یه دختر معمولی با یه زندگی معمولی
 
قالب وبلاگ


دوستایی که در مورد کار و زندگی تو آلمان سوال دارید، لطفا سوالتونو به صورت کامنت عمومی تو همین پست و یا به صورت ایمیل (mamooli_persianblog@yahoo.com) بپرسید.

دقت کنید که:

1- کامنت های خصوصی امکان جواب دهی ندارن.

2- استفاده از گزینه ی "تماس با من" هم امکان جواب دهی نداره.

3- سوالاتونو ترجیحا شماره بزنین.

4- دقیق بپرسید (نپرسین آلمان خوبه یا نه، من بیام یا نه و ... .)

5- سوالات شخصی راجع به من هم نپرسید.


--

به لطف یکی از دوستان، یه فایلی از سوال و جواب هایی که شده تو وبلاگ قبلی به صورت فایل ورد موجوده که من همین جا براتون میذارمش. البته اگه سوال ها خیلی قدیمی بود، دوباره بپرسین. ممکنه اون زمان اطلاعات من ناقص بوده باشه.

برچسب‌ها: از من بپرسید
[ شنبه 3 تیر 1396 ] [ 00:21 ] [ دختر معمولی ]


امروز بالاخره کلیدای خونه رو تحویل گرفتم.

دیروز زنگ زدم به شرکته، گفتم من پولو ریختم. می خواستم ببینم رسیده یا نه؟ میشه یه قرار بذاریم کلیدا رو به من بدین؟ آخه گفته بود باید یه قرار بذاریم و جلوی خونه هم میذاریم قرارو. اول که هی این به اون وصل کنی شد و آخرش گفت اون همکارم نیست. نیم ساعت دیگه بزنگ. نیم ساعت دیگه زنگ زدم، خانومه گفت من اطلاعاتتونو میدم. خودشون باهاتون تماس می گیرن و قرار میذارن.

به همسر که زنگ زدم، گفتم به نظر میاد به این اخر هفته نمی رسه. آخه تو آلمان که نمیشه مثلا الان واسه نیم ساعت دیگه قرار بذاری. همیشه سر حوصله کاراشونو می کنن! مثلا میگن یه هفته دیگه قرارمون باشه.

خلاصه، امروز دوباره زنگ زدم. گفتم ببینم چی میشه. صبح زنگ زدم، آقاهه گفت بله، پول شما اومده. من میگم که همکارم (همون ایرانیه) با شما تماس بگیره و قرار بذاره. گفتم میشه قرارو واسه امروز بذاریم؟ گفت حتما. پول شما امروز اومده. قرارداد شما از امروز شروع میشه، چطور ممکنه من قرارو امروز نذارم؟ اصلا شرمنده شدم از سوالی که پرسیده بودم .

کلا این آلمانی ها چون از اول منظم بزرگ شدن، خیلی جالبه برام، خیلی با طمانینه کار می کنن و خیلی راحت هم سر موقع کاراشونو انجا میدن.

مثلا من وقتی صبح ها پسرمونو میذارم. 4 دقیقه وقت دارم که برسم به قطار. تقریبا همیشه یا حدود 30 ثانیه قبل از اومدن قطار میرسم. یا قطار که میاد منم دارم از خیابون رد میشم که برم سوارش بشم. همیشه هم خب استرس دارم و یه تیکه از راهو میدوم که یه وقتی از دست ندم. اون وقت این آلمانی ها رو می بینم که قشنگ تازه اون موقع از خونه شون میان بیرون. با طمانینه قدم می زنن و اونا هم مثلا 10 ثانیه به اومدن قطار می رسن! اصلا هم استرس ندارن. انگاری روی این حساب کردن که خب 10 ثانیه وقت دارم هنوز!!

یا مثلا یه برنامه ریزی دو هفتگی داریم تو شرکت که دوشنبه ها برگزار میشه، ساعت 9. حالا یه عده که خب طبق روال همیشه شون 8.5 8 اینا میان. ولی اونای دیگه 2 دقیقه به 9، 5 دقیقه به نه، راس ساعت 9، این جوری میان!!

--

این آقای ایرانی اون شرکت بسیار بسیار مرد خوبیه. واقعا خدا خیرش بده. بنده خدا میگه مثل اینکه همسرتون زیاد راضی نیست از خونه، از روی مجبوری اینجا رو گرفتین. گفتم نه و خیلی هم راضی ایم، خیلی هم خوبه اینا. گفت بالاخره من خیلی دوست داشتم بهتون کمک کنم. وگرنه اگر کس دیگه ای این طوری می گفت، من خونه رو نمی دادم بهش. می دادم به کسی که با علاقه ی بیشتری بخواد خونه رو. اما خب دوست داشتم هر کاری می تونم براتون بکنم. خدا رو شکر اون یکی خانواده هم راضی شدن که اون یکی خونه رو بردارن و مشکلی پیش نیومد. خلاصه منم خیلی ازش تشکر کردم.

تمام خونه رو بهم نشون داد. گفت هر ایرادی داره بگو که بنویسم خونه این طوری به شما تحویل داده شده. نگاه کردیم و اون چیزایی که به ذهنمون می رسید و دیدیم رو نوشتیم.

واقعا داخل خونه اش از نظر فضایی که داره خیلی عالیه. ولی خب ترجیحا باید اصل خودمون یه دور رنگش کنیم. البته همسر میگه رنگ کردن چارچوبا سخته، اما خب من میخوام یه کاریش کنم همسر زحمت اونا رو هم بکشه دیگه .

--

تو اتاق پسرمون یه کمد قدیمی درب و داغون هست که البته جزو خونه مثل اینکه دفعه ی قبلی رنگش کردن!! قیافه اش بد نیست. ولی خب معلومه که خیلی قدیمیه. به نظرم خیلی خوب شد دیگه. یه کمد از پیش ساخته شده ی کار گرفته شده است (ولی تو دیوار نیست که فرورفته باشه) که تکون هم نمی خوره. می تونیم به پسرمون بگیم همه ی اسباب بازیهاشو بریزه اون تو خودش. واسه اتاق پسر ما خیلی کاربردیه به نظرم!

--

پسرمون امروز انگاری یه بار دیگه به دنیا اومد برای من. تو خونه ی جدید داشت با یه سری چیزا بازی می کرد. بعد دیدم پیچ دستشه. نگرفتم ازش. یهو جیغ زد، دوید سمت من. من تو یکی از اتاقا بودم. اون تو راهرو بود. فهمیدم پیچو کرده تو پریز برق. برق گرفتدش. هووف! خدای من! چه اتفاقی که نمی تونست بیفته! خدا رو شکر خدا انقدر به ما لطف و نظر داشت که پسرمونو یه بار دیگه برامون نگه داره. واقعا دقیقا یه لحظه غفلته و یه عمر پشیمونی!

جالبه که تو خونه ی قبلی اخرین چیزایی که برداشتیم از خونه (دقیقا آخرین چیزا) همین محافظ های پریز برق بود. اومدیم هم اولین کاری که کردیم تو این خونه ی جدید زدن همین محافظا به همه ی پریزا بود. منی که این قدر روی این پریزا حساس بودم، باز نتونستم تو خونه ی جدیدی که گرفته بودیم حواسمو جمع کنم و مشخصه که تو همچین ماجرایی غیر از من هیچ کس مقصر نیست. ان شاءالله دیگه هیچ وقت، حتی ساده ترش هم، پیش نیاد.

--

یه تسکی رو تو شرکت به من داده بودن که انجامش خیلی سخت بود. خدا رو شکر دیروز آنی و مونی تو آشپزخونه صحبت می کردن. آنی داشت به مونی می گفت که این تسک واسه دخترمعمولی که تازه اومده سخته. دیگه اون تسکو از من گرفتن، یه چیز دیگه بهم دادن .

--

اون روز بچه ها داشتن راجع به هلند صحبت می کردن. یکی از بچه ها میگه هلندی خیلی خ داره. اصلا آدم گلوش درد می گیره. دیگه روم نشد بگم شما خودتون زبونتون واسه ما نماد "خ" ه!! والا .


برچسب‌ها: روزمره
[ شنبه 26 خرداد 1397 ] [ 04:09 ] [ دختر معمولی ]


خب دیگه هر چی اتفاق افتاده بودو براتون نوشتم تو این چند روز دیگه. الان چیزی ندارم بگم!

از سر کارم بگم که تقریبا همه هستیم. فقط دو سه نفر رفتن سبیت که اونا هم حضورشون از اول محسوس نبود چون پاره وقت کار می کردن! البته توماس خودش هم نیست که عدم حضورش به شدت احساس میشه!

--

یه کاری رو بهم سپرده بودن که انجام بدم. در واقع کاره این بود که یه سری چیزا رو که قبلا پیاده سازی کرده بودن برای یه برنچ دیگه، من کپی کنم واسه برنچ خودمون و هرجاش کار نمی کنه، ببینم چرا کار نمی کنه و خلاصه راهش بندازم. البته اینو قبلا بهتون گفته بودم دیگه. امروز تازه تموم شد. حدود دو هفته طول کشید. از مونی می پرسم پیاده سازی خود این کده چقدر طول کشید برات؟ میگه دو روز !

حالا بیچارگی اینه که من باید همین کارو ادامه هم بدم. الان دو تا برنچو با هم ترکیب کردن، تو برنچ خودمون حدود 10 20 تا خطا هست، وقتی با هم ترکیب می کنن، صد و شصت تا اینا! من باید بشینم اینا رو بررسی کنم که چرا کار نمی کنن و درستشون کنم.

توماس انتظار داره روزی 20 30 تا سوالو بتونیم درست کنیم. امیدوارم ناامیدش نکنم!! ولی واقعا فکر نمی کنم خیلی عدد معقولی باشه چیزی که گفته.

امروز اومدیم تازه شروع کنیم که هزار و یک مشکل داشت و فردا باید پیشو بگیریم، ببینیم چی میشه. آخه باید با دو تا لپ تاپ کار کنم که روی هر دو اجرا بذارم، ببینم تفاوتاش چیه و از کجای کار با هم متفاوتن. توماسم گفت وقتی من نیستم از کامپیوتر من استفاده کن. یه یوزر جدید برام درست کرد که خب عملا هیچی نداره! دوباره باید کل پروژه رو اونجا دانلود کنیم و براش وی پی ان تنظیم کنیم و ایمیل و هزار و یک تا چیز دیگه! فکر کنم توماس به این امید بود که وقتی برمیگرده کار من تموم شده باشه!! ولی خب من تازه از فردا قراره شروع کنم!!

--

امروز پسرمونو مثل همیشه ساعت 4.5 ورش داشتم. تا رسیدیم خونه 6.5 بود!! تازه اصلا هم نبردمش جایی که بازی کنه. فقط تو زمین چمن نزدیک خونه ی تاگس موتره رفت یه بیست دقیقه ای شاید دور زد و چرخید. بقیه شو تو راه بودیم و تو فروشگاهای سوپرمارکت و دی ام و یه مغازه ای که کنارشون بود!

--

راستی رفتم از دی ام اون باله آی کرم چشمو خریدم. دستتون درد نکنه. چه خوبه آدم دقیقا بدونه چی می خواد! دو دقیق هم طول نکشید خریدم!! البته کل خرید نیم ساعتی طول کشید. چون پسرمون می خواست سوار اسب بشه و بازی کنه. یه عینک هم بعدش ورداشت که من گذاشتم بذاره رو چشماش باشه. با همون می رفت دور می زد و میومد. منم خریدمو می کردم. قبل از اینکه بریم حساب کنیم، بردمش عینکو گذاشتیم سر جاش. وقتی اومدیم حساب کنیم خانوم صندوقدار بهش میگه عینکت کو؟

--

نمی دونم بهتون گفتم یا نه، اون روز که رفته بودیم رولا، پسرمون اولش خواب بود. بعد که بیدار شد و راه افتاد، کالسکه شو جدا باید می بردیم. آخرش تو رولا جا گذاشته بودیم!! فرداش رفتم گرفتمش کالسکه رو. اون یه روزی که کالسکه نداشتو با اون یکی کالسکه اش که بزرگتر بود برده بودمش. از اونجایی که کالسکه رو باید با خودمون بیاریم توی خونه (پایین ساختمون جایی نداره واسه کالسکه. بالا هم تو راهرو اجازه نداریم بذاریم.) واقعا دو تاش با هم جا نمیشد. بزرگه رو بردم با پسرمون زیرزمین، گذاشتم تو انباری. این وسط یکی دو تا بسته ی ظرف هم همسر سفارش داده بود که اومده بودن و جعبه شون خیلی بزرگ بود. کالسکه هه اصلا جا نمیشد. گفتم بذار این دو تا بسته ی ظرفو از این جعبه ی پستیش دربیارم، بعد جعبه رو بذارم روی وسایل اصلا. اومدم دربیارم دیدم 150 یورو گوتشاین داریم واسه خرید از من موبیلیا (اون ظرفا رو همسر از من موبیلیا سفارش داده بود) برای خرید بالا 500 یورو. حالا امیدوارم به دردمون بخوره و بتونیم یه مبلی از من موبیلیا بپسندیم و بخریم.

--

این آخر هفته و آخر هفته ی بعد یه عالمه کار داریم. قراره شنبه اول بریم رنگ بخریم، بعد چهارچوبا رو رنگ بزنیم،خونه رو تمیز کنیم واسه هفته ی بعد که می خوایم اسباب کشی کنیم، خرید خونه رو بکنیم، من موبیلیا بریم (تو شهرمون هم نیست، باید کلی راه بریم براش)، سایر وسایل خونه رو سفارش بدیم. هنوز نه تخت سفارش دادیم، نه تشک! یا لااقل باید بریم ایکیا یه چیزی بپسندیم. نمی دونم چطوری همه ی این رو می رسیم شنبه انجام بدیم!! آخه چاره ای هم نداریم. یکشنبه که تعطیله همه جا!!

البته همه ی اینا مشروط به اینه که جمعه کلیدو بهمون بدن . فردا باید زنگ بزنم ببینم چطوریه قضیه. آخه گفت اول باید پول تو حسابمون باشه، بعد می تونیم کلید بدیم. بعد مثل اینکه یه مرکزی دارن تو هامبورگ (شماره حساب هم مال هامبورگ بود) که یه سری بررسی ها رو انجام میده و دو سه روز طول می کشه. واسه همین گفت حتما 4 5 روز قبلش پولو بریزین و قبلش هم زنگ بزنین و ببینین رسیده یا نه، اگه رسیده بود یه قراری میذاریم و کلیدا رو تحویل میدیم. حالا امیدوارم همه چی رو روال باشه و من فردا زنگ بزنم و پس فردا کلیدا رو به من بدن.

--

فکر کنم شمام دیگه خسته شدین از این خاطرات تکراری ما!! یا داریم اسباب کشی می کنیم، یا کار عوض می کنیم!! یا مهد کودک عوض می کنیم! کلا تو کار تعویضیم!


برچسب‌ها: روزمره
[ پنج‌شنبه 24 خرداد 1397 ] [ 00:01 ] [ دختر معمولی ]


تو سایت آمازون، وقتی یه چیزی رو سرچ می کنی، محصولات مشابهش رو هم اون پایین بهت نشون میده. البته مشخصه که خیلی روی این قسمتشون کار کردن و همین جوری نیست. یعنی قشنگ چیزایی رو میاره تو همون بازه ی قیمتی که داری دنبالش می گردی، تو همون شکل و شمایل و خلاصه خیلی گزینه های خوبی میاره. من خیلی وقتا که دنبال یه چیزی می گردم، حوصله ندارم کلیک کنم روی همه ی لینکا و تک تک نگاه کنم. با دقت نگاه می کنم، روی یکیش که از همه به اون چیزی که تو ذهنمه نزدیک تره کلیک می کنم، بعد میرم تو قسمت نتایج مشابهش، اونجا هم که یکی دو بار کلیک کنی، دیگه قشنگ می فهمه الان دنبال چی می گردی.

خلاصه، تو این چند روز انقدر دنبال کمد و تخت و تشک و میز و صندلی ناهارخوری و اینا گشتم که الان نگاه می کنم می بینم بیچاره آمازون نمیدونه چی بهم پیشنهاد بده!! تو قسمت پیشنهاداش همه ی اینا هست .

--

نمی دونم بهتون گفتم یا نه. بتی همیشه سر غذا خوردن خییییییییلی طولش میده. مثلا یه 40 دقیقه ای طول می کشه همیشه غذا خوردنش. بعد تازه برای من غذا خوردنش خیلی هم رو اعصاب بود (البته الان دیگه نیست). آخه همیشه یه جوری به هر قاشقش نگاه می کنه انگاری از اون قاشق بدش میاد! بعد می خوردش. عین کسی که اولین باره یه چیزی رو میذاره دهنش و آروم آروم می خواد مزه مزه اش کنه. دوباره لقمه ی بعدی دقیقا همین وضعیت. انگار هر دفعه داره یه چیز ناشناخته و عجیب می خوره.

اون دفعه که داشتیم از اون جلسه هه با آنی برمی گشتیم، تو راه صحبت این شد که کی روی چی کار می کنه. من گفتم بتی رو خیلی کم می بینم که حرف بزنه و در تعامل باشه با بقیه. من فکر نمی کردم روی فلان برنچ کار کنه. فکر می کردم کارش مستقله. آنی گفت نه. بتی اوتیسم داره. حرکاتش هم احتمالا گاهی دیدی که یه جوریه یا یهویی یه حرفی می زنه. گفت تو کاور لترش هم موقع اپلای کردن نوشته بود که اوتیسم داره. اما خب تو مصاحبه اش خوب بود و کارشو خوب انجام میداد. ما هم استخدامش کردیم علی رغم اوتیسمش.

خب از اون به بعد من دیدم به بتی عوض شد. دیگه اعصابم خورد نمیشد که چرا این طوری به غذاش نگاه می کنه یا این طوری می خوره یا چرا این قدررر یواشه.

البته ممکنه بگین خب خیلی ها یواش می خورن، اما این واقعا یه جوریه. من تا الان با آدم اوتیسمی سر و کار نداشتم. برام تجربه ی جالبی بود.

البته حالا یا مال بتی خیلی جدی نیست یا واقعا بیماریه اون قدری جدی نیست! آخه واقعا بتی هیچ مشکل خاصی نداره. حتی تعاملش هم با بقیه خوبه، فقط انگاری آدم کم روییه.  مثلا ارتباط چشمی خیلی کم برقرار می کنه. بیشتر سرش پایینه. اما این طوری نیست که گوشه گیر باشه و کلا با هیچ کس حرف نزنه.

--

حالا جالبه که چند وقت قبلش داشتم با خودم فکر می کردم که من الان تو شرکت چقدر اجتماعیم؟ چقدر اعتماد به نفس دارم که بخوام با دیگران حرف بزنم. بعد با خودم گفتم خب در حد مثلا بکی که نیستم (بکی خیلی اجتماعیه و همیشه سر صحبت و شوخی رو باز می کنه)، مثل آنی هم که نیستم (آنی سوال می کنه از این و اون که مثلا این نوشیدنی ای که می خورن چیه یا اگه به چیز بامزه ای بربخوره تو حین اجرای برنامه، بلند برای همه می خونه)، مثل مونی هم نیستم (مونی انگاری با یکی دو نفر صمیمی تره و با همونا گاهی دو سه کلام صحبت می کنه)، مثل فلوریان هم که نیستم (فلوریان آدم شوخیه، جالبه که فلسفه خونده و انگاری قدرت استدلالش بالاست، حاضر جوابه و حرفای بامزه ای می زنه)، ولی دیگه در حد بتی که هستم تقریبا!! تازه اونم تقریبا . خلاصه، الان فهمیدم که نباید مثل بتی باشم. باید سعی کنم بهتر باشم. البته در واقع من داشتم از نظر مقدار حرف زدن خودمو مقایسه می کردم بیشتر نه نوع و لحن حرف زدن.

--

من واقعا نمی دونم اینجا این طوری شدم یا واقعا ایران هم همین طوری بودم. اصلا حرفی برای زدن پیدا نمی کنم توی جمع. واسه همین ساکت می مونم. خیلی کم پیش میاد واقعا حرفی بزنم و نظری بدم. نه اینکه اصلا تو بحث شرکت نکنم ها ولی خب مثلا آوایس با اینکه آلمانش خیییلی از من بدتره، ولی خودش با اعتماد به نفس یه بحثو شروع می کنه. بعد هیچ کس هم نمی فهمه چی میگه بعضی وقتا! دو بار یا سه بار میگه. هی بقیه تکرار می کنن و سعی می کنن اون چیزی رو که فهمیدن بگن تا معلوم بشه بالاخره منظورش چیه و چی می خواد بگه. ولی خب با این وجود حرفشو می زنه. ولی من نمی دونم چرا اصلا حرف پیدا نمی کنم!! هیچ وقت نمی تونم شروع کننده باشم. باید بقیه حرف بزنن، بعد من راجع بهش نظر گهربارمو بگم .

--

عصر همسر ساعت 6 از خونه می خواست راه بیفته که بره. منم دیدم پسرمونو این دو روز هیچ جا نبردیم طفلکی. گفتم ما هم میایم. می برمش پارک. تا یه جایی با همسر رفتیم. بعد خداحافظی کردیم و ما رفتیم پارک. یه خانوم ژاپنی بود که اگه از من می پرسیدن، میگفتم این قیافه 20 سالش هم به زور هست ولی فکر کنم سی سالی داشت حداقل. آخه یه بچه ی 5 6 ساله داشت و یه 2 ساله. پسر ما هم شده بود هم بازی این دو ساله هه. دنبال هم میدویدن و بازی می کردن. اونا که رفتن، یه نیم ساعت دیگه بازم پسر ما با اسباب بازی ها و خاکا و اینا بازی کرد. بعد دیگه ما هم اومدیم خونه. خیلی زود هم خوابش برد، در حد 3 4 دقیقه از زمانی که بردمش تو تخت !

حالا شبایی که همسر هست دیگه حداقل تا 10 11 بیداره. گاهی هم که ما می خوابیم، اون هنوز بیداره!!

--

خونه ای که گرفتیم 2015 آخرین بار تعمیرات و به روزرسانی شده در واقع. یه کمی لازمه چهارچوبای دراش رنگ بشه. احتمالا آخر هفته بریم اونجا رنگ کاری با همسر . آخر هفته ی بعد هم اگه خدا بخواد اسباب کشی کنیم. البته اسبابا رو اول باید بخریم که بعد بتونیم ببریم .

--

رفتیم این آخر هفته یه سری مبل و وسیله ی خونه دیدیم. فهمیدیم تقریبا  حداقل یه 1000 یورویی بیشتر از اون چیزی میشه که ما حساب کردیم .

--

هر مبلی رو بخوایم چیزی که هستشو عوض کنیم، مثلا رنگشو یا جنس روکششو، باعث میشه مبله حدود 9 تا 12 هفته ی دیگه برسه (تو رولا این طوری بود). اینه که تصمیم گرفتیم از همینایی که هست یه چیزی رو برداریم. تقریبا میشه گفت تصمیممونو گرفتیم، اما خب دوست داشتیم بازم آپشن های بهتری داشتیم. حالا ببینیم تا دو هفته دیگه مبل جدیدی میارن یا نه.

--

این طوری که ما رفتیم وسایلو نگاه کردیم، هر چیزی رو باید از یه جا بخریم. مثلا تختو احتمالا از ایکیا یا آنلاین می خریم. تشکو از ایکیا. مبلو از رولا. هوووف! این طوری اسباب کشیش یه کمی سخت تر میشه دیگه. هی باید از این مغازه بریم اون یکی. اما خب دیگه. امیدوارم همه چی خوب پیش بره.

--

همسر قبلا به علی گفته بود که اگه میشه واسه اسباب کشی بیاد کمکمون. میگه اون روز با علی حرف می زنم، میگه کی میریم واسه اسباب کشی؟ میگم حالا بهت میگم، خبر میدم بهت. میگه نه واسه مسافرتش می گم. بالاخره یه مسافرت میایم شهر شما دیگه .

همسر قبلا خیلی گفته بود علی خیلی اجتماعیه ولی الان واقعا بیشتر درک می کنم چقدر اجتماعیه! اینکه آدم حاضر باشه به خاطر یه اسباب کشی بره یه شهر دیگه و در عین حال خوشحال باشه، نشون میده که چقدر خسته است از شرایطش و دوست داره زودتر از اونجا بزنه بیرون و حتی شده برای مثلا یه روز یا دو روز، بره دو تا آشنا ببینه!

--

نمی دونم قضیه ی آشورو گفتم یا نه! اون دفعه که علی اومده بود، داشت حرف می زد. می گفت فلان کارو بکنیم، اون آشورم بزنیم، ... . بعد که حرفش تموم شده، من با تعجب به همسر نگاه کردم، میگم آشور چیه؟ تو یه بافتی علی گفته بود که معلوم بود خوردنیه. فکر کردم غذای مخصوص شیرازه که من تا حالا نشنیدم. همسر میگه آشو، آشو! آش رو داره میگه .

--

ظهر پسرمون از خواب بیدار شده. اومده شروع کرده به به هم ریختن خونه. همسر بهش میگه پسرم! باز بیدار شدی، باز شروع شد؟ سرشو تکون میده و با صدا میگه اهم اهم .

--

گاهی پسرمون تو حرفاش یهویی داد میزنه علی علی! همسر میگه، انگاری یه چیزایی یادشه. یه سری کلمه میگه مثل ایی، ال، لی، بعد یهو انگار کلمه ی آشنای علی رو پیدا می کنه، همینو چند بار بلند میگه.

خیلی دوست داشتم می شد بدونم اون موقع ها واقعا چطوری فکر می کنه؟ اصلا چی فکر می کنه که یهویی یه کلمه ای رو بلند میگه؟ پشتش فکر هست، یا صرفا یه سری تلفظ کلمه است؟

--

دیروز اولین خلاقیت پسرمونو دیدم. برام خیلی جالب بود. یه لگو داشت که بدن یه سگ بود مثلا. یه لگوی دیگه بود که گرد بود و بدن یه جوجه بود. اینا رو با یه قطعه ی دیگه به هم وصل کرده بود، دَدو دَدو ماشین بازی می کرد. اتفاقا چیزی که تولید کرده بود بی شباهت هم به ماشن نبود. مخصوصا اون تیکه ی گردی که ورداشته بود از جوجه هه، علی رغم اینکه مثل تایر زیر ماشین نبود، بلکه روی بدنه گذاشته شده بود، اما نشون میداد که بچه به این فکر کرده که نیاز داره به یه چیز گرد. خیلی خوشم اومد. دست سازنده اش درد نکنه، انسان عجب موجود جالب الخلقه ایه .



برچسب‌ها: روزمره
[ دوشنبه 21 خرداد 1397 ] [ 00:28 ] [ دختر معمولی ]


آنی همیشه جاش کنار منه. چون روی یه پروژه کار می کنیم. امروز میگه راستی من دقت کردم تو چطوری چایی می خوری ها! یه قند میذاری دهنت، بعد چاییتو سر می کشی. حواسم بود. با خودم گفتم دقت کنم ببینم چطوری چاییشو با قند می خوره . با اشتیاق همینو برای مونی تعریف می کنه. مونی میگه Krass!!

--

یه شکلات تخته ای بود روی یه قفسه ای که قسمت میز ناهارخوری رو از قسمت کارمون جدا می کنه. می بینم بغلش یکی قاشق گذاشته!! معلومه شکلاته انقدر تو گرمای هوا آب شده که یه نفر با قاشق شروع کرده به خوردنش .

--

امروز پنج ساعت تمام داشتیم کدمونو خطایابی (debug) می کردیم که بفهمیم چرا کار می کنه!! قاعدتا نباید کار کنه! آخرش هم نفهمیدیم!! باید دوشنبه دوباره روش کار کنم!! آخه از قضا یه جا کار نمی کنه. اومدیم بررسی کردیم دیدیم این اصلا کلا نباید کار کنه! یه جاش غلطه. حالا باید ببینیم چشه دیگه.

--

هفته ی دیگه بچه ها میرن CeBIT. توماس یه کاری رو به من سپرده که انجام بدم. سر صبح که فقط من بودم داشت با من صحبت می کرد. من یه برداشت اشتباهی از کارش کردم که انگاری از کار من راضی نیست. اما خب خدا رو شکر عصری فهمیدم که من اشتباه کردم. در حالت کلی گفته بود.

آخه ما الان چند تا پروژه ی مختلف داریم و بنابراین هر کدوم branch خودمونو داریم برای کد. برای همین الان یه ورژنی که واسه ی همه کار کنه نداریم. خب این به خودی خود مشکلی نیست. اما مشکل وقتیه که مثلا یه اشکالی توی یکی از کدها وجود داشته و اون branch الان اون مشکلو نداره. اما خب ما که خبر نداریم که هر مشکلی که ما بهش برمی خوریم آیا قبلی ها بهش برخوردن و درستش کردن یا نه. اینه که دوباره مجبوریم روش وقت بذاریم و درستش کنیم. یعنی کلا همه (تقریبا) مستقل از هم عمل می کنن. مگر اینکه صریحا از همدیگه بپرسیم احیانا شما قبلا همچین مشکلی نداشتین؟

حالا الان من یه هفته است دارم روی چیزی وقت میذارم که قبلا توی یه برنچ دیگه پیاده سازی شده و البته اینو می دونستیم. ولی خب من باید دوباره پیاده سازیش می کردم توی برنچ خودمون. صبح توماس داشت می گفت که اینکه ما یه برنچ برای همه نداریم خوب نیست. مثلا الان تو یه هفته است داری روی پیاده سازی چیزی وقت میذاری که قبلا پیاده شده. ما این قدر وقت نداریم. خب من اون موقع فکر کردم منظورش اینه که من کند کار کرده ام. البته همون موقع هم حرفش دوپهلو بودها. ولی خب من عادت دارم بدترین حالتو در نظر بگیرم . ولی خب عصری فهمیدم منظورش اون نبوده. همون روند کلی بوده و داشته مثال می زده.

حالا هفته ی دیگه که توماس نیست من باید برم سراغ این برنچی که برای همه قراره درست بشه و ببینم چیکارش میشه کرد.

--

یه فلوریان داریم که از طالع بد من، رو به روی من می شینه. صبحا یه نیم ساعتی دستش تو دماغشه هی!! عادت های دیگه ای هم داره که حتی قابل نوشتن نیست اینجا!!

--

اون روز سر ناهار بچه ها داشتن راجع به جام جهانی صحبت می کردن. قرار شد یه قمار بذارن برای شرکت . گفتن هر کس 5 یورو بده. بعد هر کس یه حدسی بزنه و در نهایت پولو بدن به اونی که درست حدس زده. من که کلا تو این فازا نیستم و شرکت نمی کنم. اتفاقا وقتی پیشنهاد دادن آوایس گفت تو بعضی کشورا این کار غیرقانونیه.

--

آوایس میگه پس بیایم بر اساس حقوق بذاریم. مثلا توماس که از همه بیشتر حقوق داره، باید بیشتر پول بذاره. مونی میگه من فکر نمی کنم توماس حقوقش از ما بیشتر باشه . آوایس میگه خب حالا شاید رسما حقوقی نداشته باشه، اما خب شرکت که سود می کنه که سودش میره تو جیب توماس. مونی میگه من فکر نمی کنم شرکت حتی سودی داشته باشه اون قدری .

--

مونی حدود 5 سال پیش کارشو اینجا شروع کرده. اون موقع شرکت هنوز هیچی نبوده! اصلا شرکت نبوده!! مونی به صورت شخصی داشته برای توماس کار می کرده. نمی دونم چه جوری شده ولی خب می شده مثل اینکه. می گفت وقتی من شروع کردم به کار عملا سیستم پایه هاش وجود داشت. یعنی مثلا سوال می کردی از سیستم، بهت جواب میداد. اما خب سوال و جواب های ساده بود. اون موقع ما یه اپلیکیشن نوشتیم واسه همین جام جهانی. یه سری سوال هایی راجع به جام جهانی که مثلا کی با کی بازی داره و اینا رو جواب میداد.

بعد که جام جهانی تموم شد، گفتیم خب ما الان یه سیستم داریم که داره سوالا رو جواب میده. اینو چیکارش کنیم؟ اومدیم توسعه اش دادیم. الان شده اینی که هست . البته می گفت دو و نیم سال تقریبا طول کشید تا مشتری واسش پیدا کنیم.

--

امروز پسرمونو بردم آرایشگاه. تو راه برگشت از پیش جنیفر (تاگس موترش اسمش جنیفره) تو گوگل زدم آرایشگاه. الان دیگه خیلی وقته خدا رو شکر گوگل عاقل شده. تو گوگل مپ می زنی آرایشگاه، خودش به ترتیب فاصله تا جایی که هستی مرتب می کنه. یه زمانی یادمه باید حتما اسم جایی که می خواستی رو میزدی. خلاصه، دیدم دو تا هست نزدیکمون که با هم دو سه تا پلاک فاصله دارن. یکیش رتبه ی بهتری داشت تو گوگل. رفتم همون جا. گفتم وقت دارین موهای پسرمونو کوتاه کنین؟ گفت بله. سریع آورد یه چیزی گذاشت روی صندلی (نمی دونم بهش چی میگن!) که بچه بیاد بالاتر و سرش انقدر بالا باشه که بتونه موهاشو کوتاه کنه. خیلی شیک و مجلسی موهای پسرمونو همون طوری خشک کوتاه کرد. پسرمونم تو آینه دقت می کرد که آقاهه چیکار می کنه . البته هر کس هم میومد و می رفت، پسرمون باید حتما روشو برمیگردوند و نگاه می کرد که بدونه چه خبره دور و برش!

برگشتنی آقاهه گفت اجازه هست فلان چیزو بهش بدم. اصلا نمی دونستم اون کلمه چیه. گفتم چی؟ دوباره هم گفت، دید من بازم نفهمیدم. گفت بذار الان نشونت می دم. بعد دیدم یه دونه لیسک آورده. تشکر کردم و براش گرفتم.

با لباسایی مویی و لیسک به دست اومدیم بیرون. لیسکم انقدر به سر و کله اش و لباسش مالید که مویی شد! نگم که یه جا حتی به دیوار هم کشیدش دیگه . اصرار هم داشت با این وجود بخوردش! منم دیدم دیگه بالاتر از سیاهی رنگی نیست!! گیر ندادم بهش. قشنگ شده بود یه پسر دهه شصتی .

رسیدیم ایستگاه نزدیک خونه دیگه ازش گرفتم، انداختم سطل آشغال. با اتوبوس هم آوردمش که یه کمی حواسش پرت بشه و کمتر بخواد بخوره لیسکشو!

بغل خونه مون دو سه تا قسمت مخصوص بازی بچه هست که هر کدوم مال یه سری ساختمون مشخصن ولی در و اینا ندارن. همه می تونن برن. اول بردمش همونی که مال همه است، یه سری وسیله ی شن بازی اونجا بود که مال بچه های همون ساختمونای دور و بر بود. همیشه میذارن همون جا. گذاشتم قشنگ شن بازی کنه. یه نیم ساعتی یا شاید هم بیشتر اون جا بودیم با هم. از اونجا اومد، خودش صاف رفت سمت اون یکی زمین بازی. گذاشتم بره. خودمم رفتم اونجا که ببینم چیکار می کنه.

یه سرسره داره که خیلی عاقلانه درستش کردن. به جای پله، یه تپه مانندی درست کردن. این جوری بچه ها توی هر سنی می تونن برن اون بالا. خیلی خوبه. آخه واسه سرسره های دیگه خیلی هاشون طراحی خوبی ندارن. خودت مجبور میشی با بچه بری بالا. چون بچه نمی تونه خودش تنهایی از پله هاشون بره بالا. بعد که میری، اون سرسره مناسب تو نیست که بخواین با هم سر بخورین. بچه رو ول می کنی، سریع تا میرسه پایین می خواد بیاد بالا، در حالی که تو خودت هنوز اون بالایی!! اونم اون پایین چسبیده به پله، تو نمی تونی بیای پایین! اصلا بساطی داریم بعضی وقتا باهاش!!

خلاصه، این سرسره خیلی محبوب منه! من میشینم اون کنار، پسرمون میره واسه خودش بازی می کنه. اونجا هم یه ساعتی بازی کرد. این وسط برادر کوچیک تر هم زنگ زد و با هم صحبت کردیم.

از پارک اومدیم خونه. یه شیشه شیر دادم دستش که مشغول باشه. بردمش حموم. یه دوش الکی گرفتمش که موها از روی سر و صورتش بره؛ بشه دهه نودی دوباره .

بعد بهش پیشنهاد دادم برنج بخوره. قبول کرد! البته در کنار شیرها!! برنج سرد شفته ی آلدی (آلدی اسم سوپرمارکتیه که برنجو از اونجا خریدیم. معمولا برنج هایی که از غیر ترکا بخریم، زود شفته میشن) رو از یخچال واسش درآوردم. خیلی با علاقه نشست یه عالمه خورد.

بعد اون نشست بازی کرد، من خونه رو جارو زدم. بعدم دوباره شیر خورد و خوابید . اینم یه روز جمعه ی ساده ی ما .

الانم من منتظرم که همسر ساعت 12 شب برسه، با هم شام بخوریم!


برچسب‌ها: روزمره
[ شنبه 19 خرداد 1397 ] [ 00:00 ] [ دختر معمولی ]

   1    2    3    4    5      ...    31    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

پروفایلمو هر از گاهی آپدیت می کنم. شمام هر از گاهی یه نگاه بهش بکنین. شاید چیزی تغییر کرده باشه :) -- وبلاگ قبلی من اینجاست: mamooli.persianblog.ir به خاطر خرابی های مکرر پرشین بلاگ تصمیم گرفتم کوچ کنم :) -- و اما من: من یه دختر معمولی هستم که با همسرم توی یه شهر کوچیک آلمان یه زندگی خیلی معمولی داریم. اولش دانشجویی اومدیم، الان یه زندگی همچین بگی نگی دانشجویی-کاری داریم! اینجا میخوام همین روزای ساده ولی قشنگ زندگیمونو ثبت کنم. البته زندگی ما هم مثل همه ی زندگی ها فراز و نشیب های زیادی داشته و داره ولی داشتن این فراز و نشیب ها خودش معمولیه!---- 22 اکتبر 2016 یکی از بهترین و قشنگ ترین اتفاقای زندگیمون رخ داد و پسرمون متولد شد. ---- 13 فوریه ی 2018 بالاخره تزمو سابمیت کردم.---- اگر سوالی در مورد پذیرش توی آلمان داشتین، اول از همه لطفا به سایت اپلای ابرود دات ارگ مراجعه کنید. ---- اگه نتونستید جواب سوالاتونو بگیرین، من تا جایی که بتونم بهتون کمک می کنم، ولی ازتون خواهش می کنم، سوالاتون رو فقط و فقط توی پست "از من بپرسید"، بپرسید. در غیر این صورت، من نمی تونم جوابگوتون باشم. با کمال شرمندگی البته.---- وبلاگ قبلی یه سری پست های روزمره اش رمزداره. اگه رمز می خواین بگین. ---- اگه با من کار دارین، به این آدرس ایمیل بزنین: mamooli_persianblog@yahoo.com
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 76690