ فکر کردم داره مثلا با خودش حرف می زنه یا همین جوری یه چیزی گفت. دیدم دوباره پرسید غذا خوردی؟ بهش گفتم آره، من غذا خوردم. شما غذا خوردی؟ دیگه رفت. این اولین باری بود که متعاملانه داشتیم با هم حرف می زدیم. خیلی حس خوبی بود. تا الان بیشتر از زبونی که یاد گرفته بود برای حدیث نفس استفاده می کرد و توصیف کاراش و چیزایی که می دید یا برای چیزایی که لازم داشت و می خواست بگیره، نه برای برقراری ارتباط این مدلی. دیگه داره بزرگ میشه . می تونم به عنوان یه دوست خوب روش حساب کنم . البته بیشتر از اون باید سعی کنم روی دوست خوب بودن خودم کار کنم!

--

اول می خواستم برم کلاس اسکیت (با همین کفش ها منظورمه که به آلمانی بهش میگن inliner) ولی الان قرار شد کلاسه رو کنسل کنم چون خودم می تونم یاد بگیرم. باید زودتر یاد بگیرم که وقتی پسرمون دو سه سال دیگه یاد می گیره بتونم باهاش برم، نمی خوام از اون مامانا باشم که فقط بچه هاشونو می برن کلاس ورزش و میان. باید بتونم خودم باهاش اسکیت کنم .

--

باشگاه جمعه ی پسرمون کنسل شد (به خاطر مریضی مربیشون)، من این قدر ذوقشو داشتم! حالا باید دوباره 5 روز منتظر باشم تا جمعه بشه!

--

وبلاگای مختلفی رو می خونم که هر کدوم یه جورن. بعضی ها به نظرم خیلی خودخوب پندارن و یه جورایی بقیه رو آدم حساب نمی کنن. یه سری کامنتر هم هی کامنت میذارن که آره تو خیلی خوبی و اینا و اون شخص بیشتر دچار خودخوب پنداری میشه. البته منظورم اون وبلاگ هایی که مثلا یه چیز معمولی یا روزمره می نویسن و بقیه میگن ما هم با نظرت موافقیم نیست ها. چون به هر حال این طبیعیه که کسایی که یه وبلاگو می خونن عمدتا با نویسنده هم نظرن وگرنه که نمی خوندنش! منظورم اون نون به قرض دادن ها و از هم تعریف کردنا و هندونه زیربغل گذاشتن های بیخوده.

حالا بگذریم. میخواستم بگم این منو یاد یه قضیه ای انداخت. راهنمایی و دبیرستان که بودیم فرزانگان بودیم. یادمه اون موقع خیلی هی مدیرمون هر چی میشد می زد تو سرمون که شما نماینده های این شهرین (!!!) و باید از نظر اخلاق هم نمونه باشین و ال و بل. و یادمه ما هم هر دفعه می گفتیم خانوم ما فقط یه امتحان ورودی دادیم و اومدیم اینجا. امتحان اخلاق که ندادیم که! این توقعا چیه از ما دارین؟ بعد باز می گفت که بعضی ها تو این مدرسه خیلی خودشونو می گیرن و نباید این طوری باشه و اینا. من اون موقع فکر نمی کردم واقعا این طوری باشه. یعنی فکر می کردم حالا این این طوری میگه که مثلا ما بهتر بشیم. ولی خب بعدها متوجه شدم که راست می گفت و بعضی ها خیلی فکر می کردن تافته ی جدابافته ان چون تو این مدرسه ان.

حالا این گذشت. من برای تز ارشدم نیاز به انجام یه تست داشتم روی یه عده. گفتم برم مدرسه ی خودم. اون موقع دیگه مدیر مدرسه عوض شده بود البته. ولی خب من معرفی نامه بردم و گفتم من برای فلان کار اومدم. خانومه (که فکر کنم معاون بود) بلافاصله گفت ولی اینجا فرزانگانه ها! خودتون که میدونین؟ بچه ها ممکنه باهاتون همکاری نکنن! گفتم بله، میدونم که اینجا فرزانگانه و خودم هم قبلا همین جا درس خوندم. گفت خب اگه خودتون قبلا اینجا بودین که دیگه میشناسینشون!

من رفتم و تستمو گرفتم و بچه ها به بهترین نحو ممکن همکاری کردن. یادمه اون موقع با خودم فکر کردم چقدر این جو دادن های الکی بزرگترها باعث تغییر رفتار بچه ها میشه. تمام اون بچه ها خیلی عادی و مهربون رفتار کردن، بدون اینکه دماغشونو بگیرن بالا و بگن ما فرزانگانیم همکاری نمی کنیم!! ولی مدیر و معاون ها این حسو به شکلی ناخودآگاه به بچه ها تلقین می کنن و در درازمدت کم کم اون بچه ها یاد می گیرن که باید خودشونو بگیرن! البته شایدم این تصور منه. اما خب به نظرم همه چی به هم وصله. نمیشه گفت اون بچه ها از اول اون طوری بودن و معلم ها هیچ تاثیری نداشتن و نمیشه هم گفت از اول همه ی بچه ها بدون استثنا خوب بودن و معلما این طوریشون کردن.

یه چیز دیگه هم که من همیشه تو دبیرستان و راهنمایی تو دلم موند این بود که ما مدرسته مون از راهنمایی تا پیش دانشگاهیش یه جا بود. ما کلاس اول که بودیم خیلی سختی کشیدیم. اول که اصلا کلاس نداشتن برامون. یعنی مدرسه کلاس کم داشت هنوز! بعد به ما برنامه داده بودن، مثلا شنبه ساعت اول باید برین فلان کلاس که بچه هاش ورزش دارن، ساعت دوم فلان کلاس که میرن آزمایشگاه، ساعت سوم فلان کلاس! همیشه میرفتیم تو کلاس هایی که پر از کیف و کتاب و اینا بود و جالباسی هاشون پر بود. یکی دو ماهی که بدین منوال گذشت. اون یکی کلاس اول راهنمایی هم بچه هاش تو سالن ورزش بودن. بعد از دو سه ماه هم که کلاس ها درست شد، کلاس خوبه و بهتره رو دادن به بچه های اون یکی کلاس و اونا زودتر رفتن سر کلاس نشستن. چون خانم مدیر نگران میز پینگ پنگی بودن که تو حیاط مدرسه داشت آفتاب می خورد می ترسیدن خراب بشه. و ما همچنان داشتیم از این کلاس به اون کلاس می رفتیم.

حالا این گذشت و بالاخره ما هم باکلاس شدیم! همیشه پیش دانشگاهی ها میومدن از کلاس ما میز می بردن! واقعا نمی دونم چه حرص و ولعی داشتن واسه میز بردن. می گفتن ما هیکلامون درشته سه تایی توی یه میز جا نمیشیم. اما دروغ می گفتن. معاون بارها اومد و میزاشونو شمرد، اونا نه تنها تقریبا تمام میزهاشون دونفری بود، بلکه صندلی تکی هم داشتن و اون میزها رو برای این میخواستن که بذارن آخر کلاس و همه ی میزهاشون بیاد جلوتر و ایشون از نزدیک تر تخته رو ببینن! در واقع می خواستن مثلا سه تا میز خالی هم توی سه تا ردیفشون داشته باشن اون آخر! خلاصه ما بساطی داشتیم و هر روز باید می رفتیم میزامونو می کشیدیم میاوردیم. شما فکر کنین هر روز 4 5 تا بچه ی 11 12 ساله که زورشون نمی رسید یه میزو تکون بدن داشتن کشون کشون میز میاوردن. تازه ما تما میزامون هم سه نفره بود به جز یکی دو تا.

یادمه اون سال چقدر گفتیم چقدر این پیش دانشگاهی ها بدن و اینا.

همه ی اینا رو گفتم که بگم درست سال پیش دانشگاهیمون بچه های کلاس دقیقا همین کارو می کردن!!! یادمه چند نفری بودیم که با این کار مخالف بودیم ونه میز میاوردیم و نه وقتی کسی میاورد ما روش می نشستیم  اما اکثریت حق خودشون میدونستن که از کلاسای دیگه میز بیارن. واقعا نمیدونم چرا. واقعا هم هیچ وقت نفهمیدم چرا. یادمه من همیشه می گفتم خب الان میزا رو بشمرین که به تعداده! حتی اضافه تر هم هست!! اما استدلالشون الان یادم نیست. فقط یادمه یه چیز بیخودی بود در حد همون که ما نمی خوایم بریم ته کلاس بشینیم و می خوایم یه میز خالی اون آخر باشه (و همیشه تو همه ی ردیفا به جز ردیف ما بود)!

--

نتونستم اون طوری که می خواستم همه ی چیزی که می خواستمو بنویسم و مطالبو به هم ربط بدم. اما دلیل این نوشته ها فقط این بود که وبلاگ هایی رو دیده ام که طرف فارغ التحصیل دانشگاه درست و حسابیه اما خب انقدر ازدماغ فیل افتاده پنداری طرف زیاده که واقعا به شخصه گاهی دلم می خواد اعلام برائت کنم از اساس با این آدما . البته فراموش نمی کنم که قطعا یه عده ای هم نسبت به من این حسو دارن !

--

اون روز یکی از دوستامون که آخرین بار فقط عید من بهش زنگ زده بودم و تبریک گفته بودم بهم زنگ زد و یه بیست دقیقه ای صحبت کردیم. همونایی که قبلا می رفتیم خونشون وقتی میرفتیم شهر اولمون. ولی خب الان دیگه مدت هاست که نرفتیم و تماسی هم نگرفتیم. البته من هر از گاهی تلاش کرده بودم که تماس بگیرم، ولی خب هر دفعه یا ورنداشته بود، یا در دسترس نبود، یا شماره اش تو شبکه نبود. خلاصه هر دفعه یه چیزی شده بود.

خدا رو واقعا شکر می کنم که از اون شهر اومدیم بیرون. یه جو خاله زنکی مزخرفی پیش اومده بین خانومای اونجا که از صمیم قلب خوشحالم که اونجا نیستم! حالا جالبه که این دوستمون که به من زنگ زده بود مثلا ناراحت بود از اینکه چرا اون دو تا خانوم دیگه با هم در ارتباطن (خانوادگی در ارتباطن البته) و اینو دعوت نمی کنن. می خواستم بهش بگم ببین اتفاقا من ناراحتم که چرا اونا منو از این راه دور زنگ می زنن و دعوت می کنن که من یه وقتی مجبور بشم تو رودرواسی بگم میام!! البته خدا رو شکر تا الان که مجبور نشدیم بگیم میایم وهر دفعه دلیل کافی برای نرفتنمون وجود داشته. اما خب ترجیحم اینه که اصلا دعوتمون نکنن!

حالا همین دوستمون که به من زنگ زده اتفاقا آدم تیزی هم هست، مدام داره سوتی این و اونو می گیره که این به من اینو گفت ولی این طوری نبوده و از جای دیگه فهمیدم که اون طوری نبوده. حالا اگه من بودم عمرا می فهمیدما! ولی خب این بنده خدا زرنگه تو این چیزا!

اما یه چیزی رو که مطمئنم در مورد خودم اینه که اگه قرار باشه یه روزی رودررو کنن و قرار به موضع گیری جدی باشه، من قطعا طرف این بنده خدام بیشتر تا اینکه بخوام طرف اون شخص مقابلش باشم!

نمی دونم قضیه ی اینا رو اصلا براتون تعریف کردم یا نه. همین خانومه که به من زنگ زده بود (اسمش بشه خانوم ج) همسر یکی از بچه هاست که دو سه سال پیش از ایران اومد. خانوم الف که نقطه ی مقابل این خانومه (!) همون مامان حسینه که وقتی باردار بود و خودش به من گفته بود، به من گفت تو چرا به فلانی گفتی و من نمی خواستم اون بدونه که من باردارم. این خانوم الف از 13 سالگی اینجا بوده (اما تا جایی که با ما در ارتباط بوده درییییغ از اینکه یه ذره از فرهنگ های خوب آلمانی رو گرفته باشه).

قضیه از اونجا شروع شد که ما هیچ وقت این خانوم ج رو ندیده بودیم. ولی خانوم الف دیده بودش. یه بار مثل اینکه دعوت شده بودن و رفته بودن خونه ی خانوم ج اینا. یه گروهی هم داشتن بچه ها با هم که توش جوک و چرت و پرت می فرستادن از قبل. برادر خانوم الف هم تو اون گروه عضو بود. من یه بار از خانوم الف پرسیدم که خب شما که خانوم ج رو دیدین، خوب بود؟ با هم صحبت کردین و اینا؟ اونم گفت آره. خانوم بدی نیست و این حرفا. آقا ما هم (یادم نیست دقیقا کی، من یا همسر یا دوستای دیگه مون) این خانومو اضافه کردیم به گروه. بعد همون خانوم الف زنگ زد به من که شما چرا اددش کردین؟ اصلا میشناسینش؟ این اصل مشکوکه. رفتاراش عادی نیست. (حالا چرا رفتاراش عادی نیست؟ چون تو مسجد یه شهر دیگه که رفتن، تا کسی رو دیده باهاش دوست شده و شماره رد و بدل کرده و اینا. البته این یکی از دلایلی بود که طرف به من گفت.) برادر خانوم الف هم شاکی شد که این الان می تونه بره کل پیام های ما رو از اول بخونه!! حالا انگاری داشتن نامه ی محرمانه می نوشتن برای سفیر انگلیس!! والا!

والا من اینا رو میشنوم به خود این خانوم الف اینا بیشتر مشکوک میشم که آقا شما کی هستین که این قدر می ترسین؟

خلاصه هیچی دیگه. نتیجه این شد که برادر خانوم الف گروهو ترک کرد و بقیه اش هم یادم نیست دیگه چی شد و کی از کدوم گروه رفت و کِی رفت و اینا. آخه الان خانوم و آقای ج هم تو اون گروه نیستن. گروه هم فعالیتی نداره. اتفاقا همسر همین چند وقت پیش داشت می گفت فکر کنم اینا یه گروه موازی دارن که ما توش نیستیم. ولی خب برای ما مهم نبود. وقتی همه ی خانوما و آقایون یه گروه افتادن به این خاله زنک بازی ها که با فلانی گروه بزنیم و اینو راه ندیم و این حرفا، چرا باید ما خودمونو درگیرش کنیم و دلمون بخواد که ما رو تو گروه راه بدن؟!! حالا خانوم ج هم که اون روز داشت صحبت می کرد می گفت فکر می کنم اینا الان یه گروه دیگه دارن با خودشون. گفتم من نمی دونم والا. شاید دارن. البته اون با استدلال و گرفتن سوتی های این و اون می گفت ها .

این وسط یه خانوم ب ای هم هست که گاهی با خانوم الفه، گاهی با خانوم ج! یعنی با هر دو در ارتباطه. اونم این وسط انگاری یه جوری وسط معرکه است! میاد یه چیزایی رو به این خانوم ج میگه که این بنده خدا بیشتر حساس میشه. البته خانوم ج هم به زور از زیر زبون بنده خدا می کشه ها.

حالا خلاصه که با وجود اینکه اون شهر اول برای ما همیشه پر از خاطرات خوب بود و دوست داشتیم دوباره بهش برگردیم، من الان با تمام وجودم خوشحالم که ازش دوریم! البته خانوم الف اینا به زودی از اون شهر میرن و نزدیک میشن به اون یکی دوستامون که تازه بچه شون به دنیا اومده (البته الان 4 5 ماهش هست دیگه!). ولی خب اونم برای ما بد میشه . چون اون وقت دیگه هر وقت ما دعوت بشیم خانوم الف اینا هم حتما هستن و باز امکانش هست که حرف های خاله زنکی شروع بشه!

--

یه نمونه ی این خط بالا اینکه همین دوستمون که الان ایرانه، اون روز که داشتیم با هم چت می کردیم تو تلگرام گفت وقتی از ایران اومدم (که میشه 20 اکتبر) بیاین خونه ی ما. می خوام واسه بچه تون تولد بگیرم. خانوم الف اینا رو هم دعوت می کنم. خوبه دیگه، هر سه تامون بچه داریم و به بچه ها خوش میگذره . راستش من که دیگه با اتفاقات خاله زنکی ای که بین خانم الف و ج و ب پیش اومده، اصلا علاقه ای ندارم جایی باشم که یکی از اینا نباشه. یا باید همه شون باشن که آدم مطمئن باشه هیچ کس پشت سر هیچ کس حرف نمی زنه، یا هیچ کدومشون نباشن. وگرنه من احساس امنیت نمی کنم، هر لحظه حس می کنم ممکنه در معرض غیبت شنیدن قرار بگیرم . مدت ها ما هم نشین ریحانه خانوم بودیم، ساعت ها خونه شون بودیم با چندین خانواده ی دیگه، بدون اینکه کسی از کسی بد بگه یا غیبت کس دیگه ای رو بکنه یا کسی چیزی بگه که کسیو ناراحت کنه. الان واقعا سختمه از اون جو بخوام برم تو یه جوی که نمیگم حتما قراره این اتفاقا توش بیفته، ولی خب احتمالش هست.

--

محرم شده و ریحانه خانوم حتما الان داره تو حسینیه با افغانستانی ها قابلی می خوره، خوش به حالش .



برچسب‌ها: روزمره
[ سه‌شنبه 27 شهریور 1397 ] [ 01:47 ] [ دختر معمولی ]


کلا فکر کنم شرکتمون کلکسیون عجیباس . اون روز قرار بود یکی از مشتری هامون با بند و بساط فیلم و عکاسی و اینا بیاد، با توماس مصاحبه کنه و بعدم عکس و فیلم بگیره از شرکت و کارمنداش و اینا که باهاش یه تبلیغ درست کنن. اول که خب با توماس مصاحبه کردن و یه نیم ساعتی طول کشید. بعد آقاهه اومد گفت من می خوام فیلم بگیرم. سعی می کنم مزاحم کارتون نشم. هر کس کارشو انجام بده. من قسمت پنجره رو به خاطر نورش کلا فیلم نمی گیرم. اگر کسی می خواد تو فیلم نباشه، میتونه اونجا بشینه. بچه هایی که اونجا بودن نیومدن روی میز ما که حتما تو فیلم باشن. سر جاشون نشسته بودن. ولی هایکو که در حالت عادی سر جاش نشسته و تو فیلم میفتاد، سریع لپ تاپشو جمع کرد و رفت.

هایکو کلا برای من آدم عجیبیه. واقعا عجیبه. نه اجتماعیه، نه نیست! تو کل این مدتی که من اینجا بودم شاید 3 4 بار با ما ناهار خورده. هیچ وقت ناهار نمی خوره با ما. حتی وقتی برنامه ی صبحانه رو داشتیم به خاطر اینکه اومده بودیم تو شرکت جدید هم همه بودن به جز هایکو و هایکو اون مدت رو داشت کار می کرد، نه که مثلا خونه مونده باشه یا نباشه. پشت لپ تاپش بود و اصلا نیومد صبحانه بخوره. حتی روز استراتژی پلن هم با ما نیومد، تو شرکت موند و کار کرد!

--

قراره یه شعبه ی دیگه از بانکی که من و آنی روش کار می کنیم از همین چند روز دیگه اضافه بشه. امیدوارم کارمون خیلی زیاد نشه، هرچند که داشتن یه مشتری جدید همیشه خوشحال کننده است .

--

مارینا می گفت یه نفر اپلای کرده و تو ایمیلش اشتباهی نوشته شرکت آمازون. یعنی در واقع طرف کپی پیست کرده متن ایمیلشو. بعد هم یه ایمیل زده و درستش کرده ولی فقط همون یه کلمه ی اسم شرکتو. نه اینکه مثلا متنو کلا عوض کنه و بگه ببخشید من یه متن دیگه رو کپی کرده ام اشتباهی. خلاصه که کلا دعوت به مصاحبه اش هم نکرده بودن. حالا نمی دونم البته دقیقا به خاطر این اشتباهش بوده یا تخصص لازم رو نداشته.

--

در حال حاضر شرکت حداقل به سه نفر دیگه نیاز داره و ترجیحا به چیزی حدود 6 7 نفر. هر هفته هم اون طور که مارینا می گفت 5 نفر تقریبا به طور متوسط اپلای می کنن. اما شرکت هنوز کسی رو استخدام نکرده.

به خودم امیدوار شدم! یا شایدم من زیادی اعتماد به نفس داشتم اون زمانی که مصاحبه شدم!! آخه من آخر مصاحبه مطمئن بودم که قبول می شم و تو همون اخر مصاحبه داشتم سر حقوق با توماس چونه می زدم!! اون وقت الان این همه آدم دارن اپلای می کنن ولی خیلی تعداد کمیشون به مصاحبه دعوت میشن، همونا هم قبول نمیشن!

حالا باز بعضی ها رو من درک می کنم که قبول نشده باشن، ولی آلمانی ها چرا قبول نمیشن!! ما یه سری سوال داریم برای شرکتمون که هر کس مصاحبه میشه به همون سوالا جواب میده! یعنی منم قبلا به همین سوالا جواب دادم. اون روز که مونی گفت فلانی خوب جواب نداده واقعا برام جالب بود! اخه اون چیزی که مونی ازش امتحان گرفته بود یه الگوریتم بود که کلمه ی مرکب آلمانی می ساخت. کلمه های مرکبو هم داده بودن. بعد مثلا گفته بود کدوماشو این الگوریتم تولید می کنه، کدوماشو تولید نمی کنه، تو کدوماش خطا ممکنه پیش بیاد و اینا. بعد کد هم که خب طبیعتا شبه کد بود، این طوری نبود که بگم طرف حتما باید برنامه نویسی بلد می بود. من واقعا تعجب می کنم از آلمانی هایی که میان و همچین تستی رو رد میشن!!!

اینم بگم که تست دو بخش داره. یه بخش که آنی تست می گیره و کلا برنامه نویسیه. یه بخش که مونی میگیره و همین تست بالائه. یعنی تو بخش مونی واقعا هدف ارزیابی برنامه نویسی طرف نیست. دقیقا دانش طرف از زبون آلمانی و ساخت واژه اش به چالش کشیده میشه. خنده ام می گیره می بینم من همچین تستی رو به راحتی پاس کردم، ولی یه عده هستن که ریجکت میشن! آخه مگه میشه آدم زبون خودشو بلد نباشه؟

--

امروز متین اومد سر کار. تازه از ایران برگشته. بنده خدا گفت برام گز آورده، ولی امروز لپ تاپ داشته و نتونسته بیاره. دستش درد نکنه واقعا. راضی به زحمتش نبودم .


برچسب‌ها: روزمره
[ جمعه 23 شهریور 1397 ] [ 00:54 ] [ دختر معمولی ]


از اونجایی که شرکت ما هنوز کوچیکه، هنوز تو فاز مشتری جمع کردن و ایناست دیگه. اینه که هر از گاهی مشتری های احتمالی میان شرکتمون و توماس براشون سیستمو توضیح میده و اجرا می کنه و از این حرفا.

امروز یکی از مشتری های فعلیمون قرار بود بیاد. البته یه جمعی از شرکتی که مشتریمونه اومده بودن. شاید 8 9 نفری بودن. نمی دونم دقیق چند نفر بودن.

دیروز صبح من دیدم که بچه ها دارن یه سری بسته هایی رو جا به جا می کنن که ظرف و ظروف بودن. ظاهرا یه سری فنجون و بشقاب و این جور چیزای جدید سفارش داده بودیم که اومده بود. ظهر هم لیزا همه رو گذاشت تو ماشین ظرفشویی که یه بار شسته بشن برای امروز. سر ناهار راجع به همین موضوع بحث شد که مشتری ها میان و چی جلوشون بذاریم. برای امروز لیزا قرار بود بره خرید و یه سری خوردنی بخره بذاره. آنی میگه آره خیلی خوب کاری می کنیم. این خیلی بده که وقتی مشتری میاد شرکت ما هیچی نداریم! اون دفعه مشتری اومده بود ما فقط آب داشتیم!! آبو گذاشته بودیم رو میز و اون بنده خدا هم چیز دیگه ای نخواست (معمولا قهوه رو دیگه حداقل داریم، ولی فکر کنم اینا یادشون رفته ازش بپرسن قهوه می خوره یا نه، اونم دیگه چیزی نگفته). بعد که می خواست بره گفت مرسی برای ... [یه کمی مکث] آب .

امروز جلسه ی توماس و گروه مربوط به اون مشتری تو شرکت خودمون (که میشد مونی و فیلیکس و مارکوس و آوایس و انجی)  با آدمای اون شرکت از نه صبح بود تا 4.حدود 2 3 دقیقه به چهار هم برنامه شون تموم شد و خداحافظی کردن و رفتن. بعد که رفتن دیگه وقت اومدن من بود، ولی خب منم مثل بقیه اول یه حمله کردم به باقی مونده های جلسه، بعد رفتم دنبال پسرمون . البته نامردا همه چیو غارت کرده بودن ، فقط دو سه تیکه دونات مونده بود و یه سری ساندویچ هایی که یه کمی بزرگتر از فینگرفود بودن.

--

اسم تاگس موتر پسرمون جنیفره. همیشه تو راه که میایم می بینیمش برگشتنی. چون به محض اینکه من پسرمونو ورمیدارم اونم از خونه میاد بیرون و اکثرا هم همون قطاری رو میگیره که ما می گیریم. فقط ما گاهی وقتا جا می مونیم چون پسرمون یواش راه میره، اون به قطار میرسه و واسه همین قطارامون متفاوت میشه. وگرنه همیشه یه قطارو می گیریم. خب وقتی جنیفر از خونه میاد بیرون پسرمون با دست نشونش میده و میگه ئههههه! اییییین!! انگاری هر دفعه هم از دیدنش تعجب می کنه . منم چون دوست ندارم اسمشو بگم، به پسرمون میگم آره، این خانومه. آخه با خودم میگم الان اگه من هی بگم جنیفر، ممکنه اون بنده خدا فکر کنه ما الان داریم راجع بهش چی می گیم!! واسه همین اسمشو نمی گم.

چند روز پیش که رفته بودم پسرمونو بگیرم، وقتی برگشتیم، هنوز جلوی آسانسور بودیم (معمولا جنیفر میاد از جلومون رد میشه و از پله ها میره) بهش گفتم خانومه اومد؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد  و با یه لحن عاقل اندرسفیه تر گفت "جنیفر"! :|

--

اون روز رفتم اون گروه ایرانیه که گفتم پیدا کردم و اینا. من نمی دونم چرا ادب نمیشم آخه!! آقا آدم جایی که بهش وقت ندادن و گفتن همین جوری پاشو بیا نباید بره. اینو یکی تو گوش من فرو کنه لطفا! گفتم بهتون که خانومه تو ایمیلش بهم گفت که می تونین هر وقت خواستین بیاین و ببینین چطوری گروه ما و اینا. منم جمعه پا شدم هلک و هلک رفتم. جایی که رفتم بعدا فهمیدم در واقع یه مدرسه ایرانی خصوصیه که هدفش آموزش خوندن و نوشتن به فارسی به بچه هاست. منم چون دیده بودم نوشته بود کلاس های آموزش فارسی داریم و اینا، گفتم خب با یه قشر فرهنگی طرفم و خدا رو شکر و اینا.

رفتم اونجا، از سر و کول اتاق که بچه بالا می رفت! اصلا هم معلوم نبود کی مامان بچه است، کی مسئوله اونجا. یه آقایی ازم پرسید با کی کار داشتین. گفتم من ایمیل زدم و فلانی هستم و اینا. گفت بفرمایید پیش خانوم فلانی. رفتم خانومه از همون دور به من یه سلامی کرد. خودم رفتم جلو دست دادم! بعد هم همچنان حرفاشو با این و اون ادامه داد و بعد از چند دقیقه گفت خب بفرمایید و من چیکار می تونم براتون بکنم و اینا. هنوز من 2 تا جمله حرف نزده بودم که یه خانومی اومد و شروع کرد به صحبت که خیلی دلم براتون تنگ میشه و باید بچه مونو ببریم جای دیگه و این حرفا. خانومه هم میگفت نه هر از گاهی بیاین خب همو ببینیم دیگه، نه که همین طوری برین. اونم می گفت حالا این دفعه با خاله ام اومدم چون خاله ام هم گفت دیگه دلش می خواد شما رو ببینه (یعنی در واقع جلسه الوداعی بود بینشون!!). بعد باز خاله هه اومد و ماچ و موچ و اینا!! من اونجا یه ربع نشستم در حالی که اصلا نمی تونستم پسرمونو راحت کنترل کنم که بابا بشین تا کارمون تموم بشه!!

خلاصه، اونا که رفتن بالاخره خانومه یه 5 دقیقه ای با من حرف زد و عملا گفت خب ما کاری برای شما نداریم. حالا اینکه کاری برای من نداشت برام اصلا عجیب نبود. اما چیز دیگه ای خیلی توجه منو جلب کرد. من به المانی قبلش سرچ کرده بودم مثلا کارهای خیریه و این جور چیزا. یه عالمه (به معنی واقعی کلمه یه عالمه) آپشن اومد برای شهر خودمون که برین فلان جا واسه بچه ها کتاب بخونین. کتاب قصه و اینا. که خب صد البته آدم باید هماهنگ کنه ها. منظورم اصل کاره. ولی خب من با خودم فکر کردم من آلمانیم اون طوری نیست که بخوام برم برای بچه های آلمانی کتاب بخونم. آخه بالاخره کتاب خوندن لحن خاص بچگونه میخواد، توضیح دادن سوالایی که بچه ها راجع به کلمه ها می پرسن میخواد، صرف روخوانی که نیست. ولی وقتی این گروه ایرانی رو پیدا کردم که روی خوندن و نوشتن فارسی کار میکنن، گفتم خب خیلی خوبه. حداقل اینجا که می تونم برم با بچه ها شعر و قصه ی فارسی بخونم.

بعد که به خانومه گفتم خب شما مثلا قصه خونی و از اینا دارین؟ گفت نه !!! واقعا داشتم شاخ درمیاوردم. یعنی از اساس همچین چیزی نداشتن ها، نه که چیزی برای من نداشته باشه. بعد تازه گروهشون هم تازه تاسیس نیست، سی ساله که داره کار می کنه. برام واقعا جالب بود که یه گروه رسمی مخصوص خوندن و نوشتن فارسی، حتی یه کلاس فوق برنامه ی قصه خوانی و کتابخوانی برای بچه ها نداره!!

برگشتنی هم دیدم که یه آقایی (فکر کنم همون بود که ازم پرسید با کی کار دارین) سر کلاس نشسته. دو تا دختر هم رو به روش. آقاهه داره دیکته میگه و اونا می نویسن.

هیچی دیگه با پسرم برگشتم خونه! اینم از این گروه ایرانی! البته به خانومه پیشنهادشو دادم که اگر می خوان من میتونم بیام (البته از بعد از ژانویه) یکی دو ساعت یه روز تو هفته ولی قرار شد که اگر برنامه ای داشتن باهام تماس بگیره. و من البته بعید میدونم قصد تماس گرفتن باشه. شاید فقط ایده رو بگیره و خودش با کسایی که میدونه بهتر می تونن پیاده اش کنن، پیاده اش کنه. ولی در کل من به همون پیاده سازیش هم راضیم. هنوزم تو شوکم که چطور میشه به بچه ها فارسی رو یاد داد سی سال بدون اینکه به ذهنت برسه میشه به جز کتاب درسی، کتاب قصه هم خوند برای بچه ها!

--

به این نتیجه رسیدم دوباره همون آلمانی سرچ کنم کارهای داوطلبانه و اینا ببینم چی پیدا می کنم. اتفاقا همین دیروز باز یه تبلیغ دیدم توی قطار که به پنجره زده بودن. سایتشونو چک کردم، دقیقا یه گروه داوطلبانه بودن مخصوص همین کتاب خوندن برای بچه ها. کلا فرهنگا متفاوته انگاری .

--

بعدا اضافه شد: یادتونه گفتم همسر یه دوستی داره که به ما گفت ماشینش مدل ۲۰۱۶ ه ولی بعد همسر که بیمه شو دیده بود، متوجه شده بود ۲۰۱۸ ه. خب معمولا ماشین ها دو سال گارانتی دارن وقتی می خرین. امروز همسر با این دوستمون صحبت می کرده و طرف گفته بیمه ام شیش ماه دیگه تموم میشه و از همسر راهنمایی خواسته. نتیجه اینکه احتمالا همسر اون برگه رو اشتباه دیده یا حالا تاریخ مربوط به چیز دیگه ای بوده و بنده خدا چیزی رو پنهان نکرده و اگه گفته ماشینم مدل ۲۰۱۶ ه، واقعا درست گفته.

گفتم اینجا بگم که مدیونش نشده باشیم و اگه مردیم قبلش حق طرفو ادا کرده باشیم. گرچه ناراحتم از اینکه ما اشتباه کردیم و نسبت به بنده خدا دید منفی ای پیدا کردیم، اما خب خوشحالم که اشتباه کرده بودیم! الان فهمیدین منظورم از این دو تا جمله ی متناقض (نما) چی بود دیگه؟ 

[ چهارشنبه 21 شهریور 1397 ] [ 23:32 ] [ دختر معمولی ]

مدت ها قبل می خواستم این پستو بنویسم، اما نشد (البته امیدوارم این طوری نباشه که نوشته باشم و الان یادم رفته باشه، همه چی تکراری باشه!).

اون موقع ها که دنبال تاگس موتر می گشتم یه تجربه ی خیلی مهم به دست آوردم که گفتم بعدا حتما باید بنویسمش برای اونایی که تو شرایط مشابه قرار می گیرن، اما نشد. اونم این بود که انتخاب تاگس موتر با مهد خیلی متفاوته و آدم باید تا جایی که میتونه تو انتخابش دقت کنه. البته مطمئنا تو ایران هم همین طوره اما خب اینجا یه کمی شرایط جدی تره. آخه شما بچه تونو می سپرین دست یه نفر دیگه که ممکنه فرهنگش کلا با شما متفاوت باشه. حالا تو ایرانم این تفاوتا هست. اما خب اینجا بیشتره، چون طرف مثلا مال مراکشه. یه کشور دیگه که کلا شما به عمرتون ندیدین، اصلا هیچی راجع به فرهنگ و آداب و رسومش نمی دونین. اون وقت اون بنده خدا تمام تلاششو می کنه که بچه ی شما رو خیلی خوب تربیت کنه، اما ممکنه در نهایت نتیجه برای شما مطلوب نباشه.

البته اینجا این قدر تاگس موتر کمه و ادم در به در پیدا کردنش میشه که عملا اختیاری ندارین. اما خب اون چیزی که من دیدم و تجربه کردم تو صحبت کردنام با تاگس موترها خیلی جالب بود. مثلا این طوریه که بعضی ها یه جایی رو اجاره می کنن فقط مخصوص بچه ها و هر روز از خونه شون میان اونجا برای نگهداری بچه ها. اما بعضی ها تو خونه هاشون نگه میدارن. خب این خودش یه فرهنگه. مثلا با تاگس موترها هم که صحبت می کردم، یکیشون گفت من خونه ام زیاد دور نیست از اینجا ، تو خیابون بغلیه. اما دوست دارم هر روز از خونه ام بیام بیرون و حس اومدن سر کار رو داشته باشم. دوست ندارم کار رو ببرم تو خونه ام. درست برعکس اون تاگس موتر دیگه ای بود که تو خونه اش از بچه ها نگهداری می کرد و اعتقاد داشت که باید طوری باشه که بچه ها اینجا رو مثل خونه شون دوست داشته باشن. جالب اینکه هر دو هم مراکشی بودن ها! می خوام بگم چقدر دیدگاه آدما با هم متفاوته، در عین اینکه هر دو میتونه کاملا درست باشه. یا مثلا یکیشون بیشتر این طوری بود که دوست داشت با بچه ها همکاری کنه و مثلا با هم غذا درست کنن و اینا. یکیشون میگفت من بچه ها رو می برم جاهای مختلفی مثل دندون پزشکی و پیش پزشک و اینا تا با چیزایی که براشون جذابه آشنا بشن (از قبل با اون پزشکا و اینا هماهنگ می کرد که چه روزی بچه ها رو ببره که اونا وقت بذارن برای بچه ها و مثلا یه کمی براشون توضیح بدن). در واقع یکی داره بچه ها رو بیشتر با محیط خونه و همکاری تو خونه آشنا می کنه، اون یکی با محیط بیرون و کار.

یا مثلا اکثریت می گفتن بچه ها غذا می خورن، بعد می خوابن. اما یکیشون می گفت من معتقدم بچه ها بعد از خواب بهتر غذا می خورن (کاملا در این مورد باهاش موافقم! حداقل واسه پسر ما که این طوره). اول می خوابن، بعد که بیدار شدن بهشون غذا میدم.

یا مثلا امروز که من پسرمونو بردم پیش تاگس موترش، خانومه گفت می خوای بریم یه کتاب بخونیم؟ سرشو تکون داد یعنی آره و رفت تو. الانم این طوری شده که پسرمون واقعا خیلی خیلی به کتاب علاقه مند شده. تقریبا فقط کتاب می خونه! گاهی هم پازل های عددیشو ورمیداره و باهاشون بازی می کنه. اما این طوری نیست که بگم مثلا ماشین بازی می کنه یا همچین چیزی. همه اش کتاباشو میاره میگه بخون. شبا هم قبل از خواب الان خیلی وقتا یه کتاب میاره که براش بخونم. اینا همه تاثیر اون تاگس موتریه که بچه پیششه.

با اینکه اینجا عملا انتخابش دست خود آدم نیست، اما حداقل دونستن این تفاوت ها به نظرم خیلی می تونه به آدما کمک کنه که با بچه شون تو خونه چطوری رفتار کنن. یعنی حواسشون باشه که بچه چه رفتارهای جدیدی از خودش نشون میده، چیا رو از تاگس موترش یاد گرفته و ... .

--

(این قسمتو دوستان زیر 18 سال نخونن، من برا خودتون میگم ها، شاید بخونین و حالتون بد بشه.)

اون دفعه که رفته بودیم خونه ی ریحانه خانوم اینا ازش پرسیدم ایرانی جدید نیومده؟ دوست جدیدی، چیزی؟ گفت نه بابا. الانم انقدر دوره و زمونه بد شده که هرکی میاد به درد نمی خوره.یه سری ها هم که اصلا وحشتناک. میگم چطور؟

میگه اووه (اووه یکی از آشناهای همسر ریحانه خانومه که توی یه کافه کار می کنه و هم جنس گراست. اووه هم که می دونین اسم آقاست دیگه.) با همسرم که صحبت می کرده، گفته 3 4 نفر از اینایی که من باهاشون در ارتباطم (اووه خودش تو روابطی که داره نقش خانوم رو بازی می کنه) ایرانین. جالب اینه که همه شون هم تازه اومدن. به ریحانه خانوم میگم خب بالاخره تو ایران هم جنس گراها نمی تونن راحت باشن دیگه، پا میشن میان اینجا پناهندگی. میگه خب لامصب همه شونم زن و بچه دارن!! خوب پول میدن، راحت ترین راه واسه پول درآوردنه، میان دیگه. میگه یکیشون از فلان شهر میاد (یه شهر خیلی دور که 3 4 ساعت راهه) واسه یه شب 400 یورو می گیره!!

حالا اینا رو به همسر میگم، میگه مگه اووه چقدر حقوق داره که 400 یورو میده؟ ما کلا ذهنمون دوست داره درگیر حاشیه باشه، تا اصل ماجرا .

خلاصه که آدم نمی دونه چی بگه واقعا. طرف به خاطر پولش این کارو می کنه؟ کلا این طوری بوده؟ خب اون وقت چرا ازدواج کرده؟

به هر حال این جوریه دیگه.

--

از یه رفتار آنی که خیلی خیلی خوشم میاد می دونین چیه؟ اینکه با من مثل دیگران رفتار می کنه. وقتی یه چیز بامزه ای می بینه، مثلا به من نشون میده میگه ببین این جمله رو میدم، این جوابو میده. بعد من اون جوابو نمی فهمم، میگم خب این کلمه یعنی چی؟ میگه یعنی این، بعد تازه من می خندم. اما اینا باعث نمیشه ارتباطشو با من محدود به کارش بکنه و مثلا با خودش فکر کنه این دختره که نمی فهمه چرا باهاش شوخی کنم؟ چرا بهش چیزایی رو نشون بدم که اصلا طنز کلامشونو نمی گیره. واقعا من تفاوت رفتار آنی رو با دیگران نسبت به خودم کاملا متوجه میشم. البته جالب اینه که دیگران هم درواقع برای رعایت حال من خیلی وقتا مثلا سعی می کنن شمرده تر صحبت کنن، یا هی جمله هاشونو عوض کنن و این احتمالو بدن که من نفهمیده باشم، ولی من هیچ وقت از کارشون لذت نمی برم. به نظرم آنی بهترین کارو می کنه .

--

به تجربه بهم ثابت شده هر کس من روز اول ازش خوشم بیاد (حالا تو هر جایی) بعدا قطعا ازش بدم میاد و هر کس نسبت بهش بی تفاوت باشم (نه بدم بیاد، نه خوشم بیاد) قطعا بعدا باهاش دوست میشم! آنی هم از این قاعده مستثنی نبود! روز اولی که اومد هیچ وقت یادم نمیره. از در که اومد سلام کرد و سرشو انداخت پایین و مسیری که همیشه میرفتو رفت. یادم نیست کجا، مثلا شاید اول سر میز یکی از بچه ها، یا به سمت آشپزخونه. ولی یادمه که لحظه ی اول نیومد سلام کنه و خودشو معرفی کنه. بعد هم اومد کنار من نشست و خیلی جدی گفت خب لپ تاپتو گرفتی؟ همه چیش نصب شده و بعد در مورد نصب یه سری برنامه ها با مارکوس صحبت کرد و بعدشم خیلی جدی با هم شروع کردیم کارمو. من اون روز با خودم فکر کردم چقدر این دختره رفتارش سرده. برعکس اون ربه کا بود که خیلی گرم برخورد کرد. حتی اون اول که من می خواستم غذامو گرم کنم، اومد قبل از اینکه من ازش بخوام، بهم گفت که ماکروفرشون چطوری کار می کنه. ولی الان من نسبت به آنی خیلی حس نزدیکی بیشتری دارم نسبت به ربه کا.

کلا نمی دونم چرا، با آدمایی که گرم باشن نمی تونم دوست بشم. دلیل اصلیش هم اینه که من تو روابطم خیلی آدم محافظه کاریم، نمی تونم روز اول برم بشینم مثلا خاطره تعریف کنم و بخندم. باید حداقل 10 بار طرفو ببینم، هر بار احوال پرسی کنم و مثلا هر دفعه یه جمله جلوتر برم تا کم کم روابطم با دیگران شکل بگیره. جالب اینه که اکثر دوست هایی هم که الان دارم و تا الان دوستیم باهاشون حفظ شده رو اصلا به خاطر نمیارم چطوری شد که من با این آدم این قدر صمیمی شدم؟ واقعا تاریخ خاصی برای هیچ کدومشون وجود نداره. همه شون در طی چندین سال اتفاق افتادن، واقعا چندین سال!

خلاصه که فکر کنم منِ یخ کیس مناسبیم واسه دوستی با آلمانی های یخ تر از خودم .

--

وقتی من تو نوشته هام میگم آلمانی ها دنبال اینن که وجهه ی کشورشونو درست کنن و کشورشون نماد هیتلر نباشه، خیلی ها تصور درستی ازش ندارن. یعنی فکر می کنن این فقط سیاست های دولته و اینا. یعنی مثلا مردم خیلی بهش اهمیتی نمی دن. حالا بر همین اساس یه اتفاقی که سر ناهار افتادو براتون میگم.

چند روز پیش سر ناهار، بوریس داشت می گفت با دوستم داشتیم می رفتیم، می گفت اینجا خیابون چی چی آدولفه. هی هم بلند تکرار می کنه. گفتم خیلی خب حالا، انقدر هی این اسم آدولفو تکرار نکن!

میخوام بگم آلمانی ها این قدر حساسن بعضی هاشون. یعنی وقتی آدولف اسم یا شایدم فامیلی یه نفر دیگه است که تازه قبلش هم یکی دو تا اسم دیگه اومده، بازم دلشون نمی خواد حتی اسم کوچیک هیتلرو بگن، علی رغم اینکه این اسم واقعا الان اسم یکی از خیابونای رسمی شهرشونه و این جوری نیست که بگین خب قدیما اسمش این بوده و الان هنوز مردم به همون اسم میگن.

خیلی هاتون هم احتمالا می دونین یا حدس می زدین، بعد از جنگ جهانی دوم دولت اعلام کرده که همه ی اونایی که اسمشون آدولف (و چند تا اسم دیگه ) است می تونن برن اسشونو عوض کنن. اما خب من هنوز هم تک و توک می بینم جاهایی که مثلا یه مغازه ای چیزی به اسم آدولفه. حالا بنده خدا اسم خودش بوده و عوض نکرده اسمشو. اما خب بعضی از مردم حتی رو ی همین اسم کوچیک هم حساسن.

بعد در ادامه ی همین بحث اسما و اینا، چریل گفت محلی که مامان و بابای من زندگی م یکنن، اسم خیابوناش مثلا یکی خیابون هیتلر بوده، یکی خیابون چی چی (همه شخصیت های نازی). الان اسم خیابونا رو عوض کردن، همه شون اسم گل هایین که با همون حرف شروع میشه اولشون . یعنی مثلا خیابون هیتلر شده اسم یه گلی که با ه شروع میشه!

باز در همین امتداد صحبت هامون (!!) هر کس داشت اسم خیابون خونه شونو می گفت. بتینا گفت ما تو خیابون رایش چی چی زندگی می کنیم. رایش یعنی پولدار کلمه اش. اما خب احتمالا همه تون کلمه ی رایش سومو شنیدین دیگه که در واقع به همون آلمان نازی می گفتن. معنیش هم میشه امپراطور سوم وقتی میگیم رایش سوم. در واقع هیتلر هدفش این بوده که سومین امپراطوری رو تو دنیا راه بندازه.

بوریس میگه مممم، اسم خیابون شما هم یه کمی همچین نیمه-نازیه.

حالا شما فکر کنین بیچاره ها دیگه روی کلمه ای با معنی پولدار هم حساس شدن و فکر می کنن اگه اسم خیابونشون این باشه، یه کمی ویژگی نازی بودن داره. دیگه شما حساب کنین وقتی بحث چیزای دیگه ای میشه که واقعا مربوط به خارجی ها و ایناست، این بیچاره ها چه حالی میشن.

--

امروز داشتم تو اینترنت واسه شهرمون دنبال یه گروه/مسجد یا هر چیز ایرانی می گشتم. خدا رو شکر یه انجمن رسمی پیدا کردم. فکر نمی کردم ایمیل بزنم به این سرعت جواب بدن (اکثر انجمن هایی که رسما ثبت میشن واسه ایرانی ها در عمل عین آتشفشان خامومش میمونن!)، ولی همین یه ساعت پیش دیدم جواب داده خانومه . قرار شد فردا برم پیششون تا باهاشون آشنا بشم. الان که خوشحالم. امیدوارم بتونم کمکی بهشون بکنم و تو برنامه هاشون شرکت کنم .

فقط بدی اصلیش اینه که متاسفانه ساعت فعالیتشون دقیقا جمعه بعد از ظهره که من دیگه از هفته ی بعد باید با پسرمون برم کلاس و نمیرسم برم پیششون. اما خب برای مراسم ها و جشن هایی که داشته باشن می تونم کمکشون کنم ان شاءالله . البته باید جوشونو هم ببینم و ببینم به من می خوره یا نه، ولی به نظرم میاد که نباید جو بدی باشه.

--

همسر میگه داداش علی (از علی کوچیک تره، علی خودش متولد اوایل فروردین 70 ه!! ولی خب ما دهه هفتادی حسابش می کنیم دیگه ) یه دختره رو می خواد و اینا. میگه ولی مامانش مخالفه و علی هم همین طور. میگن این دختره به درد تو نمی خوره. میگه داداش علی خیلی بچه مثبته. میگم خب کجا آشنا شده با دختره؟ میگه تو دانشگاه. از لیسانس آشنا شدن و تو ارشد هم ادامه دادن. میگم این عجب بچه مثبتیه. میگه خب دیگه بسیجی که نبوده .

--

در همین راستای بالایی (!!) میگه علی میگه مامان من از اون ماماناس.

با خودم فکر کردم واقعا کیا ماماناشون از اون مامانان؟ مامانای شمام از اون مامانان؟ کیا فکر می کنن خودشون بعدا واسه عروسشون از اون مادرشوهران؟ واقعا چی میشه که یه عده از مامانا از اون مامانا میشن؟

--

باز در همین راستای بالایی (!!) اون روز داشتم با خودم فکر می کردم خیلی از وبلاگایی که می نویسن و از روزمره هاشون هم می نویسن، معتقدن مادرشوهر/زنشون خیلی بده و یه عفریته ی واقعیه و کلا همه اش داره اذیتشون می کنه و اینا. بعد با خودم فکر کردم این آدما با خودشون فکر نمی کنن همچین موجود وحشتناک دهشتناک نفرت انگیز خونخواری (!!!) چطور همچین پسر گل و بلبلی تربیت کرده که این افراد معتقدن ما با خود همسرمون هیچ مشکلی نداریم، فقط با خانواده اش مشکل داریم؟!! مگه میشه همچین چیزی؟!

من خودم تصورم اینه کسی که از مثلا خواهرشوهر/مادرشوهرش (برعکسشم برای آقایون هست دیگه) میناله، دقیقا همون کسیه که بعدا کاری می کنه که زن برادر/عروسش هم ازش بنالن! در واقع به نظرم آدما دارن تو اطرافیانشون خودشونو می بینن، نه چیز دیگه ای.مثلا میگم، می بینی یکی تو وبلاگش ناراحته که واسه من فلان روز کادو نخریدن و کم خریدن و فلانی فقط نمی دونم 100 تومن داده بود واسه من چیزی خریده بود که اونم بنجل بود و اینا و معتقد هم هست که بهش بی احترامی شده. بعد خب از اون ور که نگاه می کنی وقتی کسی کادوی شما رو می بینه و میگه کم بود و بنجل بود و اینا (و به گوش شما می رسه) خب به شما بی احترامی کرده دیگه! پس یه جوری در و تخته با هم جورن دیگه. غرغر کردن نداره که .

نمی دونم تونستم اون چیزی رو که می خواستم بگم یا نه. اگه فهمیدین که هیچی. اگر هم نفهمیدین، اونایی که فهمیدن لطفا واسه اونایی که نفهمیدن توضیح بدن* .

--

* این قسمت برگرفته از جوکی بود که نمی دونم شنیدین یا نه. میگن طرف میره یه جا سخنرانی میگه میدونین میخوام امروز چی بگم؟ همه میگن بله بله. میگه خب اگه می دونین که دیگه نمیگم. میره. دوباره میرن میارنش، میگه میدونین امروز چی می خوام بگم؟ همه میگن نه. میگه خب اگه کلا نمی دونین چی می خوام بگم که چرا اومدین تو جلسه؟ دوباره میره. دوباره میرن میارنش، میگه می دونین امروز چی می خوام بگم؟ یه عده میگن آره، یه عده میگن نه. میگه خب پس اونایی که میدونن واسه اونایی که نمی دونن تعریف کنن .

حالا شمام خودتون واسه همدیگه توضیح بدین دیگه. میدونم که اکثریت فهمیدن حرفم چیه .

--

در راستای همون سه چهار مورد بالاتر (همون اصل ماجرا که اول گفتم!!)، همسر میگه مامان علی رفته خونه ی دختره و گفته قبل از خواستگاری می خوام صحبت کنم و خودم بیام خونه تون. اونا هم قبول کردن. چون خیلی مخالفه مامان علی و قصدش اینه که انقدر کشش بده که از سر پسرش بیفته، رفته اونجا و گفته ما پول و مهریه و هیچی نمیدیم ها. اونام گفتن قبول.

حالا میگن طرف یه مشکلی داره که هیچی هم نمی خواد دیگه.

به همسر میگم ببین طرف مهریه بگیره، میگن مگه معامله است، نگیره، میگن حتما یه مشکلی داره. خب الان مردم چیکار کنن؟!!

چرا واقعا این جوریه خب؟! به نظر شما هم دختری که مهریه نمی گیره مشکلی داره؟!

--

چقدر این پست نظرسنجی داشت توش !




[ چهارشنبه 14 شهریور 1397 ] [ 12:36 ] [ دختر معمولی ]

   1    2    3    4    5      ...    35    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 96368